نهنگ خدا

داستان پیامبران (7)

نویسنده: ابراهیم حسن بیگی
داستان پیامبران (۷)

کودکان از شنیدن داستان‌ها لذت می‌برند. به خصوص درباره الگوهای شخصیتی و رفتاری چون پیامبران الهی گفتگو می‌شود. این داستان‌ها به خصوص برای کودکانی که در خانواده‌های مذهبی و معتقد رشد می‌کنند، بسیار مفید است. و آگاهی افراد از زندگی این بزرگان از همان دوران کودکی اهمیت دارد تا با سرشت رفتاری آن‌ها مخلوط شود و زندگی و آینده آنان از رفتار پیامبران اثر بپذیرد. علاوه بر این داستان پیامبران الهی به واسطه اتفاقات مهم و خاص خودشان برای کودکان جذابیت بسیاری دارد.

در مجموعه داستان پیامبران با داستان زندگی و قصه‌های ۱۲ نفر از پیامبران بزرگ برای کودکان به صورت داستان آشنا می‌شویم. در این کتاب داستان حضرت یونس(ع) را می‌خوانیم.

۵۸,۵۰۰ ﷼۶۵,۰۰۰

    اطلاعات بیشتر

    نوع جلد

    جلد معمولی

    شابک

    978-964-973-560-3

    زبان کتاب

    فارسی

    تعداد صفحه

    16

    نوبت چاپ

    دوم

    سال انتشار

    1397

    قطع کتاب

    وزیری

    توضیحات

    نهنگ خدا

    کودکان از شنیدن داستان‌ها لذت می‌برند. به خصوص درباره الگوهای شخصیتی و رفتاری چون پیامبران الهی گفتگو می‌شود. این داستان‌ها به خصوص برای کودکانی که در خانواده‌های مذهبی و معتقد رشد می‌کنند، بسیار مفید است. و آگاهی افراد از زندگی این بزرگان از همان دوران کودکی اهمیت دارد تا با سرشت رفتاری آن‌ها مخلوط شود و زندگی و آینده آنان از رفتار پیامبران اثر بپذیرد. علاوه بر این داستان پیامبران الهی به واسطه اتفاقات مهم و خاص خودشان برای کودکان جذابیت بسیاری دارد.

    در مجموعه داستان پیامبران با داستان زندگی و قصه‌های ۱۲ نفر از پیامبران بزرگ برای کودکان به صورت داستان آشنا می‌شویم. در این کتاب داستان حضرت یونس(ع) را می‌خوانیم.

    برشی از کتاب:

    روبیل و تنوخا به منزل حضرت یونس(ع) رسیدند و در زدند. یونس(ع) در را باز کرد. تا چشمش به آن‌ها افتاد، گفت: «بیایید داخل! الآن داشتم به شما فکر می‌کردم.» هر سه وارد اتاقی شدند و نشستند. روبیل چشم به حضرت یونس(ع) دوخت. او لاغر‌تر شده بود و پوست صورتش به زردی می‌زد. معلوم بود که از چیزی رنج می‌برد. تنوخا علت را پرسید. یونس(ع) گفت: «دیگر خسته و ناامید شده‌ام. سی سال است که تلاش می‌کنم مردم را به راهِ راست هدایت کنم، اما آن‌ها ایمان نمی‌آورند. چند روزی است که حسابی ناامید شده‌ام و از خورد و خوراک افتاده‌ام.» روبیل گفت: «به زور که نمی‌شود مردم را به دین خدا دعوت کرد. حالا که به حرفت گوش نمی‌کنند، آن‌ها را به خدا واگذار کن!» تنوخا گفت: «بله، روبیل راست می‌گوید. تو وظیفه‌ات را انجام داده‌ای؛ برای چه باید غصۀ مردم را بخوری؟»

    نقد و بررسی‌ها

    هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

    اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “نهنگ خدا”

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *