از سنگر تا داستان: بهترین کتاب‌های دفاع مقدس برای نوجوانان

از سنگر تا داستان

می‌گویند اهواز شهر پل هاست. انواع مختلفی از پل‌ها هست که در این شهر گرم خوزستان می‌بینید. از پل کابلی تا پل‌های بتنی و… اما تا به حال کسی پل کاغذی در اهواز نساخته است. پلی که همه اجزایش از کاغذ و بوی برگ تازه درخت ساخته شده باشد. اما ما امروز می‌خواهیم یک پل کتابی برایتان بسازیم. پلی به دنیای عجیب و غریب نوجوان‌ها که اولش به نظر طبیعی می‌آید اما فقط یک چرخ زدن در این دنیای جذاب کافیست تا اعتراف کنیم که قاعده‌های این جهان با همه جا فرق می‌کند. این پل ما یک برچسب سازنده هم دارد. روی برچسب به خط طلایی اسم انتشارات کتاب جمکران خورده است و هرکدام از کتاب‌های این پل بوی خاصی دارد. مثلا «نشانی‌گنج» بوی سمنوپزان دم عید می‌دهد، «ژنرال ماه» بوی چوب دارچین خانه خاله مریم را دارد،  «آتیش پاره» مزه و بوی عسل روستایی ترو تازه می‌دهد. مراقب باشید موقع دست زدن به جلد کتاب دستتان چسبناک نشود. حالا که با این پل معطر و کاغذی ما آشنا شدید برویم سراغ کتاب‌هایش تا بلکه بتوانیم به دنیای عجیب و جالب نوجوان‌های خوش سلیقه امروزی پل بزنیم و تازه این پل قرار است از همه پل‌های اهواز هم محکمتر باشد. می‌گویید نه…با ما همراه باشید!

بوی چوب دارچین خاله مریم: کتاب ژنرال ماه

صدای قور قور زنگ موبایل سمانه اولین چیزی است که در این کتاب می‌شنویم. «ژنرال ماه» سرک کشیدن به دنیای دختری ۱۸ ساله است که به جای درس و دانشگاه تصمیم گرفته است سر به سر خودش و دنیا بگذارد و کنکور ندهد. قور قور گوشی‌اش را هم دور از چشم مامان صدای یک قورباغه گذاشته است. کنکور ندادن که خیلی خلاف خاصی به حساب نمی‌آید. نوجوان‌های امروزی استاد این طور غافلگیری‌ها در خانواده هستند. اما اینکه سمانه هشت سال جنگیدن بابا و ویلچرش را مقصر آینده‌اش می‌داند نقطه عطف  داستان است. نقطه‌ای که شاید سوال خیلی از نوجوان‌ها را هم جواب بدهد. سوالهایی مثل اینکه؛ بچه‌های شهدا و جانبازها که درس نمی‌خوانند، سهمیه عین نردبان می‌بردشان روی صندلی دانشگاه. اما سمانه برای فرار از همین حرف وحدیث‌ها کنکور را بوسیده و کنار گذاشته است. از دوشنبه‌هایی که بابا با دوستانش قرار دارد بدش آمده و دیگر به شوخی عموها نمی‌خندد. اما عمر جانبازها در روزگار ما طولانی نیست. سمانه هم قرار است برای خاکسپاری عمومرتضی برود و وقتی برگشت پرت شود توی گذشته‌شان. روزهایی که پراز ذوق وشوق می‌رفت خانه عمومرتضی وخاله مریم و بوی دارچین خانه روی لباس‌ها و در قلبش جا خوش می‌کرد. لعیا اعتمادی کتاب را به روایت سمانه نوشته است. سمانه‌ای که عین همه نوجوان‌ها عاشق چت کردن و تنهایی است. « ژنرال ماه» داستانی برای پیدا کردن هویت است. داستانی که روان و پر از حس اولین بلوک کاغذی پل ما را ساخته است. راستی چرا ژنرال ماه؟! ااین رازی‌ست که سمانه به شما می‌گوید.

جلد ژنرال ماه

بوی سمنوپزان نذری: نشانی گنج

ساک و چمدانتان را بردارید. قرار است سفر کنیم به قم، آن هم در سال‌های دفاع مقدس. دم عید است، زهراخانم با آن چشم‌های میشی و سلیقه بی‌نظیرش، برای دخترها لباس دوخته و برای علی هشت ساله‌اش هم رفته بازار و رخت عید خریده است. اما رضا فقط فکر کتانی‌های سفید خودش است. کتانی سفیدی که با پس انداز چندماه تمیز کردن سیخ کباب و جگر خریده است. دست توی دست بابا رفته است کفش بلا و بوی نو کتانی‌ها را توی ریه هایش کشیده است. «نشانی گنج» داستان خانواده قربانیان است. خانواده‌ای که قرار نیست خیلی زحمتشان بدهیم و خیلی زود خانه شان با یک موشک نامرد خراب می‌شود. اما قبل از این اتفاق با رضا می‌رویم از عمو اصغر عیدی می‌گیریم و با مامان و خاله ها می‌رویم سمنوپزان. تازه همه منتظرند بچه آبجی طاهره و آقای چاووشی هم به دنیا بیاید. سیسمونی نوه اول خانواده را بابا با وانت برده خانه دخترش و  مامان زهرا با ذوق چیده است. توی این کتاب، خانواده‌ای گرم و مصفا را می‌بینید. خانواده‌ای که مهدی ۱۴ ساله شان از آن پسرهای عزیز کرده و مودب است، رضایشان از آن پسرهای شر و شور و بازیگوش. فاطمه بهبهانی کتاب را به روایت رضا نوشته است. رضایی که قرار است شب بمباران توی خانه نباشد و زنده بماند تا شهادت خانواده‌اش را ذره ذره برای ما تعریف کند. « نشانی گنج» از آن کتاب‌هاست که یک نفس می‌خوانید. رضا خوش بیان و شوخ است.

«نم همیشه مترانک» این یک جمله اشکتان را درمی‌آورد اما برایتان نمی‌گویم معنایش چه می‌شود! سری به کتاب بزنید و به رضا بگویید این چه سبک حرف زدن است پسرجان! اما بعید می‌دانم بتوانید بغضتان را عقب بزنید وقتی رضا جمله را معنی می‌کند. سفر ما به قم، با سرخاک رفتن تمام می‌شود. گلزار شهدای قم، یک خانواده را بغل گرفته است. خانواده رضا…خانواده شهید قربانیان و این کتاب بر اساس یک ماجرای واقعی ساخته و پرداخته شده است.

نشانی گنج

بوی عسل کوهی و نقل بیدمشک کبل‌علی: آتیش پاره

«بسم رب الشهداء. سلام مادرجان. امیدوارم حالت خوب باشد. اگر از احوال من جویا باشی حالم خوب است. سفارش شما را یادم هست و با دستانم کارهای سنگین نمی‌کنم وچیزهای سنگین برنمی‌دارم. راستی درباره همان که گفتی… من برای نیمه شعبان می‌آیم. قرار و مدار کارها با خودت. راستی ننه جان به دختر اصغر آقا بگو یادگاری‌اش را پیدا کردم.»

اگر نامه نگاری دوست دارید و زمانه فرصت این کار جذاب را به شما نداده است این کتاب یک عالمه نامه خواندنی دارد. نامه‌هایی که همین دختر اصغر آقا می‌نویسد و تازه قرار است خانم معلم کوچک روستا هم بشود. البته فقط دوتا شاگرد دارد. جعفر آقا و فهیمه.

در سال هایی که جنگ بقچه‌اش را حتی توی روستاها هم بازکرده است مش طلعت راهی جز نامه نوشتن به پسرش ندارد. این جعفرآقا که راهی جبهه شده و اول ها نامه اش پر از غلط است، قرار است حسابی زندگی زهرای نوجوان راوی را تغییر بدهد. دختری که اولش برای خوردن یک قاشق عسل مش طلعت نامه ها را می نوشت و می خواند. اما کم کم توی سر و دل خودش هم خیلی چیزها عوض شد. دیدن حال و هوای یک روستا، در سال‌های دفاع مقدس، برای نوجوان امروزی شیرین است. نه از آن هیاهو و موشک باران شهرها خبری هست نه کسی حرف از شهادت می‌زند. اما لابلای همین نامه نگاری ها، زهرا از خیلی چیزها سردرمی‌آورد. چیزهایی که واقعی است و گفتن از آن در رمان دفاع مقدس نوجوان، مثل آب حیات می‌ماند که نگاه نوجوان را به جنگ واقعی تر می‌کند. مثلا کلاهی که مش طلعت بافته برای جعفر، می‌رود روی سر یک بچه کوچک که جنگ زده بوده است و همین یک جریان بامزه در روستا درست می‌‌کند. همه فکر می‌کنند جعفر رفته جبهه و بچه دار شده است! و دل فهیمه خانم هم می‌شکند. طنز و نااگاهی جالبی که راوی کتاب دارد از کتاب فاطمه بختیاری یک ماجرای شیرین دفاع مقدسی برای مخاطب ساخته است.

آتیش پاره

تپلی، زوریک و یتیم غوره: یتیم غوره

کمتر کتابی هست که در آن یک نوجوان بتواند روح شود و از سال‌های دفاع مقدس برای مخاطبش بگوید! اما « یتیم غوره» خیلی جذاب تر از این هم هست. نه تنها یک دختر خانم روح قرار است دست توی دست بابا حسن سر از همه زندگی بابا و رفقای جبهه‌اش دربیاورد. بلکه قرار است با زوریک هم آشنا شود و بین خاطرات حسن آقا و زوریک که همبازی و همشاگردی و بعدها هم سنگر جبهه بوده‌اند در رفت و آمد باشد. این روح ها قرار است گاهی بروند کلیسا، گاهی دم بیمارستان، گاهی هم بروند دیدن تپلی! اگر می‌پرسید تپلی کیست؟! تپلی کوچولوی تازه خانواده حسن آقاست که اسمش را حنانه گذاشته‌اند اما حسن آقا بس که محو تپلی و بامزگی این بچه شده تپلی صدایش می‌زند. تپلی روح ها را می‌بیند. گفتن از جنگ برای نوجوان به ظرافت و بامزگی یتیم غوره کاری است که نویسنده به خوبی از پس آن برآمده است. دفاع مقدس، برای ما بزرگترها دوکلمه است اما برای نوجوان امروزی پر از سوال و رمز و راز است. شاید بارها و و بارها تانک و دوشکا و ژسه را سرچ کند و از خودش بپرسد ما چطور در چنین جنگ نابرابری پیروز شدیم؟ اینجاست که باباحسن‌ها باید معرفی شوند. کسانی که دل بزرگی دارند و زندگی شان با « یتیم غوره» گفتن بی بی جان ها شیرین شده است. راستی برای اینکه یتیم غوره را بشناسید و بفهمید چرا کتاب با این عنوان شناخته شده است، باید همه کتاب را بخوانید. اما ییتم‌غوره توصیف دوکلمه ای جالبی برای بچه های ریزه میزه به زبان قمی هاست. حالا برای شناختن یتیم غوره و سر زدن به دنیای یکی از رمان های دفاع مقدس، می‌توانید روی این پل کاغذی حالا حالاها بایستید و مشغول خواندنش باشید.

یتیم غوره

آقاجان با عصا برگشت!: گوشواره های آلبالویی

دفاع مقدس اگر یک رمان باشد، باید نصف صفحه‌هایش را دخترها و مادرها بنویسند. دخترها اگر مداد و خودکار دستشان برسد از دلتنگی و سختی و خرجی خانه می‌نویسند. از روزهایی که از پیش گاری مش صفدر رد می‌شدند و پفک نمکی نمی‌خواستند تا خرجی خانه که باباسید داده بوده تمام نشود. این شاید ذره ای از ماجرای « گوشواره های آلبالویی» باشد.

« مداد قرمزم را از توی جعبه مدادرنگی هایم بیرون کشیدم تا گل نقاشی ام را رنگ کنم. اما چون ناراحت بودم، مداد قرمزم را سرجایش گذاشتم و به جای آن با مداد سیاه پایین نقاشی گل و پروانه‌ام نوشتم: « جنگ، جبهه، آقاجان» بعد یاد حرف خانم معلممان افتادم.

-بچه ها با کلمات جنگ، جبهه و آقاجان یک جمله بسازید.

-جنگ باعث شد تا آقاجان برود جبهه!

به جمله ای که پایین دفتر نقاشی‌ام نوشته بودم نگاه کردم. اگر خانم معلممان جمله‌ام را می‌دید حتما توی دفترم یک مهر آفرین آبی میزد شاید هم یک مهر قرمز صد آفرین.

لابلای قصه این کتاب، خانواده ای را می‌بینیم که آقاجانشان رفته جبهه و سختی های طبیعی زندگی با لحن شیرین ریحانه سادات ۹ ساله شیرین و خواندنی شده است. دیدن این بعد از ماجراهای جنگ و دفاع مقدس، باعث می‌شود نوجوان‌ها بفهمند زندگی در همه شرایط جاری است و وقتی با بحرانی مواجه می‌شوند که به نظرشان سخت می‌آید این الگو را تکرار کنند و با زندگی به جنگ دشمن بروند. «گوشواره های آلبالویی» فقط یک رمان دفاع مقدس نوجوان نیست. یک سنگر صورتی توی دل کتاب‌هاست که بچه‌های امروزی را به سال‌های دیگری از تاریخ این کشور می برد. یادشان می‌دهد که درک کنند، مسئولیت پذیر باشند و از پنجره خانه آقاجان، به زندگی نگاه کنند. پنجره ای که ممکن است در آن روزی را ببینند که آقاجان از جبهه برمی‌گردد اما همان آدم قبلی نیست. دیگر عصا لازم دارد. چشم‌هایش را جایی در خاکریزها جا گذاشته است و حالا ریحانه سادات ۹ ساله قرار است چه کار کند؟! نوجوان ما با این روزها و حال غریبه است و این کتاب به او کمک می‌کند با طنز شیرین ریحانه، به درک بهتری از تاریخ کشورش برسد.

جلد جدید گوشواره های البالویی2

به پایان آمد این پل…

پل کاغذی را ساختیم. حالا پنج کتاب رمان دفاع مقدس، یک پل محکم، شیرین ومعطر ساخته‌اند. اینجا دیگر خبری از نصیحت و مستقیم گویی نیست. اینجا کتاب‌ها  دست ما را می‌گیرند و وسط ماجرای جذابشان، خاطرات دفاع مقدس وجنگ را هم تعریف می‌کنند. قرار نیست بچه ها را هل بدهیم میان خاطرات شهادت و داغ و وداع و فقط همین بخش از خاطرات دفاع مقدس را برایشان پررنگ کنیم و با اغراق و سوال تنهایشان بگذاریم. بلکه قرار است روی این پل کاغذی بایستیم و با حسن آقاها، آقاجان‌ها، ریحانه سادات و خانواده قربانیان طوری آشنا شویم که هم واقعی است هم از جنبه تازه ای به دنیای نوجوان نزدیک شده است. جنبه‌ای که در آن رنج ها هم قشنگ گفته شده اند. گاهی اشک و گاهی لبخند هدیه این کتابها به بچه های ماست. هدیه ای که با مفاهیم ارزشی زیادی به آنان می رسد. مفاهیمی مثل از خودگذشتگی، مسئولیت، غم ارزشمند، دوستی، درک متقابل…اینها چیزی است که فقط کتاب‌ها بلدند  به بچه ها بدهند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *