لبخند مصطفی

لبخند مصطفی 1

مصطفی در گرمای تابستان ۱۳۴۵ در تهران به دنیا آمد. کودکی تا جوانی‌اش در مسجد جامع ابوذر که نزدیک خانه‎شان بود گذشت. نوجوان شانزده ساله بود که هوای رزم و جنگ و جبهه به سرش زد و راهی منطقه شد. بعد از آن مصطفی فقط فعال فرهنگی محل نبود. حالا شده بود رزمنده.

حضورش در جبهه با عملیات والفجر مقدماتی شروع شد. بعد از عملیات والفجر یک همراه با گردان ابوذر لشکر ۲۷ محمد رسول الله راهی جبهه شد و برای شرکت در عملیات کربلای ۵ به شلمچه رفت. در همین عملیات مجروح شد و مدتی را در پشت جبهه و در خانه سپری کرد. اما هوای جبهه ها از سرش نیفتاد و در عملیات بدر دست و پا و فکش ترکش خورد و جانباز شد.

جنگ تمام شد اما کار مصطفی تمام شدنی نبود. بیست و هفت سال بعد از اتمام دفاع مقدس، فعالیت هایش را با کودکان و نوجوانان در مناطق مختلف تهران شروع و سالهای عمرش را با فعالیت فرهنگی سپری کرد. میگفت: می‎خواهم برای آینده انقلاب کادرسازی کنم.

هنوز گرم رزم در جبهه فرهنگی بود که زمزمه جنگ در سوریه بلند و سیاهی داعش پیدا شد. مصطفی نظامی نبود. کارمند بود و فعال فرهنگی و جهادی. اینها برای اعزام به سوریه کافی نبود و جانبازی هم راهی برای حضور دوباره در میدان جنگ سخت را برای او باز نکرد.

اما عزم مصطفی بر رفتن بود و آنقدر رفت و آمد و راه های مختلف را امتحان کرد تا به عنوان مدافع حرم اهل بیت طلبیده شد. مسئولیتش رانندگی لودر و بولدوزر بود و سنگرساز بی سنگر نبرد با داعش. مصطفی هیچوقت خودش را مدافع حرم نمی‎دانست. او معتقد بود هر زمان و در هر مکانی لازم باشد باید از حریم ولایت دفاع کرد.

مصطفی عاشق بود. همسرش رقیه را آنقدر عاشقانه دوست داشت که همه فامیل و آشناها می‌دانستند. هیچوقت تاریخ عقد و عروسی شان و تولد رقیه را فراموش نمی کرد. حتی اگر شده با یک شاخه گل به خانه بیاید از کنار مناسبتها عادی رد نمی‎شد. همیشه خدا خنده به لب داشت و از زمان سکونت در قم تا زمان شهادت خادم حرم فاطمه معصومه س بود.

جواب دادی: «عزیزدلم! منظورم اینه که این پرچم به‌درد ما نمی‌خوره، جز از این کشو به اون کشوکردن. »

بعدها همه‌تان فهمیدید که این پرچم مأموریت دارد. وقتی برای دفن مصطفی داشتی لباس‌ها را آماده می‌کردی، لباس‌هایی که موقع خدمت به بانوی کریمه می‌پوشید و وصیت کرده بود با همان‌ها دفن شود، رو به بچه‌ها گفتی: «بچه‌ها لباس‌های بابا پرچم نداره. کاش یکی می‌خریدیم و می‌ذاشتیم رو لباس‌های بابا».

دخترت با صدای گرفته جواب داد: «پرچمی که روی وسایل شهید می‌ذارن، باید از جای خاصی اومده باشه و متبرک باشه».

میان هق‌زدن‌های بچه‌ها بود که زرد کهربایی پرچم فاطمیون، چشمت را روشن کرد. مصطفی پرچم متبرک را خودش آورده بود. همان شد زینت لباس‌های سورمه‌ای خدمتش…

اگر می‌خواهید با زندگی سرشار از عشق و وفاداری شهید مدافع حرم مصطفی نبی‌لو بیشتر آشنا شید، کتاب لبخند مصطفی رو مطالعه کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *