اینجا آخر دنیاست

یخ در بهشت 1

زمین خاک ندارد؛ برف است و برف. و زیر آوار سفید برف، همه جا سنگ است و سنگ؛ روستای کفن پوش فروخفته در زمستان. سکوت، سکوت، سکوت… آرامش پیش از طوفان؛ طوفان «هَشَمیز» در هورامان.

خیلی وقت بود که فهمیده بودم زبان زور و تازیانه و نیزه چه مفهومی دارد؛ از همان روز که چهارتایشان دوره ام کردند و پیش از آنکه تن تب دارم را به درمانگاه برسانم به اجبارِ اسلحه هایشان سوار مینی بوس شدم. صیدی بیمار و بی پناه بودم در میان درندگان. ناگهان نقطه ای در ذهنم روشن شد. صحنه به اسیری بردن زینب (س) پیش چشمم مجسم شد و محکم و مطمئن، بی التماس و اشک و زاری همراهشان رفتم

نمی دانم چند روز بی وقفه در میانه شان دست به دست شدم، با هر تماس دست های کثیفشان فریاد زدم و ضربه های تازیانه و مشت و لگد بر سر و تنم فرود آمد؛ اما روزی را که با ماشین دستی به سراغم آمدند خوب به خاطر دارم. چهار نفر دست ها و پاهایم را بستند. یکی از آن ها که جوان تر و تنومندتر بود، روسری ام را از سرم برداشت. شکسته بودم. برداشتن روسری از سر ننگی بود که تاب وتوانش را نداشتم.

یک نفر از پشت سر شانه هایم را گرفت و دیگری سرم را. همان که روسری از سرم کشیده بود، ماشین اصلاح را در میان موهایم فرو برد. گردنم گرفته و چانه ام قفل شده بود. موهای بلندم زیر تیغ کند ماشین کشیده می شد و پوست سرم را می کند. جوی خون از میان موهایی که داشت بر زمین ریخته می شد، روی صورتم راه گرفته و داخل چشمم شده بود.

خود را برای همه چیز آماده کردم؛ حتی برای گرداندن با سر برهنه و تراشیده در میان مردم. و چه سخت بود این صبوری و تحمل. حس کردم در کنار دروازه ساعات شام هستم. یا زینب(س)! تو را دیدم که به شمر گفتی: «نگاه نامحرمان، دختران و زنان آل الله را آزار می دهد. ما را از دروازه ای وارد شام کن که خلوت تر باشد و چشم های کم تری به کاروان دوخته شود.» خوب به خاطر نمی آورم در چند آبادی با سر تراشیده مرا گرداندند؛ حسن آباد، انار، حلوان، توریوَر و… هشمیز.

چه روزهایی را از سر گذراندم و در تمام این یازده ماه تنها یاد تو بود که مرا سر پا نگه داشت؛ که تن ندادم به آن چه می خواهند؛ توهین به خمینی در ملأ عام و خلاص! دهان به دهان گرداندند که جاسوس خمینی هستم.

حالا ساعتی می شود که مرا رها کرده اند و رفته اند داخل غار. لابد برای شور و مشورت یا طرح شکنجه ای نو؛ مثلا شکنجه ای که هیچ بنی بشری در طول تاریخ در حق هم نوعش انجام نداده باشد. دستان بسته ام در فضای خالی سه کنج افتاده بود و من برای اینکه سرمای کُشنده را تاب بیاورم زانوانم را جمع کرده و چسبانده بودم به شکم و سینه ام. درد در گردن و کتف هایم پیچیده و پیراهنم خیس شده بود. هجوم باد- برف، لرزشی عجیب بر تنم انداخت. حس کردم تمام رگ هایم به اشاره ای منجمد شدند.

دو نفر بیل به دست بیرون می آیند و برف ها را کنار می زنند. نشمین بالای سرم می آید.

-می گویند یا ناسزا بگو، یا همین جا زنده زنده دفنت می‌کنیم.

عصر اعراب جاهلی در قرن بیستم!

همچنین بخوانید


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *