ماجرای ارادت هنده همسر یزید به خاندان اهل بیت

هنده1

خرابه‌ها خانۀ فرزندانت شده، حسین(ع)!

فرزندانی که سر بر زانوی تو می‌خفتند و عبای تو بسترشان بود؛ اینک روی بستر خاک می‌خوابند. زینب(س) که نمازهای زهرا(س) و علی(ع) را در دل شب دیده؛ نیایش‌های حسن مجتبی(ع) را شنیده؛ مناجاتهای تو را در شب عاشورا دیده و شنیده؛ دیگر نمی‌تواند لحظه‌ای بی ذکر حق، شب‌های اسارت را به صبح برساند. اشکهایش با راز و نیاز، و نماز و نیایش درهم گره خورده است.

کاروان‌سالار سجاده‌نشین کجایی!

این شام، شام بلند درد و رنج کاروان است. زینب(س) از آن ظالم ظلمتکدۀ شام می‌خواهد که اجازۀ آزادی اسرا را بدهد. می‌خواهد تا شام تار، روزی به آخر برسد و کاروان به‌سوی مدینه بازگردد.

تا آنکه روزی هنده، زن یزید که در رذالت، لئامت و دنائت از یزید به دور است، به دیدن اسرا به خرابه می‌آید…

هنده از زینب(س) می‌پرسد آنها اهل کجا هستند؛ و با شنیدن پاسخ، می‌گوید: «بهترین سلام‌های من بر اهل مدینه! آیا شما خاندان علی‌بن‌ابیطالب(ع) را در مدینه می‌شناسید؟ میخواهم از احوال حسین(ع) و برادرانش و زینب(س) و خواهرش ام‌کلثوم(س) بپرسم.»

زینب(س) با گریه جانسوزی جواب می‌دهد: «اگر از خانۀ علی(ع) می‌پرسی، ما خانۀ او را در شهر مدینه ترک کرده‌ایم و منتظریم تا خبر مرگ بستگانش را به آن خانه ببریم. اگر از حسین(ع) می‌پرسی، سر بریده‌ای که چندی پیش در برابر یزید نهاده شده، از آنِ حسین(ع) بود. اگر از عباس(ع) و سایر فرزندان علی(ع) می‌پرسی، آن‌ها را در کربلا با بدن‌های قطعه‌قطعه بر خاک رها کرده‌اند. اگر از زینب(س) و ام‎‌کلثوم(س) می‌خواهی بدانی؛ من زینب(س) دختر علی(ع) هستم و این هم خواهرم ام‌کلثوم(س).

عزاداری هنده برای حسین(ع)

هنده با شنیدن این سخن شیون سر می‌دهد و می‌گوید: «آه آقای من حسین! کاش پیش از این مرده بودم و دختران علی را به این حال نمی‌دیدم. به خدا سوگند! به کاخ برنمی‌گردم تا آن که برای مولایم حسین‌بن‌علی اقامه ماتم و عزا کنم.»

هنده بر یزید می‌شورد و او را سرزنش می‌کند و یزید هم به ناچار گناه را به گردن ابن‌زیاد می‌اندازد و می‌گوید: «لباس سیاه بر تن کن هند! من خطاکار نیستم. ابن‌زیاد عجله به خرج داد و حسین(ع) را کُشت! خدا پسر مرجانه را زشت گرداند! اگر بین او و حسین پیوند خویشاوندى و یا قرابتى بود، با آنها آن‌گونه رفتار نمی‌کرد و بدان نحو، اسرا را به شام نمی‌فرستاد.»

حکم آزادی که می‌آید کاروان‌سالار باری دگر زنان و کودکان کاروانش را سوار بر شتران‌شان می‌کند. هرچند داغ کودکان خفته در خرابۀ شام، آتش به جانت می‌زند. نام رقیه، بوی رقیه در میان کاروان می‌پیچد و همچنان نوحه می‌خواند تا آنکه کاروان از سواد شهر شام می‌گذرد و صدای کودکان خفته در خرابه نیز ، سوار بر محمل کاروان می‌شود.

ای کاروان آهسته بران! مبادا تن رنجور عزیزان حسین رنجی بیشتر ببیند و سنگینی غم دل‌هایشان سنگین‌تر شود!

آنچه خواندید برشی بود از تازه‌ترین اثر عاشورایی انتشارات کتاب جمکران با نام تویی که عاشق‌ترینی. این کتاب در چهل پرده با قلمی ادبی و متنی شورانگیز و احساسی زندگی امام حسین(ع) را از بدو تولد تا روز عاشورا روایت می کند.

همچنین بخوانید


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *