بیش از ۳۰۰۰ قربانی بیگناه در یک روز، صرف بیش از ۸ تریلیون دلار هزینه جنگی و تصمیم برای سرنگونی ۷ کشور اسلامی ظرف تنها ۵ سال.
اینها فقط اعداد و ارقام نیستند، بلکه کدهای کلیدی رویدادی هستند که در سه شنبه، ۲۰ شهریور ۱۳۸۰ (۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱)، نقشه جهان را دستخوش زلزلهای بیسابقه کردند.
این واقعه که آمریکاییها و افکار عمومی جهان از آن با نام اختصاری «ناین-الون» (۹/۱۱ / Nine-Eleven) یاد میکنند، به عنوان یک اقدام تروریستی مرگبار در خاک ایالات متحده روایت میشود. با مطالعه کتاب «قوم نافرمان: تاریخ قوم یهود از آغاز تا امروز» نوشته مرتضی آقاحسینی، ابعاد پنهان و بسیار عمیقتری از این حادثه آشکار میشود.
از دیدگاه این کتاب، حادثه ۱۱ سپتامبر (۲۰ شهریور) نه یک فاجعه ناگهانی و مجزا، بلکه «ماشه» و شتابدهندهای برای بازطراحی ساختار قدرت در غرب آسیا، تثبیت نظم تکقطبی و تأمین امنیت پایدار اسرائیل بود.
وقوع حادثه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ و فضاسازی روانی در آمریکا
در صبحگاه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ (۲۰ شهریور ۱۳۸۰)، چهار فروند هواپیمای مسافربری تجاری ربوده شدند. دو فروند از آنها به برجهای مرکز تجارت جهانی در نیویورک برخورد کرده و هر دو برج را در مدت کمتر از دو ساعت به ویرانهای تبدیل نمودند. هواپیمای سوم به ساختمان پنتاگون اصابت کرد و هواپیمای چهارم پس از درگیری مسافران با هواپیمارباها، در مزرعهای در شنکسویل پنسیلوانیا سقوط کرد.
طبق آمارهای رسمی مستند، در مجموع این چهار حمله بیش از ۳۰۰۰ قربانی (به اضافه ۱۹ هواپیماربا) جان باختند؛ آماری که شامل ۲,۶۰۶ نفر در برجهای دوقلو، ۱۲۵ پرسنل نظامی و غیرنظامی در پنتاگون و ۲۶۵ مسافر و خدمه پروازها بود. همچنین جانباختن ۳۴۳ آتشنشان و ۷۱ مامور پلیس، این حادثه را به مرگبارترین عملیات تروریستی تاریخ تبدیل ساخت.
این حادثه سهمگین، جامعه آمریکا را در بهت و ترسی عمیق فرو برد و افکار عمومی را به گونهای آماده ساخت که مردم پذیرای هرگونه اقدام نظامی دولت خود باشند. فارغ از اینکه عاملان واقعی این حادثه چه کسانی بودند.
۱۱ سپتامبر بهانهای ایدئال فراهم آورد تا طرحی پیشینی برای ریشهکن ساختن قدرتهایی که هژمونی آمریکا را به چالش کشیده و امنیت اسرائیل را تهدید میکردند، به جریان افتد. بلافاصله پس از این واقعه، جورج بوش پسر، رئیسجمهور وقت آمریکا، با اعلام دکترین خود تحت عنوان آغاز «جنگهای صلیبی جدید» و معرفی کشورهایی مانند ایران بهعنوان بخشی از «محور شرارت»، این راهبرد را رسماً کلید زد.
طرح هفت کشور در پنج سال
یکی از مهمترین اسناد ارائه شده درباره ۱۱ سپتامبر، افشاگری ژنرال وسلی کلارک، فرمانده سابق ناتو و از برجستهترین ژنرالهای ارتش آمریکا است. کلارک فاش ساخت که تنها نه روز پس از حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، در ملاقاتی با دونالد رامسفلد، وزیر دفاع وقت آمریکا در پنتاگون، از برنامهای مکتوب مطلع گردید.
طبق این سند پنتاگون، آمریکا تصمیم گرفته بود ظرف مدت پنج سال، حکومت هفت کشور اسلامی را نابود و سرنگون سازد. این هفت کشور عبارت بودند از: عراق، سوریه، لبنان، لیبی، سومالی، سودان و در نهایت ایران.

تأمین امنیت اسرائیل؛ انگیزه اصلی مداخله مستقیم در منطقه
- رویکرد جان مرشایمر: پروفسور جان مرشایمر، استاد برجسته دانشگاه شیکاگو و عضو اندیشکده بروکینگز، معتقد است انگیزه اصلی ورود مستقیم نظامی آمریکا به منطقه غرب آسیا نفت نبود، بلکه خواسته بنیادی این بود که امنیت اسرائیل بیش از پیش تأمین شود.
- تحلیل ایلان پاپه: پروفسور ایلان پاپه، مورخ سرشناس اسرائیلی و استاد دانشگاه تلآویو، در اثر خود «غزه در بحران» دیدگاه مرشایمر را تأیید کرده و تصریح میکند که استراتژیستهای آمریکایی پس از انتفاضه دوم دریافتند که ورود مستقیم نظامی آمریکا برای حفظ امنیت اسرائیل ضروری است. پاپه اشاره میکند که آمریکاییها هدفی جدی برای پیادهسازی همین سناریوی مداخله و براندازی در قبال ایران دارند.
- مواضع رسمی و تحلیلهای مطبوعاتی: اسناد اسرائیلی نیز این رویکرد را تایید میکنند؛ بنیامین نتانیاهو در مقالهای در روزنامه والاستریت ژورنال نوشت که هدف از حمله به صدام حسین، صرفاً «واکسینه کردن امنیت اسرائیل» است. همچنین جاناتان کوک و آلوف بن، تحلیلگر هاآرتص، فاش ساختند که نزدیکان آریل شارون پس از سقوط عراق، منتظر سقوط تسلسلواری حکومتهای منطقه بودند که آخرین حلقه این زنجیره ایران بود. شیمون پرز، اسحاق رابین و نتانیاهو از سال ۱۹۹۴ میلادی به دنبال حذف ایران بودند و حتی مقامات نظامی اسرائیل اذعان داشتند که حتی بدون بهانه، باید به بهانه تروریسم به ایران حمله شود.
شکست طرح مداخله مستقیم و روآوردن به «جنگهای نیابتی»
طرح بزرگ «هفت کشور در پنج سال» که پس از ۱۱ سپتامبر با انگیزه نابودی قدرت ایران و تثبیت امنیت اسرائیل آغاز شد، در مسیر اجرا با موانع راهبردی روبهرو گشت. اگرچه آمریکا توانست لیبی را به کشوری جنگزده، سومالی را به دولتی ورشکسته و سودان را به تجزیه بکشاند، اما در سه جبهه اصلی یعنی عراق، سوریه و لبنان با شکست مواجه شد.
بزرگترین شکست آمریکا در عراق رقم خورد؛ جایی که پس از صرف بیش از هفت تریلیون دلار و تحمل هزینههای سنگین انسانی، نه تنها نتوانست عراق را به متحدی برای اسرائیل مبدل سازد، بلکه این کشور را عملاً به یکی از مهمترین متحدان منطقهای ایران تبدیل نمود. این ناکامی فاحش، استراتژیستهای غربی را به این نتیجه رساند که دوران مداخله مستقیم نظامی به پایان رسیده است.
از این رو، آمریکا و اسرائیل راهبرد خود را به «جنگهای نیابتی» و ایجاد گروههای تکفیری تغییر دادند. این راهبرد سه هدف را دنبال میکرد:
- ایجاد شکاف و جنگ داخلی میان مسلمانان
- حمله غیرمستقیم به محور مقاومت
- کاهش هزینههای جانی و مالی مستقیم آمریکا
حاصل این تغییر سیاست، تأسیس گروه تروریستی داعش بود؛ موضوعی که بعدها مقامات آمریکایی نظیر هیلاری کلینتون و دونالد ترامپ نیز علناً به نقش آمریکا در شکلگیری یا رشد آن اعتراف کردند.
کلام آخر
حادثه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ نشان میدهد که این حادثه، شتابدهندهای برای اجرای یک طرح کلان در راستای سلطه تکقطبی آمریکا و تأمین امنیت پایدار برای اسرائیل در غرب آسیا بوده است. تحلیل مستند کتاب اثبات میکند که طرحهای پس از ۱۱ سپتامبر، به دنبال تجزیه کشورهای منطقه، از بین بردن جبهه مقاومت و در نهایت مهار و نابودی قدرت منطقهای ایران بودند.
با این حال، ایستادگی جبهه مقاومت موجب شد که این برنامهریزیها با شکستی راهبردی مواجه شوند و در نهایت، برخلاف محاسبه طراحان آن، به تثبیت موقعیت ایران در منطقه بینجامد.
برای خواندن مطالب بیشتر به کتاب «قوم نافرمان: تاریخ قوم یهود از آغاز تا امروز» نوشته مرتضی آقاحسینی مراجعه فرمایید.






دیدگاهتان را بنویسید