- آغازی بزرگ از جمکران
تاریخ، بزنگاههایی دارد و برخی مکانها، میزبان مقدّرِ این بزنگاهها! آستان مقدس مسجد جمکران، همواره یکی از این مکانها بوده است: مرکزی برای تصمیمهای بزرگ.
در آستانه قرن چهاردهم شمسی، قلب تپنده قم در سکوتی سنگین فرو رفته بود و دغدغه احیای دوباره مرکزیت علمی این شهر، رؤیای مشترک علمای آن دیار بود. در یکی از همین روزها، حلقهای از علما و طلاب، به محوریت آیتالله میرزا محمد فیض قمی، در فضای معنوی مسجد مقدس جمکران شکل گرفت.
بحث که به میان آمد، سخن از دعوت یکی از بزرگان برای دمیدن روحی تازه در کالبد حوزه علمیه قم شد. یکی از شاگردان، کنجکاوانه پرسید: «حضرت استاد، کدام یک از بزرگان را برای این امر مهم در نظر گرفتهاید؟»
پس از گفتگو و تبادل نظر، نامی بر زبانها درخشید که سرنوشت حوزه را برای همیشه دگرگون میکرد: «شیخ عبدالکریم حائری یزدی».
و اینگونه، در آن گوشه مقدس، سنگ بنای یکی از بزرگترین تحولات علمی و دینی جهان تشیّع گذاشته شد؛ تصمیمی که در جمکران جوانه زد و در قم به بار نشست.
منبع و شرح کامل در کتاب «جمکران و ناگفتهها» در دست تولید
- مهمان درهای بسته (سیدآزادگان مرحوم علی اکبر ابوترابی)
از جد خویش خاطره ای تعریف کرد. از مرحوم آیت الله سیدمحمد باقر علوی قزوینی که از سوی موسس حوزه ماموریت یافت تا برای حل مشکل مالی حوزه به مسجد مقدس جمکران بروند و آنجا متوسل بشوند. با دو نفر دیگر آنجا رفتند و مشکل حل شد. از خاطرات نوجوانی اش گفت:
حوالی سال ۱۳۳۳، عادتِ نوجوانیِ من و چند دوست اهل قم، دوچرخهسواری تا مسجد مقدس جمکران بود.
شب عاشورایی، به هوای خواندن صد رکعت نماز امام زمان و عرض تسلیت به ایشان راهی شدیم. دیروقت بود و مسجد تعطیل! پیرزن خدمتگزار در را گشود. وارد شدیم و در را از داخل چفت کردیم و به نماز ایستادیم.
در میانه عبادت، چشمم به بزرگواری افتاد که کنار محراب نشسته بود. دوستانم که نمازشان تمام شد، پرسیدند: «آقا، در که بسته بود! از کجا آمدید؟»
پاسخ شنیدند: «شما آمدید و ما هم اینجا هستیم.»
با امید پرسیدند: «نکند شما… آقا امام زمان باشید؟»
و او فرمود: «این هم توفیقی است برای شما.»
آن لحظه نکته را نگرفتم. به نماز ایستادم و به ماوقع فکر کردم. ناگهان یقین کردم خودِ اوست. نمازم را شکستم تا خدمتش برسم، اما دیگر نبود…
در، همچنان از داخل بسته بود…
منبع و شرح کامل در کتاب «جمکران و ناگفتهها» در دست تولید
- روایت یک ارادت (حضرت آیت الله حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی)
آن فقیه بزرگ که قلههای دانش و معنویت را در جهان تشیع فتح کرده بود، در میان تمام القاب و افتخاراتش، یک عنوان بود که به دلش مینشست و با افتخار آن را بر زبان میآورد: «خادم افتخاری مسجد مقدس جمکران».
او که یکی از سکانداران فقاهت و پیرِ پرچمدار فرهنگ مهدویت بود، این عشق را از کودکی به ارث برده بود؛ میراثی گرانبها از پدرِ عالمش. خاطره آن روزها در ذهنش حک شده بود که پدر، دست او و برادرش را میگرفت و با وجود آنکه وسیله رفتوآمد فراهم بود، مسیر قم تا جمکران را با پای پیاده طی میکردند تا بذر ارادت از همان طفولیت در جانش جوانه بزند.
این ارادت، با نگاه ویژه استادش، آیتاللهالعظمی بروجردی، عمیقتر هم شد. وی نقل کرده است که در مجلسی شاهد بوده که استادش، با آن همه وسواس علمی و دقتِ کمنظیر، سند اعمال مسجد جمکران را تأیید کرده است.
این مرد بزرگ، که خاطرات شیرینی از مهمان شدن در خانه آیتالله حجت در جوار مسجد به همراهی بزرگان (حاج شیخ مرتضی حائری و حاج علی صافی گلپایگانی) دیگر داشت، رونق روزافزون جمکران را یک امر کاملاً معنوی میدانست. توصیهاش به زائران یک چیز بود: «اخلاص و توجه قلبی مستمر به امام زمان (عج)».
منبع و شرح کامل در کتاب «جمکران و ناگفتهها» در دست تولید
- میراث یک همراهی (امام خمینی و مسجد مقدس جمکران)
هر انسانی در زندگیاش نقطه عطفی دارد؛ بزنگاهی که مسیر آیندهاش را رقم میزند. برای آن روحاللهِ جوان که در آستانه دهه سوم زندگیاش به قم هجرت کرده بود، یکی از این نقاط عطف، آشنایی با عالمی مجاهد به نام شیخ محمدتقی بافقی بود.
این دو شخصیت، با وجود بیش از بیست سال اختلاف سنی و فکری، چنان جاذبه روحی عمیقی به یکدیگر داشتند که این تفاوتها در ارادتشان به هم رنگ میباخت. یکی از زیباترین اشتراکاتشان، میعادی هفتگی بود: تشرف پیاده به مسجد مقدس جمکران.
قدم در جادهای میگذاشتند که مقصودش عرض ارادت به ساحت امام زمان (عج) بود. این همراهی و آن هیئت جمکرانیِ دلدادگان، حتی پس از تبعید «پیرمرادش» به شهر ری نیز متوقف نشد. آن جوان، میراثدار آن قدمها باقی ماند و خاطره آن تشرفهای هفتگی در حافظه طلاب آن دوران برای همیشه ثبت شد.
ارادت او به این مکان مقدس، چه قبل از انقلاب و چه پس از آن، امری پیوسته بود. شاید راز آن طوفانی که در جهان به پا کرد، در همین آرامش و ارتباط معنوی مستمر و متمرکزی نهفته بود که در خلوتِ جمکران با صاحب اصلی انقلاب برقرار میکرد. از کسی که دنیا را تکان داد، انتظاری جز این نیست.
منبع و شرح کامل در کتاب «جمکران و ناگفتهها» در دست تولید

- کهف حصین (امام خامنه ای و مسجد مقدس جمکران)
صریح و صادقانه گفت : اهل معنا و اهل توجّه و تذکّر، دلدادهی به این محل (مسجد مقدس جمکران) بودند لکن تودهی مردم، عامّهی مردم، حتّی ما طلبهها بیتوجّه بودیم، ریشه مهجوریت این مکان مقدس را فضای مسموم حاکمیت باطل میدانست. و گفت: «مرکز به این عظمت، به این قداست -که مورد توجّه بزرگان بوده است، مورد توجّه رجال الغیب و عبادالله و امناءالله بوده- اینجور از چشم مردم در واقع پنهان بود».
روزگار چنان شد که بر شانههای او، بار امانت زعامت جهان شیعه و رهبری آزادگان جهان قرار گرفت. آنوقت بود که جمکران برایش معنای دیگری پیدا کرد: یک «کهف حصین»؛ پناهگاهی محکم برای روزهای سخت.
خودش اینگونه روایت میکند: «من در اداره امور کشور، بعضیوقتها حل مسائل برایم دشوار میشود و دیگر هیچ راهی به ذهن نمیرسد. به دوستان و همراهان میگویم که آماده شوید به جمکران برویم.» و آنگاه، راه جادهای را پیش میگیرند که انتهایش توسل به آقای عصر و عالمین است.
بارها و بارها، طعم شیرین گشایش را در همین خلوتها چشیده است؛ حتی در پیچیدهترین بحرانهای جهانی. برای او، این مکان مقدس، همواره پربرکت و گرهگشا بوده است.
و این دعوت، در موقعیتهای مختلف، همچنان در کلام و عملش جاری است؛ دعوتی به خلوتی که خود، بیش از همه از آن بهرهها برده و میبرد.
منبع و شرح کامل در کتاب «جمکران و ناگفتهها» در دست تولید
- فرمانده پابرهنه! (سردار شهید مصطفی ردانی پور)
در بیست و پنج سالگی، در اوج جوانی، آسمانی شد. وقتی در چزابه بهعنوان فرمانده لشکر امام حسین (ع) میجنگید، گلولهای از پشت سر، پرپرش کرد! پیکر مطهرش انگار برای همیشه از میان ما رفت ولی اما حکایتش نه!
شاید سرّ این همه برکت در عمرِ کوتاهش، در یک وعده عاشقانه نهفته بود. انگار با کسی قراری داشت که زمستان و تابستان نمیشناخت. هر سهشنبه، راه میافتاد سمت مسجد جمکران.
یکی از آن روزها، با همان سوزِ همیشگی گفته بود: «در قم که درس میخوندم، پنجشنبهها میرفتم عملگی. غروب، خسته و کوفته، راه میافتادم طرف جمکران. مثل دیوانهها، پابرهنه. تا خودِ مسجد، “یابن الحسن، یابن الحسن” میگفتم». در طلبگی از نفس بزرگانی همچون مرحوم آیت الله شهید قدوسی، حضرت آیت الله العظمی بهجت، مرحوم آیت الله بهاء الدینی بهره برده بود.
همین توسلها بود که از او در کنار بزرگانی چون شهیدان خرازی و باقری، یک فرمانده ساخته بود؛ فرماندهای که حتی جانبازی و از کار افتادگی دستش هم نتوانست او را از میدان به در کند.
برادرش، راز مصطفی را در یک جمله خلاصه میکرد؛ جملهای که حق مطلب را ادا میکند: «همیشه با خودم میگویم، مصطفی هرچه داشت، از همین توسلِ ایام طلبگی بود.»
منبع و شرح کامل در کتاب «جمکران و ناگفتهها» در دست تولید
- رازِ سرلشکر (سردار شهید سپهبد سید محمدولی قرنی)
در اوج قدرت بود؛ آجودان مخصوص شاه و سرلشکرِ ارتشی که در چهلوچهارسالگی به درجهای رسیده بود که دیگران تا پایان عمر آرزویش را داشتند. اما روح بزرگ او، در قالب آن همه درجه و منصب نمیگنجید. وقتی بازرس ویژه ارتش شد و به عمق فساد رژیم پی برد، تصمیمش را گرفت.
میخواست قیام کند. اما در آخرین لحظات، خیانت دید و طعم تلخ زندان را چشید.
و در تمام این سالها، حتی وقتی در حلقه نزدیکان شاه بود، رازی در دل داشت که بعدها اسناد ساواک آن را فاش کرد. گزارشهای محرمانه، از تشرفهای مکرر سرلشکر قرنی به مسجد مقدس جمکران خبر میدادند. شاهدان گفتند که او حتی در اوج قدرتش، برای این مکان مقدس نذورات جمع میکرد.
همین ارادت بود که پس از زندان، فعالیتهای مذهبیاش را جدیتر کرد و روحش را چنان صیقل داد که در دوران مهجوریت و بایکوت سنگین حکومت پهلوی، ذرهای در برابر ظلم سر خم نکرد.
این ابرمردِ ارتش، پس از انقلاب اولین فرمانده ستاد مشترک شد و قابل تامل اینکه، اولین شهید ترور در میان مسئولان انقلاب شد. شاید راز آن استواری و سر خم نکردن در برابر ظلم، در همان توسلهای پنهانی در مسجد جمکران نهفته بود.
منبع و شرح کامل در کتاب «جمکران و ناگفتهها» در دست تولید
- شرط سهشنبهها (شهید محمدرضا تورجی)
فرماندهاش نمیدانست راز آن شرط عجیب چیست. محمدرضا تازه به گردان آمده بود؛ یک نیروی کاردان و مؤمن. از بیسیمچی شروع کرد، اما لیاقتش آنقدر بود که خیلی زود مسئول دسته و بعد معاون گروهان شد.
برای هر پستی که قبول میکرد، یک شرط داشت؛ شرطی که هرگز از آن کوتاه نمیآمد: «از سهشنبه عصر تا چهارشنبه عصر، کاری به کارم نداشته باشید.»
وقتی نوبت به فرماندهی گروهان رسید، فرمانده دیگر طاقت نیاورد. پافشاری کرد تا بداند این جوان، هر هفته به کجا میرود که اینطور برایش حیاتی است. بالاخره رازش را گفت، اما به یک شرط دیگر: «تا زندهام به کسی نگو. میروم زیارت مسجد جمکران.»
نهصد کیلومتر راه، از دل آتش و خونِ دارخوین تا قم. هر هفته. یک بار که فرمانده همراهش رفته بود، نیمهشب دیده بود سرش را به شیشه اتوبوس تکیه داده و با چشمانی خیس، نافله میخواند. خودش تعریف کرده بود: «یک بار برای رسیدن، چهارده تا ماشین عوض کردم. تا رسیدم، نماز را خواندم و سریع برگشتم.»
بعد از شهادتش، پاسخ همه آن بیقراریها و آن سفرهای عاشقانه، در خواب یکی از دوستانش پیدا شد. دوستش پرسیده بود: «محمد! این همه در دنیا از امام زمان خواندی، بالاخره توانستی او را ببینی؟»
محمدرضا خندیده و گفته بود: «من آقا را در آغوش هم گرفتم.»
منبع و شرح کامل در کتاب «جمکران و ناگفتهها» در دست تولید
- تجهد مبارز جمکرانی (شهید نواب صفوی)
یکی از دوستان نواب صفوی تعریف میکند: اواخر دهه سی بود. آن شب، او و یارانش پیاده به مسجد جمکران آمده بودند و من هم آنجا بودم. یکی از دوستانش، درِ گوشم گفت: «آقای نواب دیشب هم نخوابیده. امشب هم که پیاده تا اینجا آمده. کاری کنیم کمی استراحت کند.»
جمعیت را پراکنده کردند. اما مگر میشد؟ مردم که شنیده بودند نواب آنجاست، دستهدسته برای دیدنش میآمدند. او با آنکه خستگی در چهرهاش موج میزد، به احترام تکتکِ افراد بلند میشد و با مهربانی و حوصله با آنها صحبت میکرد. راوی میگوید: «من دیگر حوصله نداشتم. خودم را به خواب زدم!»
بالاخره شب از نیمه گذشت و سکوت، مسجد را فرا گرفت. اما دو ساعتی نگذشته بود که راوی با دیدن صحنهای، خواب از سرش پرید: نواب صفوی و یارانش، خلیل طهماسبی و محمد واحدی، بیدار شده بودند و برای نماز شب آماده میشدند.
این عادت همیشگیاش بود؛ پیاده از قم به مسجد جمکران میآمد و در تمام مسیر، دعای توسل را با آن سوز و لحن خاص خودش زمزمه میکرد.
همین روح طوفانی و آسمانی بود که در ۲۲ سالگی، «فدائیان اسلام» را بنیان گذاشت و پیش از آنکه ۳۴ ساله شود، در سحرگاه و حیاط اعدام زندان، به گلوله ظالمان به شهادت رسید. انگار او نیروی مبارزهاش را از همین شبهای جمکرانی میگرفت.
منبع و شرح کامل در کتاب «جمکران و ناگفتهها» در دست تولید
- ارادت ماریا (ارمنیها و مسجد مقدس جمکران)
عشق، شناسنامه نمیخواهد و ارادت، دین و آیین نمیپرسد. این را «ماریا عزیزیان»، بانوی ۷۳ ساله مسیحی و ایرانی، با نفسهایی که بیماری، آنها را به شماره انداخته بود، شهادت داد.
تصمیم داشت تنها داراییاش، خانهاش را، وقف کند. اما کجا؟ برای چه کسی؟ میگوید: «شب از خدا خواستم راهنماییام کند.»
پاسخ، فردای آن روز، در عصر یک جمعه، از موج رادیو به قلبش رسید. برنامهای درباره حضرت مهدی (عج) پخش میشد. برای ماریا، این همان راهنمایی بود که انتظارش را میکشید. تردید نکرد و خانهاش را وقف مسجد مقدس جمکران کرد. ارادت او و دیگر همکیشانش به این مکان مقدس، پیش از این نیز در خاطرات و اسناد ثبت شده بود.
وقتی از حس و حالش میپرسی، کسالتی که دارد امان نمیدهد تا آن را در کلمات طولانی شرح دهد، اما با آرامشی عمیق، زیباترین جمله را به زبان میآورد: «بزرگترین ثروت من قناعت است و حالا… مستأجر حضرت مهدی (عج) هستم.»
منبع و شرح کامل در کتاب «جمکران و ناگفتهها» در دست تولید
- بهترین معرّف جمکران (مرحوم آیت الله بهجت)
همه منتظر بودند تا از زبان آن پیر عارف، نکتهای تازه یا دستوری خاص بشنوند؛ اما او با همان آرامش همیشگی، آب پاکی را روی دستشان میریخت: «همه حرفها را بزرگان گفتهاند و در کتابها نوشتهاند.»
اما سکوت نمیکرد؛ حرفش یک جانِ کلام داشت که تمام معادلات را حل میکرد: «خودِ این مسجد راهنماست.»
آیتالله بهجت معتقد بود جمکران نیازی به تعریف و تمجید ما ندارد؛ خودش دست زائرش را میگیرد و راه را نشانش میدهد. و اگر کسی گله میکرد که «رفتیم و چیزی ندیدیم»، جواب آقا کوتاه و روشن بود: «لابد از روی اعتقاد نرفتهای، یا برای امتحان رفتهای!»
از نگاه او، جمکران مستغنی از توصیف بود؛ بهترین معرّفِ جمکران، خودِ جمکران بود.
منبع و شرح کامل در کتاب «جمکران و ناگفتهها» در دست تولید
- شهریار جمکرانی (شهید احمد کحیل شهردار شهر نبطیه لبنان )
اردیبهشت ۱۳۹۷ بود، در «هفته فرهنگی قم در نبطیه». آنجا بود که برای اولین بار دیدمش. دکتر احمد کحیل، چشمپزشکی که شهردار یکی از مهمترین شهرهای جنوب لبنان بود. اما مقام و منصبش در برابر صفا و صمیمیتش رنگ میباخت. نگاه مهربان و آن لبخندی که هرگز از لبانش پر نمیکشید، قلب هر بینندهای را تسخیر میکرد.
مردم نبطیه، بهویژه جوانان، عاشقانه دوستش داشتند. او فقط شهردار نبود؛ «فاتح دلها» بود. مردی آنچنان فروتن که هرکس به او میرسید، بیاختیار ارادتش را نثارش میکرد.
در همان نمایشگاه، وقتی حمایل «خادمی افتخاری مسجد مقدس جمکران» را بر شانههایش انداختند، برق خاصی در چشمانش درخشید. انگار شیرینترین افتخار زندگیاش بود. آن روز، شهردار نبطیه، رسماً خادم امام زمان (عج) شد.
چند سال بعد که حمله هوایی رژیم صهیونیستی، او را آسمانی کرد و به دوستش، سید مقاومت شهیدسیدحسن نصرالله، و دیگر شهدا پیوست. آن حمایل، تنها یک نشان افتخار نبود؛ گویی خلعت شهادت بود که از جمکران برایش فرستاده بودند.
منبع و شرح کامل در کتاب «جمکران و ناگفتهها» در دست تولید







دیدگاهتان را بنویسید