این متن به تحلیل نقش جامعه شیعی در عصر غیبت و تبیین چرایی عدم تحقق حکومت مهدوی در دوران دو حکومت شیعی آلبویه و صفویه میپردازد. در بخش نخست، با رد دو رویکردِ «انتظار منفعلانه» و «اصلاحگریِ مستقل از مشیت الهی»، بر پیوند اراده تکوینی الهی با کنشگری مسئولانه انسانها در مسیر زمینهسازی اخلاقی، فکری و فرهنگی ظهور تأکید شده است.
در بخش دوم، وضعیت حکومت آلبویه و نسبت آن با مسئله ظهور بررسی میشود؛ آلبویه گرچه خدمات فرهنگی گستردهای به تشیع ارائه کردند و تحت تأثیر علمایی چون شیخ صدوق و شیخ مفید به مذهب امامیه گراییدند، اما به دلیل حفظ ساختار صوری خلافت عباسی، تکیه بر منطق سلطنتی و مصلحتهای سیاسی و همچنین ابهام و «حیرت علمی و اعتقادی» در بدنه جامعه شیعیِ آن دوران، بستر لازم برای تحقق حکومت مهدوی فراهم نبود. در بخش پایانی، با مقایسه این دوران با عصر صفویه به عنوان نخستین دولت رسمی شیعه دوازدهامامی، این نتیجه حاصل میشود که صرفِ دستیابی به قدرت سیاسی و نهادینهسازی شعائر مذهبی، بدون تحول کیفی عمیق در اخلاق اجتماعی و عدالت، برای تحقق جامعه آرمانی مهدوی کافی نیست.
بسم الله الرحمن الرحیم
اندیشکده مهدویت و انقلاب اسلامی آستان مقدس مسجد جمکران تقدیم میکند
سلسله نشستهای جنگ ارادهها
استاد: دکتر طاووسی مسرور
با موضوع چرایی عدم تحقق حکومت مهدوی در ابتدای غیبت کبری (حکومت آل بویه)
پنج شنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
مسئله ظهور و نقش جامعه شیعی در عصر غیبت
مسئله غیبت و ظهور حضرت ولیعصر (عج) از جمله موضوعاتی است که در اندیشه شیعی، همواره در پیوند با اراده الهی و در عین حال با نقش انسان و جامعه مورد بحث قرار گرفته است. اصل بنیادین در این باور آن است که تحقق ظهور، امری مستقل از اراده الهی نیست و در نهایت، به مشیت و تدبیر خداوند بازمیگردد. با این حال، این وابستگی به اراده الهی به معنای نفی تأثیر عوامل انسانی نیست، بلکه این عوامل در طول اراده الهی معنا پیدا میکنند، نه در عرض آن. به همین جهت، در روایات متعدد، بر دعا برای تعجیل فرج تأکید شده است و این خود نشان میدهد که رفتار و کنش مؤمنان در این زمینه بیاثر و لغو نیست. اگر قرار بود هیچ نقشی برای انسان در این فرآیند تصور نشود، اساساً توصیه به دعا و انتظار فعال معنا نداشت.
با این حال، باید میان «تأثیر داشتن در نظام اسباب» و «استقلال در تحقق امر الهی» تفکیک قائل شد. دعا، اصلاح فردی و اجتماعی، و تلاش برای گسترش عدالت، همگی در منظومه اسباب الهی قرار میگیرند؛ اما این اسباب به گونهای نیستند که بتوانند در برابر اراده الهی قرار گیرند یا آن را محدود کنند. از این رو، مسئله ظهور را باید در چارچوب یک نظام حکیمانه الهی تحلیل کرد که در آن، زمانبندی و شرایط تحقق امور، تابع مصالحی است که لزوماً برای انسانها به طور کامل قابل درک نیست.
در این میان، یکی از پرسشهای اساسی این است که آیا جامعه انسانی، بهویژه جامعه شیعی، در تعجیل یا تأخیر ظهور نقش دارد یا خیر. در دوران معاصر، برخی دیدگاهها مطرح شدهاند که تلاش برای «زمینهسازی ظهور» یا «ایجاد آمادگی اجتماعی» را تفسیری جدید و غیرمستند از روایات میدانند. بر اساس این دیدگاه، ظهور امری صرفاً الهی است که در یک لحظه و بدون مقدمههای اجتماعی تحقق مییابد. برای تأیید این نگاه، به روایاتی استناد میشود که مضمون آنها این است که خداوند امر فرج را در یک شب اصلاح میکند. از این رو نتیجه گرفته میشود که تلاش اجتماعی برای اصلاح وضعیت جامعه یا ایجاد زمینه ظهور، نقشی در تحقق آن ندارد.
در کنار این دیدگاه، برداشت افراطی دیگری نیز وجود دارد که در نقطه مقابل آن قرار میگیرد. بر اساس این برداشت، جامعه مؤمنان نه تنها وظیفهای برای زمینهسازی ندارد، بلکه باید در برابر گسترش فساد و ظلم منفعل باشد تا جهان به حدی از فساد برسد که ظهور به صورت قهری رخ دهد. در این نگاه، گویی هرگونه تلاش برای اصلاح جامعه، مانعی در مسیر ظهور تلقی میشود و بنابراین، وظیفهای برای امر به معروف، اصلاح اجتماعی و مبارزه با ظلم وجود ندارد. این برداشت نیز در برخی محافل فکری مطرح شده و به نوعی نتیجه سوءفهم از مفهوم «انتظار» است.
در برابر این دو دیدگاه، مراجعه به مجموعه آیات و روایات نشان میدهد که مسئله به این سادگی قابل تقلیل نیست. در اندیشه شیعی، انتظار صرفاً یک حالت ذهنی منفعلانه نیست، بلکه نوعی وضعیت فعال و مسئولانه است. مرحوم سید مرتضی علمالهدی در تحلیل مسئله غیبت، بر این نکته تأکید دارد که علت اصلی غیبت، وجود خوف و شرایط ناامن برای امام بوده است. به بیان دیگر، در دوره حضور ائمه پیشین نیز نوعی تقیه و محدودیت وجود داشت، اما در دوران امام حسن عسکری (ع) شرایط به گونهای شد که امکان ادامه همان وضعیت محدود نیز از بین رفت و در نتیجه، غیبت آغاز شد.
بر اساس این تحلیل، ظهور زمانی تحقق مییابد که مانع اصلی، یعنی خوف و ناامنی، برطرف شود. اما این خوف صرفاً به معنای تهدید فیزیکی نیست، بلکه شامل عدم پذیرش اجتماعی و نبود آمادگی عمومی نیز میشود. جامعهای که در آن امام حق شنیده نمیشود، سخن او مورد پذیرش قرار نمیگیرد و زمینه اجتماعی برای تحقق عدالت فراهم نیست، نمیتواند بستر مناسب برای ظهور باشد. بنابراین، نقش جامعه در این فرآیند، نقش کاملاً جدی و قابل توجهی است.
در این چارچوب، آمادگی جامعه تنها به معنای پذیرش ظاهری یک حکومت نیست، بلکه شامل مجموعهای از عناصر فکری، فرهنگی و اخلاقی است. جامعهای که بخواهد زمینه ظهور را فراهم کند، باید به مرحلهای از بلوغ برسد که در آن، عدالتخواهی، حقیقتپذیری، و آمادگی برای تبعیت از حجت الهی به یک ارزش عمومی تبدیل شده باشد. در غیر این صورت، حتی اگر حکومت ظاهراً در اختیار جریانهای دینی باشد، همچنان امکان تحقق کامل اهداف ظهور فراهم نخواهد شد.
از سوی دیگر، در آیات قرآن کریم نیز نشانههایی وجود دارد که بر نقش مؤمنان در تحقق وعدههای الهی تأکید میکند. آیه «لیظهره على الدین کله» از جمله آیاتی است که بر غلبه نهایی دین الهی بر همه ادیان تأکید دارد. این آیه نشاندهنده یک سنت قطعی الهی است، اما تحقق آن در بستر تاریخ، نیازمند تحقق شرایطی در جامعه انسانی است. همچنین در آیات سوره صف، پیوند میان ایمان، جهاد، و نصرت دین خدا بهوضوح دیده میشود. در این سوره، پس از بیان اینکه خداوند نور خود را کامل خواهد کرد، مؤمنان به جهاد با مال و جان دعوت میشوند و سپس خطاب «کونوا أنصار الله» مطرح میگردد. این پیوند نشان میدهد که نصرت دین خدا، یک مسئولیت انسانی است، نه صرفاً یک رخداد بیرونی بدون مشارکت انسان.
در همین سوره، به الگوگیری از حواریون حضرت عیسی (ع) اشاره میشود؛ کسانی که با تمام وجود در کنار پیامبر خود ایستادند و هیچ مصلحت شخصی را بر همراهی با حق مقدم نداشتند. این الگو نشان میدهد که یاری دین خدا، مستلزم نوعی فداکاری، تعهد و حضور فعال در صحنه اجتماعی است. بنابراین، نمیتوان پذیرفت که جامعه مؤمنان در برابر مسئله ظهور، هیچ وظیفهای جز انتظار منفعلانه داشته باشد.
بر این اساس، میتوان گفت که مسئله ظهور در منظومه اعتقادی شیعه، نه یک امر صرفاً غیبی و منفک از جامعه، و نه یک پروژه کاملاً انسانی و مستقل از اراده الهی است، بلکه ترکیبی از هر دو بُعد است. از یک سو، تحقق آن در نهایت به اراده الهی وابسته است و از سوی دیگر، زمینههای اجتماعی، فرهنگی و اخلاقی جامعه انسانی در تحقق یا تأخیر آن نقش دارد. این دو بُعد در تعارض با یکدیگر نیستند، بلکه در طول یکدیگر قرار دارند و فهم صحیح مسئله ظهور تنها در صورت توجه همزمان به هر دو بعد امکانپذیر است.
در نتیجه، جامعه شیعی در عصر غیبت، نه میتواند نسبت به مسئله ظهور بیتفاوت باشد و نه میتواند خود را مستقل از اراده الهی بداند. وظیفه این جامعه، حرکت در مسیر اصلاح فردی و اجتماعی، تقویت ایمان، گسترش عدالتخواهی و آمادگی برای پذیرش حکومت حق است. این حرکت، خود بخشی از نظام اسباب الهی برای تحقق وعده ظهور محسوب میشود و از این جهت، میان «انتظار» و «کنش اجتماعی» هیچ تعارضی وجود ندارد، بلکه این دو در یک منظومه واحد معنا پیدا میکنند.
تحلیل سیاسی و مذهبی حکومت آلبویه در نسبت با مسئله ظهور
در بررسی تاریخی مسئله ظهور، یکی از نقاط مهمی که همواره مورد توجه قرار گرفته، وضعیت حکومت آلبویه و نسبت آن با امکان تحقق ظهور است. این پرسش مطرح میشود که اگر در دورهای از تاریخ، حکومتی با هویت شیعی شکل گرفت و قدرت سیاسی نیز در اختیار شیعیان قرار گرفت، چرا در همان دوره ظهور تحقق نیافت و یا اساساً زمینه آن فراهم نشد. پاسخ به این پرسش نیازمند توجه به ماهیت تاریخی، سیاسی و مذهبی حکومت آلبویه و همچنین میزان انطباق آن با شرایط لازم برای تحقق جامعه موعود است.
آلبویه از سه برادر به نامهای علی، حسن و احمد، فرزندان بویه تشکیل شد. آنان در اصل از منطقه دیلم بودند و در آغاز فعالیت خود، نه به عنوان یک جریان ایدئولوژیک منسجم، بلکه به عنوان نیروهای نظامی مزدور در صحنه قدرتهای محلی فعالیت میکردند. این نکته در تحلیل ماهیت اولیه آنان اهمیت دارد، زیرا نشان میدهد که حرکت آنان در ابتدا بر اساس انگیزههای اعتقادی صرف شکل نگرفته بود، بلکه بیشتر در چارچوب تحولات سیاسی و نظامی زمانه قابل فهم است. آنان در خدمت حکومتهای مختلف از جمله آل زیار و دیگر قدرتهای منطقهای بودند و در واقع، در فضای رقابتهای نظامی رشد کردند.
به تدریج، با افزایش قدرت نظامی و تثبیت موقعیت سیاسی، این خاندان موفق شد بخشهای وسیعی از ایران را تحت کنترل خود درآورد. سپس با حرکت به سمت غرب، وارد ساختار قدرت خلافت عباسی شدند و در نهایت بغداد را در سال ۳۳۴ هجری قمری تصرف کردند. تصرف بغداد، به عنوان مرکز خلافت، نقطه عطفی در تاریخ آلبویه محسوب میشود؛ زیرا از این پس آنان عملاً قدرت واقعی را در دست داشتند، هرچند خلافت عباسی را به صورت صوری حفظ کردند.
نکته مهم در این ساختار سیاسی آن است که آلبویه خلافت عباسی را به طور کامل حذف نکردند، بلکه آن را به عنوان یک نهاد نمادین باقی گذاشتند. خلیفه عباسی همچنان به عنوان مرجع ظاهری خلافت باقی ماند، اما قدرت اجرایی و سیاسی در دست آلبویه بود. این وضعیت نوعی دوگانگی سیاسی ایجاد کرده بود که در آن، قدرت واقعی در اختیار امیران آلبویه قرار داشت، در حالی که مشروعیت نمادین خلافت عباسی حفظ میشد. همین امر سبب شد که آنان از سوی خلافت، با القاب مختلفی مانند عمادالدوله، رکنالدوله و معزالدوله مورد خطاب قرار گیرند.
در خصوص مذهب آلبویه نیز باید به یک نکته مهم توجه کرد. برخلاف تصور رایج، آنان در آغاز زیدی مذهب بودند و نه امامی. سپس به تدریج و در طول زمان، به تشیع دوازدهامامی گرایش پیدا کردند. درباره علت این تحول، دو تحلیل عمده وجود دارد. برخی معتقدند که این تغییر، نتیجه ارتباط آنان با عالمان بزرگ امامیه مانند شیخ صدوق، شیخ مفید و دیگر متکلمان شیعه بوده است. حضور این عالمان در مراکز قدرت، بهویژه در بغداد و ری، نقش مهمی در تبیین معارف امامیه و تأثیرگذاری بر فضای فکری حکومت داشته است.
در مقابل، تحلیل دیگری نیز وجود دارد که بر نقش عوامل سیاسی در این تغییر مذهب تأکید میکند. بر اساس این تحلیل، پذیرش تشیع امامی برای آلبویه از نظر سیاسی نیز مزایایی داشت؛ زیرا در اندیشه امامیه، امام در غیبت به سر میبرد و بنابراین حکومت با چالش مستقیم حضور امام معصوم مواجه نبود. در حالی که در مذهب زیدی، امام باید حاضر باشد و مشروعیت سیاسی مستقیماً به حضور او وابسته است. بنابراین، پذیرش تشیع دوازدهامامی میتوانست نوعی ثبات سیاسی برای حکومت آنان ایجاد کند، بدون آنکه با مدعیان امامت حاضر درگیر شوند.
با وجود این تحلیلها، نمیتوان نقش آلبویه را در گسترش فرهنگ شیعی نادیده گرفت. این حکومت خدمات گستردهای در حوزه فرهنگ و تمدن شیعی ارائه کرد. از جمله این خدمات میتوان به توسعه حرمهای اهلبیت (ع)، حمایت از مجالس عزاداری، گسترش زیارت، تأسیس کتابخانهها و مدارس علمی، و حمایت از عالمان شیعه اشاره کرد. در این دوره، بسیاری از آثار مهم علمی و کلامی شیعه شکل گرفت و فضای نسبتاً بازتری برای فعالیت علمی فراهم شد. از این منظر، آلبویه یکی از دورههای مهم شکوفایی تمدن شیعی به شمار میرود.
با این حال، این خدمات به معنای تحقق کامل یک نظام دینی مبتنی بر آموزههای امامیه نیست. ساختار قدرت در این دوره همچنان متأثر از منطق سلطنتی و سیاسی زمانه بود. تصمیمگیریها عمدتاً بر اساس مصلحتهای سیاسی انجام میشد و نه صرفاً بر اساس معیارهای دینی. به همین دلیل، در کنار حمایت از تشیع، رفتارهای سیاسی، رقابتهای داخلی، و گاه خشونتهای قدرتطلبانه نیز در این حکومت مشاهده میشود. این واقعیت نشان میدهد که نمیتوان صرف وجود یک حکومت شیعی را معادل تحقق جامعه مطلوب دینی دانست.
نکته مهمتر این است که حتی در شرایطی که حکومت آلبویه در اوج قدرت قرار داشت، جامعه شیعی از نظر اعتقادی و اجتماعی همچنان با چالشهای جدی مواجه بود. همانگونه که در منابع تاریخی و کلامی آمده است، در دوره غیبت صغری و اوایل غیبت کبری، بخش قابل توجهی از شیعیان در وضعیت تردید و حیرت قرار داشتند. مسئله طولانی شدن غیبت، نبود ارتباط مستقیم با امام، و فشارهای فکری و اعتقادی، زمینه شکلگیری فرقهها و دیدگاههای مختلف را فراهم کرده بود. در چنین فضایی، جامعه هنوز به یک انسجام اعتقادی کامل نرسیده بود.
از سوی دیگر، حتی در میان عالمان شیعه نیز بحثها و اختلافنظرهایی در خصوص برخی مسائل مرتبط با امامت و غیبت وجود داشت. اگرچه اکثریت آنان بر اصل امامت حضرت مهدی (عج) استوار بودند، اما در جزئیات مسائل مربوط به غیبت، طول آن، و نحوه ارتباط با امام، دیدگاههای مختلفی مطرح میشد. این وضعیت نشان میدهد که مسئله مهدویت در آن دوره هنوز در سطح جامعه و حتی در برخی سطوح علمی، به صورت کامل تثبیت نشده بود.
بنابراین، اگرچه حکومت آلبویه از نظر سیاسی یک حکومت شیعی محسوب میشود و از نظر فرهنگی خدمات مهمی به تشیع ارائه کرده است، اما این حکومت را نمیتوان مصداق جامعهای دانست که تمام شرایط لازم برای تحقق ظهور را دارا باشد. تحقق ظهور نیازمند مجموعهای از شرایط هماهنگ در سطح اعتقاد، اخلاق، فرهنگ، و ساختار اجتماعی است؛ امری که در آن دوره هنوز به صورت کامل محقق نشده بود. از این رو، صرف وجود یک قدرت سیاسی شیعی، به تنهایی برای تحقق آن هدف الهی کافی نبوده است.
در مجموع، بررسی تاریخی آلبویه نشان میدهد که میان «قدرت سیاسی شیعی» و «آمادگی جامعه برای ظهور» فاصلهای جدی وجود دارد. این فاصله ناشی از پیچیدگیهای اعتقادی، فرهنگی و اجتماعی جامعه آن زمان است. بنابراین، تحلیل مسئله ظهور در نسبت با حکومت آلبویه باید با در نظر گرفتن همه این ابعاد انجام شود، نه صرفاً بر اساس شاخصهای سیاسی.
وضعیت شیعیان در عصر غیبت و تداوم بحران اعتقادی
با آغاز غیبت صغری و سپس ورود به غیبت کبری، اگرچه در نگاه نخست ممکن است تصور شود که جامعه شیعه وارد دورهای از رکود یا ضعف شده است، اما بررسی دقیقتر نشان میدهد که وضعیت بهصورت یکدست قابل توصیف نیست. در واقع، از یک سو شاهد گسترش تدریجی نفوذ شیعیان در برخی ساختارهای اجتماعی و حتی سیاسی هستیم، و از سوی دیگر، بحرانهای جدی اعتقادی و فکری در بدنه جامعه شیعه وجود دارد که این دوره را به یکی از پیچیدهترین مقاطع تاریخ تشیع تبدیل کرده است.
در حوزه سیاسی و اجتماعی، شیعیان به تدریج توانستند موقعیتهایی در ساختار قدرت به دست آورند. برخی خاندانهای شیعی در دستگاه خلافت عباسی نفوذ پیدا کردند و در مواردی به مناصب مهم اداری و دیوانی رسیدند. همچنین با شکلگیری شبکه وکالت در دوران ائمه و استمرار آن در عصر غیبت صغری، نوعی انسجام ارتباطی میان شیعیان و مرکز امامت حفظ شد. نواب خاص امام عصر (عج) نقش مهمی در این انسجام ایفا کردند و توانستند ارتباط جامعه شیعه با امام را در شرایط بسیار دشوار حفظ کنند. این شبکه، از فروپاشی کامل هویت شیعه در آن مقطع جلوگیری کرد.
از منظر فرهنگی و علمی نیز این دوره، برخلاف تصور ابتدایی، دورهای از رکود مطلق نیست. ظهور عالمان بزرگ شیعه در قرون سوم و چهارم هجری، مانند شیخ کلینی، شیخ صدوق و دیگر متکلمان برجسته، نشاندهنده رشد علمی قابل توجه در درون جامعه شیعه است. آثار مهمی در این دوره تألیف شد که اساس اندیشه حدیثی و کلامی امامیه را شکل داد. کتابهایی مانند «الکافی» و «کمالالدین و تمامالنعمه» در همین بستر تاریخی پدید آمدند و نشاندهنده تلاش جدی برای تثبیت عقاید شیعی در برابر شبهات گسترده هستند.
با این حال، در کنار این پیشرفتها، بحران اعتقادی گستردهای نیز در بدنه جامعه شیعه شکل گرفته بود. مسئله اصلی، تردید نسبت به اصل وجود امام غائب و نحوه استمرار امامت در شرایط عدم دسترسی مستقیم به امام بود. طولانی شدن غیبت، برای بسیاری از افراد قابل تصور نبود و همین امر موجب پیدایش پرسشهای جدی و گاه انکار اصل امامت شد. به همین دلیل، این دوره در منابع تاریخی با عنوان «دوره حیرت» شناخته میشود؛ دورهای که در آن بخش قابل توجهی از شیعیان با سردرگمی اعتقادی مواجه بودند.
این حیرت صرفاً یک مسئله فردی نبود، بلکه به شکلگیری فرقهها و گرایشهای مختلف در درون جامعه شیعه نیز انجامید. برخی افراد اصل ولادت حضرت مهدی (عج) را انکار کردند، برخی دیگر مدعی شدند که امام حسن عسکری (ع) فرزندی نداشته است، و گروهی نیز قائل شدند که امامت پس از ایشان به افراد دیگری منتقل شده است. حتی برخی جریانها به کلی از اندیشه امامت فاصله گرفتند. منابع رجالی و کلامی شیعه از ظهور بیش از دهها گرایش و فرقه در این دوره خبر میدهند که هر یک برداشت خاصی از مسئله امامت ارائه میدادند.
در برابر این وضعیت، عالمان شیعه نقش بسیار مهمی در تثبیت عقیده مهدویت ایفا کردند. آنان با نگارش آثار متعدد، تلاش کردند شبهات موجود را پاسخ دهند و مبانی عقلی و نقلی امامت را تبیین کنند. برای نمونه، آثار ابنقبه رازی در پاسخ به شبهات مخالفان امامت، یا نوشتههای نعمانی در کتاب «الغیبه»، و همچنین اثر مهم شیخ صدوق در «کمالالدین»، همگی در راستای پاسخ به همین بحران فکری پدید آمدند. این آثار نشان میدهد که مسئله مهدویت در آن دوره نه یک امر بدیهی، بلکه موضوعی کاملاً مناقشهبرانگیز و نیازمند استدلال بوده است.
نکته قابل توجه این است که حتی شیخ صدوق در مقدمه برخی آثار خود تصریح میکند که انگیزه او از نگارش این کتابها، مشاهده گستره حیرت و تردید در میان مردم بوده است. او در سفرهای علمی خود با افرادی مواجه میشود که اساساً در اصل وجود امام دوازدهم دچار تردید بودهاند. این نشان میدهد که مسئله غیبت، حتی چند دهه پس از آغاز آن، هنوز برای بخش بزرگی از جامعه شیعه بهصورت یک باور تثبیتشده درنیامده بود.
از سوی دیگر، شرایط امنیتی نیز نقش مهمی در پیچیدگی وضعیت داشت. در دوره غیبت صغری، ارتباط شیعیان با امام از طریق نواب خاص برقرار میشد، اما این ارتباط به دلیل فشار حکومت عباسی باید در نهایت احتیاط انجام میگرفت. به همین دلیل، در بسیاری از متون اولیه شیعه، از تصریح مستقیم به نام و مکان امام خودداری شده و بیشتر از عناوینی مانند «صاحبالامر» یا «الحجه» استفاده شده است. این وضعیت باعث میشد که حتی شناخت عمومی از امام نیز با محدودیتهایی همراه باشد.
از منظر فقهی نیز مسائل جدیدی در این دوره مطرح شد که پیش از آن سابقه نداشت. برای مثال، مسئله مصرف اموال مربوط به امام در عصر غیبت یکی از چالشهای جدی فقها بود. در ابتدا بسیاری از شیعیان تصور میکردند که باید این اموال را حفظ کرده و برای زمان ظهور نگه دارند. حتی در برخی موارد، این اموال در نسلهای مختلف وصیت میشد تا در نهایت به امام تحویل داده شود. اما با طولانی شدن غیبت، این شیوه عملاً با مشکل مواجه شد و فقهایی مانند علامه حلی نظریه مصرف این اموال در مصالح شیعه را مطرح کردند. بر اساس این دیدگاه، این اموال باید در جهت تقویت جامعه شیعه و رفع نیازهای عمومی مؤمنان مصرف شود، زیرا اگر امام در ظاهر حضور داشت، همین کارکرد را برای آنها در نظر میگرفت.
تمام این شواهد نشان میدهد که جامعه شیعه در این دوره، از یک سو در حال تثبیت ساختار علمی و اجتماعی خود بوده و از سوی دیگر با بحرانهای عمیق اعتقادی مواجه بوده است. بنابراین نمیتوان این دوره را صرفاً به عنوان دورهای از قدرت یا ضعف مطلق تحلیل کرد، بلکه باید آن را دورهای از «گذار» دانست؛ گذار از وضعیت وابستگی مستقیم به حضور امام به وضعیت زندگی در عصر غیبت.
در چنین شرایطی، انتظار ظهور نیز برای بسیاری از افراد معنای روشنی نداشت. برخی گمان میکردند ظهور در آیندهای بسیار نزدیک رخ خواهد داد، به همین دلیل برخی حتی در مصرف منابع مالی مربوط به امام نیز احتیاط بیش از حد به خرج میدادند. اما با گذشت زمان و عدم تحقق ظهور، به تدریج نگاهها تغییر کرد و ضرورت تنظیم احکام و ساختارهای اجتماعی بر اساس غیبت طولانیمدت امام مورد توجه فقها قرار گرفت. این تحول فکری نشاندهنده تطور تدریجی جامعه شیعه در مواجهه با واقعیت تاریخی غیبت است.
در مجموع، وضعیت شیعیان در عصر غیبت را باید ترکیبی از رشد علمی، نفوذ اجتماعی و در عین حال بحران اعتقادی گسترده دانست. این ترکیب پیچیده باعث شد که جامعه شیعه به تدریج از یک وضعیت هیجانی و انتظار کوتاهمدت، به یک وضعیت تاریخی بلندمدت و مبتنی بر سازوکارهای فکری و فقهی منتقل شود؛ انتقالی که در فهم مسئله ظهور نقش اساسی دارد.
نقش صفویه در گسترش تشیع و محدودیتهای تحقق جامعه مهدوی
با ورود به دوره صفویه، وضعیت تشیع در جهان اسلام وارد مرحلهای کاملاً متفاوت نسبت به دورههای پیشین شد. اگر در دوره آلبویه، تشیع در سایه قدرت سیاسی اهل سنت و در قالب یک حکومت نیمهمستقل رشد میکرد، در دوره صفویه برای نخستینبار تشیع دوازدهامامی به عنوان مذهب رسمی یک دولت گسترده تثبیت شد. این تحول، از نظر تاریخی یکی از مهمترین نقاط عطف در گسترش تشیع به شمار میرود، زیرا ساختار سیاسی، فرهنگی و آموزشی کشور بهطور رسمی بر پایه مذهب امامیه سامان یافت.
صفویان با اعلام رسمی تشیع، زمینهای فراهم کردند که بسیاری از شعائر شیعی در سطح اجتماعی نهادینه شود. برگزاری گسترده مراسم عزاداری، احیای مناسک مربوط به اهلبیت (ع)، توسعه زیارت، و توجه ویژه به حرمهای مطهر از جمله اقدامات مهم این دوره بود. در این دوره، حرم امام رضا (ع)، حرم امیرالمؤمنین (ع) و سایر اماکن مقدس شیعه مورد توجه جدی قرار گرفت و به تدریج به مراکز مهم فرهنگی و مذهبی تبدیل شد. همچنین ساخت مدارس دینی و حمایت از حوزههای علمیه در شهرهایی مانند اصفهان، قزوین و شیراز، موجب شکلگیری یک نظام آموزشی منسجم در فقه و کلام شیعه شد.
یکی از ویژگیهای مهم این دوره، دعوت گسترده از علمای شیعه از مناطق مختلف، بهویژه جبل عامل در لبنان، به ایران بود. این عالمان نقش مهمی در تثبیت مبانی فقهی و کلامی تشیع در ساختار رسمی حکومت صفوی ایفا کردند. حضور شخصیتهایی مانند محقق کرکی و دیگر فقهای برجسته، باعث شد که فقه امامیه بهتدریج به عنوان مبنای رسمی قضاوت و اداره جامعه مورد استفاده قرار گیرد. این تحول، از منظر تاریخی، بیسابقه بود؛ زیرا برای نخستینبار فقه شیعه نه در حاشیه، بلکه در متن اداره حکومت قرار گرفت.
با این حال، همانند دورههای پیشین، باید میان «گسترش تشیع» و «تحقق جامعه مطلوب دینی» تفکیک قائل شد. اگرچه صفویه خدمات گستردهای به تشیع ارائه دادند و زمینه رشد علمی و فرهنگی آن را فراهم کردند، اما ساختار حکومت آنان همچنان بر پایه منطق سلطنتی استوار بود. قدرت سیاسی در دست شاه قرار داشت و مشروعیت عملی حکومت، بیش از آنکه بر اساس نظام امامت تبیین شود، بر پایه اقتدار سلطنتی اداره میشد. همین مسئله باعث میشد که میان آرمانهای دینی و واقعیت سیاسی فاصلهای جدی وجود داشته باشد.
در رفتار سیاسی برخی از پادشاهان صفوی نیز این فاصله بهوضوح دیده میشود. گزارشهای تاریخی نشان میدهد که برخی از شاهان، علیرغم حمایت از تشیع، درگیر رفتارهای شخصی و سیاسیای بودند که با معیارهای اخلاقی و دینی فاصله داشت. برای مثال، در برخی منابع به گرایش برخی شاهان به شرابخواری، خشونتهای درباری و قتلهای سیاسی اشاره شده است. این موارد نشان میدهد که ساختار قدرت در این دوره، ترکیبی از حمایت دینی و رفتارهای کاملاً سیاسی و سلطنتی بوده است، نه یک نظام کاملاً منطبق با الگوی امامت.
با این وجود، نمیتوان نقش صفویه را در تثبیت هویت شیعی نادیده گرفت. این دوره یکی از مهمترین دورههای شکلگیری هویت جمعی شیعه در جغرافیای ایران به شمار میرود. بسیاری از نمادهای مذهبی، آیینهای جمعی، و ساختارهای آموزشی که امروز نیز در جامعه شیعی مشاهده میشود، ریشه در تحولات این دوره دارد. از این منظر، صفویه نقش مهمی در تبدیل تشیع از یک مذهب پراکنده و گاه تحت فشار، به یک هویت اجتماعی و سیاسی تثبیتشده ایفا کرد.
با این حال، حتی در اوج قدرت صفویه، مسئله ظهور همچنان به عنوان یک امر تحققنیافته باقی ماند. این امر نشان میدهد که صرف گسترش نهادهای دینی و رسمی شدن مذهب، به تنهایی برای تحقق شرایط ظهور کافی نیست. در برخی دورهها حتی این تصور در میان بخشی از جامعه و برخی درباریان شکل گرفته بود که با رسمی شدن تشیع، زمینه ظهور نیز فراهم شده است. اما واقعیت اجتماعی و تاریخی نشان میداد که هنوز تا تحقق یک جامعه کاملاً منطبق با معیارهای عدالت مهدوی فاصله وجود دارد.
در همین دوره، برخی تحلیلها در میان عالمان و حتی سیاستمداران وجود داشت که حکومت صفوی را مقدمهای برای حکومت جهانی حضرت مهدی (عج) تلقی میکردند. با این حال، این نگاه بیشتر یک برداشت آرمانی بود تا یک تحلیل مبتنی بر واقعیت اجتماعی. زیرا اگرچه ساختار دینی تقویت شده بود، اما در سطوح مختلف جامعه، از اخلاق فردی تا عدالت اجتماعی، همچنان کاستیهای جدی وجود داشت.
یکی از نکات قابل توجه در این دوره، نوع نگاه برخی از پادشاهان به مسئله ظهور بود. در برخی گزارشها آمده است که برخی از شاهان صفوی حتی نسبت به ظهور نوعی انتظار شخصی و عاطفی داشتند، بهگونهای که گمان میکردند حکومت آنان میتواند زمینهساز مستقیم ظهور باشد. این نگاه، هرچند نشاندهنده باور دینی آنان بود، اما در عین حال نشان میدهد که فهم دقیق از پیچیدگیهای مسئله ظهور در سطح حکمرانی بهطور کامل شکل نگرفته بود.
در کنار این مسائل، باید به این نکته نیز توجه کرد که جامعه صفوی از نظر دینی، جامعهای یکدست و کاملاً منسجم نبود. اگرچه تشیع مذهب رسمی بود، اما در بسیاری از مناطق، سطوح مختلفی از فهم دینی، التزام اخلاقی و مشارکت اجتماعی وجود داشت. همچنین در درون ساختار قدرت نیز تضادهای سیاسی، رقابتهای داخلی و گاه خشونتهای شدید دیده میشد که نشاندهنده فاصله میان آرمان دینی و واقعیت حکمرانی است.
از این رو، میتوان گفت که دوره صفویه، اگرچه یکی از مهمترین دورههای گسترش تشیع از نظر کمی و ساختاری است، اما از نظر کیفی هنوز با جامعه مطلوب دینی فاصله قابل توجهی دارد. این فاصله نه تنها در سطح حکومت، بلکه در سطح فرهنگ عمومی و اخلاق اجتماعی نیز قابل مشاهده است. بنابراین، همانند دوره آلبویه، نمیتوان صرف تشکیل یک دولت شیعی را معادل تحقق شرایط ظهور دانست.
در مجموع، تجربه صفویه نشان میدهد که گسترش تشیع در سطح سیاسی و اجتماعی، هرچند یکی از عوامل مهم در تقویت هویت شیعی است، اما به تنهایی برای تحقق جامعه مهدوی کافی نیست. تحقق چنین جامعهای نیازمند تحول عمیق در سطح باورها، اخلاق، عدالت اجتماعی و رابطه واقعی مردم با آموزههای دینی است؛ امری که در آن دوره نیز به صورت کامل محقق نشده بود.







دیدگاهتان را بنویسید