سید لری

سید لری 1

ماجرای پیرمرد آرامی که در جبهه‌ها به او مشکوک می‌شوند و تعقیبش می‌کنند!

به چهره‌اش که نگاه میکنی باورت نمی‎شود ستون پنجمی باشد. هر فرصتی پیدا می کند مشغول تلاوت قرآن و ذکر است. خوشرو و خوش اخلاق است و مهربان. تک تیرانداز ماهری که تیرهایش خطا نمی‎رود. محاسن بلند سفیدی دارد و شال سبزی همیشه به دور کمرش بسته.

گروهکی‌ها به اسم رزمنده و بسیجی با هر سن و شکل و شمایلی به جبهه آمده‌اند و اطلاعات را به رژیم بعث منتقل می‌کنند. تعداد نفرات هر منطقه، آمار تجهیزات و ادوات و … همه را جمع می‌کنند و گاهی یکهویی غیبشان می‌زند و همه این اطلاعات سر از عراق در می‌آورد.

جنگ جای ریسک ندارد و نمی‌شود از مسائل سرسری گذشت. باید سر از کارش در بیاورند و بدانند چرا اینقدر کم حرف است و چرا اطلاعات شخصی و خانوادگی اش را لو نمی دهد. اطلاعات لازم در برگه اعزامش درج نشده و بسیاری از اطلاعات در فرم ناقص است.

یک راه بیشتر ندارند وقتی به مرخصی رفت تعقیبش کنند و خانه اش را پیدا کنند. همین کار را هم می کنند. فرمانده گردان دستور می‎دهد ابراهیم جنابان پیرمرد را تعقیب کند. او باید مراقب باشد تا پیرمرد متوجه نشود که تعقیبش می‌کنند. از راه‌آهن قم تا خیابان جوادالائمه در نیروگاه قم را پشت سرش می‌رود و سر از درب خانه پیرمرد در می‌آورد. هم پیرمرد متوجه می‌شود تعقیبش کرده‌اند و هم سیدابراهیم جنابان که بعدها به شهادت رسید و فرمانده‎اش شگفت شده‌اند.

شما هم با خواندن سیدلری به اندازه علی خاکباز و شهید ابراهیم جنابان شگفت زده خواهید شد از خواندن خاطرات رزمنده‌ای که جز ذکر چیزی بر زبان نمی‌آورد و از داشته ‎هایش هیچ نمی‌گوید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *