معجزات اربعین

معجزات اربعین 1

دختر آلمانی کجا؟ طریق الحسین(ع) کجا؟

گرم و صمیمی نگاهم می‌کنند و به نافصیح‌ترین شکلِ ممکن می‌گویند: «ما، ایرانی هم بلد.» و این یعنی معجزه‌ای دیگر. بال درمی‌آورم. گلویم را صاف می‌کنم و می‌گویم می‌خواهم مصدع اوقات شریفشان شوم (بدونِ آنکه بدانم مصدع را با سین می‌نویسند یا با صاد؟) به رویم می‌خندند و من شروع می‌کنم به سؤال کردن. اینکه کجایی‌اند، اصل و نسبشان برای کجاست، درس و تحصیلاتشان، دین و ایمانشان چیست؟ از کی توی راهند؟ کی آمده‌اند؟ چرا آمده‌اند؟ اصلاً دختر آلمانی کجا و طریق‌الحسین(ع) کجا؟

مسلمان نه، شیعه شدم!

دخترک صاحب کوله زودتر به حرف می‌آید. از این آدم‌های تازه مسلمان است. دکترایِ فیزیکِ هسته‌ای می‌خواند تویِ آلمان و هم‌زمان دانشجوی زبانِ عربی است توی لبنان!

بی‌اراده و بدون هماهنگیِ قبلی ابروهایم بالا می‌رود و می‌پرسم «عربی به چه کارت می‌آید پدر آمرزیده؟»

نهج‌البلاغه را نمی‌فهمم! این جمله را منگنه می‌کند به یک آهِ غلیظ و سعی می‌کند دلیل لبنان رفتن‌های هفتگی‌اش حالی‌ام شود. حالی‌ام میشود، ولی قانع نمی‌شوم. می‌پرسم: «چطور مسلمان شدی؟» اخم می‌کند. می‌گوید: «مسلمان نه، شیعه»!

تو علی(ع) را شناخته‌ای و من هنوز نه!

لبخند می‌زنم. می‌پرسم: «چطور شیعه شدی؟

 _از دعایِ کمیل!

خنده رویِ صورتم می‌ماسد. دکترایِ فیزیک هسته‌ای بخوانی توی آلمان، هفته‌ای دو روز از آن‌طرف دنیا بکوبی بروی دانشگاهِ لبنان که عربی‌ات فول شود، که نهج‌البلاغه را با زبانِ خودِ علی(ع) بخوانی؟ این یعنی تو علی(ع) را می‌شناسی و من هنوز نه!

یک پنجشنبه‌ای دعایِ کمیل به گوشت برسد، پی‌اش را بگیری، کامل بخوانی‌اش، چند ماه زندگی‌ات بشود فکر کردن به عبارات دعا و آخرش بدون هیچ چون وچرایی بگویی: «اشهد أن علی(ع) ولی الله»؟ این یعنی تو علی(ع) را شناخته‌ای و من هنوز نه!

به خاطر علی (ع) همه را کنار گذاشتم

یک نخ سیگار بگذاری کنج لبت و دود پشت دود. بپرسم: «مرجع تقلیدت کیست؟» دستت را بگذاری روی قلبت و بگویی: «امام خامنه‌ای»

بگویمت: «خب مرجعت احتیاط داده برای سیگار کشیدن! » پاکت سیگار را از جیبت دربیاوری، مچاله‌اش کنی و بگویی به‌خاطرِ علی(ع) همه کَس و کارم را، دوست و رفیقِ همیشه مستم را گذاشتم کنار. اینکه چیزی نیست! این یعنی تو علی(ع) را شناخته‌ای و من هنوز نه.

هانا، دخترِ تازه شیعه شدۀ آلمانی

خوبی پیاده‌روی اربعین این است که راه‌به‌راه معجزه می‌بینی. فکری می‌شوم. معجزه‌های طریق را می‌شمارم.

منی که شیعه به دنیا آمده‌ام و امامم را نمی‌شناسم، هم‌سفر شده‌ام با هانا، دخترِ تازه شیعه منی که شیعه به دنیا آمده‌ام و امامم را نمی‌شناسم، هم‌سفر شده‌ام با هانا، دخترِ تازه شیعه شدۀ آلمانی که می‌شناسد مولایش را.

معجزه زندگی من: دیدن دوباره طریق الحسین (ع)

نگاهم به سردر موکب است و دارم فکر می‌کنم چند تا عمود دارد این راه؟ چندتا موکب؟ چندتا معجزه؟ اصلاً می‌شود شمرد معجزه‌های امام را؟ اصلاً اگر عالم، حسین(ع) را نداشت معجزه‌ای بود؟ دارم فکر می‌کنم معجزۀ زندگی آدم‌ها چقدر فرق می‌کنند با هم. معجزۀ زندگیِ پیرمردی، می‌شود زنده شدنِ پسرهای شهیدش، معجزۀ زندگی ابوسیف میشود شفای حبیبش، معجزۀ زندگی منِ پریشانِ نفس کم آورده هم می‌شود دیدنِ دوبارۀ طریق الحسین(ع) تکیه دادن به میله‌های سردِ حیاطِ معجزهالحسینیه(ع)!

آنچه خواندید، برشی بود از کتاب مادرلند، سفرنامه‌ای جذاب از پیاده‌روی اربعین به قلم فاطمه تقی زاده

همچنین بخوانید


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *