زنان عاشورا، گاه در جبهه مبارزه بودند، گاه در کسوت پرستاری و غمخواری، گاه در نقش پیامرسانی و گاه با روحیه مقاومت و تحمل در شهادت عزیزان خود. لذا در هر موقعیت، مسئولیت خطیر ادامه رسالت را با ابزار متناسب با آن شرایط عهدهدار بودند. اوج این صبوری وپایداری در رفتار و روحیات حضرت زینب کبری(س) جلوهگر بود.
این بانوی بزرگوار در چند مورد با نجات جان مبارک امام سجاد(ع) در حفظ امامت و نسل پاک پیامبر اکرم(ص) تلاش فراوانی کرده است.
منظرهای ناگوار:
از امام سجاد(ع)روایت شده است در حدیثی به مردی به نام «زائده» فرمود: در آن حال که ما را از کنار کشتگان عبور دادند، من به اجسادی که روی زمین افتاده و کسی آنها را به خاک نسپرده بود، چشم دوخته بودم و مشاهده آن منظره بر من سخت ناگوار آمد و سینهام را در هم فشرد و اضطراب و نگرانیم از دیدن آن اجساد شدید شد. و چیزی نمانده بود که جان از تنم بیرون رود.
عمهام زینب کبری دختر علی(ع) که حال مرا دید، گفت: ای بازمانده جد و پدر و مادرم، تو را چه شده که میبینم جان خود را به کف گرفته، میخواهی قالب تهی کنی؟
در پاسخ گفتم: چگونه بیتاب نشوم و شکیبایی از دست ندهم درحالی که به چشم خود، سرور و برادران و عموها و عموزادگان خود را میبینم که بدنهای به خون آغشتهشان روی زمین افتاده است و جامههاشان را از تنشان ربودهاند و کسی نیست که آنها را کفن و دفن کند؟ نه کسی بهسوی آنان میرود و نه انسانی به ایشان نزدیک میشود.
عمهام زینب که این سخنان را شنید به من گفت: مبادا آنچه میبینی تو را بیتاب کند که به خدا سوگند! این ماجرا روی عهد و پیمانی بود که رسول خدا(ص) از جد و پدر و عمویت گرفته است.
امام سجاد(ع) میفرماید: ازعمهام پرسیدم: این عهد و پیمان را از کجا دانستی و این خبر را از کجا شنیدی؟ پاسخ داد: این مطلب را ام ایمن از پیغمبر(ص) برای من نقل کرده است و سپس به دنبال آن حدیث مفصلّی را از ام ایمن نقل میکند. از این جالبتر آنکه در برخی از کتابها نقل شده است که چون زینب(س) خواست از آن سرزمین برود، کنار بدن مطهر برادر آمد، دستهای خود را زیر آن جسد قطعه قطعه و بیسر انداخت و آن را روی دست بلند کرد و گفت: «اللّهُمَ تَقَبَّلْ مِنَّا هَذَا الْقَلِیلَ مِنَ الْقُرْبَانَ» خدایا این قربانی کوچک را از ما خاندان قبول فرما!
نجات دوم:
محدث قمی ضمن وقایع عصر عاشورا از کتاب اخبار الدول قرمانی نقل میکند که وقتی آن بی شرمان به خیمههای امام ریختند و غارت خیمهها و سوزاندن آنها را آغاز کردند، شمر بن ذیالجوشن پیش آمد و آهنگ قتل علی بن حسین(ع) کرد که در آن زمان بیمار بود، در این هنگام زینب دختر علی بن ابیطالب(ع) بیرون آمد و گفت: به خدا سوگند! نمیگذارم او را بکشید مگر اینکه من هم کشته شوم! شمر که چنان دید، از کشتن آن حضرت صرف نظر کرد.
سید بن طاووس مینویسد: در مجلس ابنزیاد در کوفه، نگاه ابنزیاد متوجه امام علی بن حسین(ع) شد و گفت: این کیست؟ گفتند: او علی پسر امام حسین(ع) است. ابنزیاد گفت: مگر خدا علی بن حسین را نکشت؟ امام سجاد(ع) فرمود: «من برادری داشتم که نام او نیز علی بن حسین بود و این قوم او را کشتند». ابنزیاد گفت: بلکه خدا او را کشت. امام سجاد(ع) فرمودند: «خداوند است که جانها را هنگام مرگ آنها میگیرد و کسانی را که نمردهاند، به هنگام خواب قبض روح میفرماید». ابنزیاد گفت: آیا تو هنوز جرئت داری جواب مرا بدهی! این را بیرون ببرید و گردنش را بزنید!
نجات سوم :
حضرت زینب(س) بهمحض شنیدن این فرمان فرمودند: «ابنزیاد، تو که دیگر کسی را برای ما باقی نگذاشتی، حالا اگر میخواهی او را بکشی، پس مرا نیز همراه او بکش.»
امام علی بن حسین(ع) فرمودند: «عمه جان، آرامش خود را حفظ نما و ساکت باش تا من با او صحبت کنم». امام سجاد(ع) سپس به اب نزیاد نگریست و فرمود: «ای پسر زیاد، آیا مرا با کشتن تهدید میکنی؟ آیا هنوز نمیدانی که کشتهشدن عادت ما و شهادت مایه بزرگواری ماست؟» سپس ابنزیاد فرمان داد که امام علی بن حسین(ع) را همراه خاندان حسین(ع) به خانهای بهعنوان زندان که مجاور مسجد اعظم کوفه بود، انتقال دهند…
آنچه خواندید برشی از کتاب زنان عاشورایی به قلم زهرا یزدان پناه قره تپه از تازههای نشر انتشارات کتاب جمکران است.







دیدگاهتان را بنویسید