,

«جادوپرست» به نمایشگاه کتاب رسید

خبر جادو پرست

رمان «جادوپرست» نوشته فاطمه موسوی با موضوع انقلاب اسلامی منتشر شد. 

با پیروزی انقلاب اسلامی ایران، شاخه ای مهم به ادبیات ایران اضافه شد و آن “ادبیات انقلاب” بود. ادبیات انقلاب گستره وسیعی از موضوعات را شامل می‌شود مانند خاطرات انقلاب، زندگی‌نامه و خاطرات شهدای انقلاب، شعر انقلاب و … .

اما ادبیات جهانی است که هر مضمونی وارد آن شود باید به آن رنگ دربیاید، مضامین دینی، سیاسی و اجتماعی وقتی وارد فضای ادبیات می‌شوند، به محض ورود باید آداب آن را رعایت کنند. مخصوصا اگر ادبیات ژانر باشد.

اثر جدید خانم فاطمه موسوی با موضوع انقلاب اسلامی و در ژانر رمان فانتزی نوشته شده است. این رمان در مورد پسر نوجوانی به اسم فرید است که در دوره پهلوی دوم در خانواده‌ای نابهنجار زندگی می‌کند. 

او به علت ترس زیاد و عافیت‌طلبی بازیچه دست افراد شرور و بزهکار می‌شود و به دام اژدهایی ترسناک و مکار می‌افتد. اژدهایی که پسر را مجبور می‌کند که به عنوان یک جاسوس و خرابکار به گروهی انقلابی نفوذ کند و آنها را از بین ببرد. 

این داستان فانتزی دستمایه‌ای برای بیان وقایع انقلاب اسلامی و از همه مهم‌تر نبرد خیر و شر قرار گرفته است. 

در این داستان اژدها که نماد شیطان و دشمن بزرگ است در ذهن و جان نوجوان داستان نفوذ کرده و او را مسخ می‌کند، اما در ادامه این نوجوان بعد از آشنایی با مجید و گروه مبارز و انقلابی تحت تاثیر آن ها قرار می‌گیرد و با اژدها شروع به مبارزه می‌کند و …

رمان نوجوان «جادوپرست» به قلم فاطمه موسوی در ۲۳۶ صفحه و با قیمت 150هزارتومان توسط انتشارات جمکران به چاپ رسیده و در نمایشگاه کتاب تهران عرضه خواهد شد. 

در بخشی از رمان می‌خوانیم: 

تمام شب خواب مجید را دیدم داشت جیغ میزد و کمک میخواست اما من گاهی میخندیدم گاهی گریه می کردم و به دنبالش میدویدم بعد اژدهای سه سر دورم چرخ خورد و من آبی شدم بعد زرد، بعد بنفش و قرمز اژدها خنده ای کرد و شانه هایم را بوسید از جای بوسه هایش دو سر مثل سر خودم بیرون زد دستها و پاهایم پر از فلس شدند. دو سر خندیدند و از دهانشان آتش بیرون زد و تنم را سوزاند.

مامان نوک انگشتهای پایش را فرو کرد توی پهلویم و تکانشان داد هی پاشو، فرید داره دیرت میشه من میرم بخوابم صبحانه‌ت تو سینی روی میزه تنم مورمور شد؛ اما انگار یک بشکه دویست و بیست لیتری روی سینه ام گذاشته بودند سرم درد میکرد و بدنم کوفته بود.

پاشو دیگه کفرم رو در آوردی…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *