غرب و مهدویت
استاد شهبازی – غرب و مهدویت
بسمالله الرحمن الرحیم.
درسگفتار جامع مهدوی (دوره میانی)
جلسه سیزدهم با موضوع :
غرب و مهدویت
حجت الاسلام دکتر محمد شهبازیان
زمستان ۱۴۰۱
تحلیل انتقادی جریانهای استشراق و بازنمایی مهدویت در مطالعات غربی
این بحث، سرفصلی که فرمودند، یک سرفصل کلی در قالب «غرب و مهدویت» است. ما در فضای بحث غرب و مهدویت که یک عنوان کلی و عام است، منظورمان در واقع نوع چالشها و آسیبهایی است که در الهیات غربی، یا با رویکرد الهیات غربی، یا از خود غربیها در مورد مهدویت مطرح میشود و درباره آن بحث میشود. اینها نکاتی را ذکر میکنند.
در این فضا ما با چند آسیب کلی به نوعی روبرو هستیم. یک جریان اصطلاحاً با عنوان «مطالعات اسلامی در غرب» که با عنوان «اورینتالیسمها»، «شرقپژوهان» هم از آنها نام میبریم، یا «مستشرقان». اگر ذهن شریفتان باشد، در یک جلسهای بحث کردیم به صورت کلی.
افرادی مانند اتان کولبرگ، جیمز دارمستتر و دیگران در این حوزه کار کردهاند. البته به اذعان خود غربیها، مثل مثلاً مارتین کرامر و دیگران، همهشان این نکته را تصریح دارند که بعد از انقلاب، دو تا واقعه باعث شد گفتوگو درباره مهدی در دنیای غرب اوج بگیرد.
واقعه اول جریان «مهدی سودانی» بود؛ معروف به محمد احمد سودانی. فردی از اهل سنت که در منطقه سودان علیه بریتانیا قیام کرد و خود را به عنوان مهدی معرفی نمود. او توانست ژنرال گوردن و نیروهای بریتانیایی را شکست دهد. این شکست آنقدر در دنیا بازتاب پیدا کرد که حتی در دانشگاه سوربن فرانسه، فردی مانند جیمز دارمستتر شروع به تحلیل این جریان کرد که چگونه مسلمانان بدون سلاح پیشرفته توانستند ارتش بریتانیا را شکست دهند، فقط با شعار مهدی.
او کتابی دارد که اکنون موجود است و قبل از انقلاب ترجمه شده، با عنوان «مهدی از صدر اسلام تا قرن سیزدهم». در آن کتاب، اصلاً بررسی میکند که مهدویت در اسلام یعنی چه، سپس وارد بحث مهدی سودانی میشود.
بعد از آن، وقایعی مانند مهدی خارطوم و محمد بن… و دیگر موارد در تاریخ، این بحث را حساستر کرد. خودشان هم میگویند یکی از مهمترین وقایعی که باعث شد بحث مهدویت بیشتر پرداخته شود، انقلاب اسلامی ایران است.
یعنی انقلاب اسلامی ایران یک جهش مضاعف ایجاد کرد در مورد تشیع. خودشان ذکر میکنند—مثل کولبرگ و دیگران—که قبل از انقلاب اسلامی ایران، تشیع را عموماً شرقپژوهان و محققان غربی چندان جدی نمیگرفتند و شناخت دقیقی از آن نداشتند.
مثلاً فرض کنید یک فرقهای در بلوچستان پاکستان به نام «ذکریه» وجود دارد؛ ممکن است بسیاری اصلاً آن را نشناسند. تصورشان این بود که شیعه یک گروه کوچک، نادر، افراطی و بدعتگذار است. بیشتر اهل سنت و جهان عرب را میشناختند.
اما با انقلاب اسلامی، نقطه عطفی در مطالعات ایجاد شد. بعد از آن، افرادی مانند کولبرگ که استاد دانشگاه عبری اورشلیم است، شروع به کار تخصصی روی منابع شیعه کردند. کتابخانه غنیای از منابع شیعه در اختیار دارند و روی موضوعاتی مثل «امامیه»، «رجعت»، «اصول اربعه» و… به صورت دقیق کار میکنند.
یا فردی مانند هارون فریمن در دانشگاه عبری، که پایاننامه دکتریاش بررسی شخصیت حسین بن حمدان خصیبی است. او از نویسندگان قرن چهارم و مرتبط با فرقه نصیریه یا علویان است. او به صورت تخصصی روی این موضوعات کار میکند.
یا در جلسهای در قم، فردی از دانشگاه چستر انگلستان آمده بود. از او پرسیدیم کار جدیدتان چیست؟ گفت: دارم «اصول کافی» را ترجمه و شرح میکنم. ما تازه در حوزهها تلاش میکردیم دور هم جمع شویم و یک دوره کافی بخوانیم، اما آنها به صورت تخصصی وارد شدهاند.
به تعبیر مونتگومری وات، مستشرقان دو دستهاند: مثبت و منفی. برخی از آنها اغراض سیاسی دارند. کتابهایی مثل «جنگ سرد فرهنگی» از فرانسیس ساندرز را بخوانید که نشان میدهد برخی نویسندگان در واقع در خدمت پروژههای سیاسی بودهاند.
در کنار آن، افرادی نیز مثبت بودهاند؛ مانند هانری کربن که شیفته فرهنگ عرفانی ایران شد. البته در برخی تحلیلها دچار خطا شد، اما از روی علاقه کار میکرد. یا ویلیام چیتیک که در آمریکا نماز شب میخواند و مسلمان شده بود.
یا آنهماری شیمل، که بر روی سنگ قبرش نوشته شده بود: «الناس نیام، اذا ماتوا انتبهوا»؛ مردم خوابند، وقتی میمیرند بیدار میشوند. او در آلمان دفن شد و در مراسم تشییع او، ادیان مختلف از جمله بودایی، یهودی، هندو و مسیحی حضور داشتند.
اما در کنار این طیف مثبت، طیف غالبی نیز وجود دارد که برخی مانند برنارد لوئیس، کولبرگ و تیموتی فرنیش هستند که نگاه انتقادی یا گاهی مغرضانه دارند. برخی از آنها تحلیلهای عجیب و غیرعلمی ارائه میدهند.
برای مثال، برخی در تحلیل «دابه الارض» در روایات شیعه، آن را به شکل حیوانی از زمین تعبیر کرده و آن را با مفاهیم کتاب مقدس مقایسه کردهاند و تطبیقهای غیرعلمی انجام دادهاند.
در حالی که در متون اسلامی، این مفاهیم گاه استعاری هستند و به معنای جریان یا شخصیت خاصی در بستر تاریخی و دینی هستند، نه لزوماً حیوان یا موجود فیزیکی.
برخی از این تحلیلها به گونهای است که با تطبیقهای عددی، زبانی و نمادین، تلاش میکنند مفاهیم اسلامی را با متون کتاب مقدس یا نمادهای غربی منطبق کنند، در حالی که این روشها از نظر علمی قابل نقد است.
در مجموع، جریان استشراق در دوره معاصر به یک جریان علمی-رسانهای تبدیل شده است که برخی از آنها در قالب تحقیقات دانشگاهی و برخی در قالب رسانهای به تولید محتوا درباره مهدویت میپردازند.
در این میان، یکی از اشکالات مهم این جریانها، تعمیم یک واقعه خاص به کل جهان اسلام است. مثلاً یک رخداد تاریخی در دوره بنیعباس را به کل مسلمین تعمیم میدهند، در حالی که این کار از نظر روششناسی صحیح نیست.
همانطور که اگر بخواهیم نظام دینی غرب را تحلیل کنیم، باید بین کاتولیک، ارتدوکس و پروتستان تفاوت قائل شویم.
بین خود پروتستانها هم باید تفاوت قائل بشیم، باید بفهمیم آن مال کدام جریان است و چه تفکری داشته؛ اینها این کار را نمیکنند. مثلاً یک شاعری آمده در مورد همجنسبازی حرف زده، میگوید آقا مسلمونها همه همجنسبازند
گونهشناسی خطاهای روششناختی در مطالعات غربی مهدویت (تعمیمسازی، ترجمه نادرست و فقدان دقت منبعشناختی).
یکی از اشکالات کتب اینها تعمیم دادن است. دو، عدم توجه به اعتبار متون. متون را توجهی ندارند. میگوید آقا فلان شیعه نوشته، خب این کتاب اصلاً مال ما هست یا نیست؟ خود شیعه علم فهرست دارد، اصلاً اعتباری برای آن کتاب قائل هست یا نیست، باید بحث شود.
بله دیگه، حالا شگرد است، ولی اگر بخواهیم محترمانه نقد کنیم میگوییم روشهای غلط. آن هم سه: برداشت از کتب دیگران. امثال گرجی، مثلاً میروند کتاب «الملل» ابنحزم اندلسی را میخوانند یا کتاب شهرستانی را میخوانند از علمای اهل سنت. مثلاً آنجا در آمده میگوید که شیعیان قائلند که قرار بود وحی به علی نازل بشود، اشتباهی به پیغمبر نازل شد؛ این تهمتی است که بعضی از اهل سنت مطرح میکنند.
خب دقیقاً آمدهاند غربیها این را برای ما نوشتهاند. بابا تو اگر میخواهی تشیع را بفهمی، طبیعتاً باید از منابع اصیل شیعی بروی درکش کنی، نه کتابهایی که متعلق به مخالفان و کسانی است که در این زمینه هستند.
عدم تسلط به زبان عربی و اصطلاحات اسلامی؛ عرض کردم، مثلاً همین «دَبّالارض» را خود شهید مطهری… آن دیگر مثال «کنت کوبین» را میزند. دماغ چاقه است که میگوید گینیا تو خاطراتش مینویسد که ایرانیها آدمهای عجیبیاند. نمیدانم وقتی به هم میرسیدند در مورد بینی از هم سؤال میپرسیدند. بعد به او میگفتند سلام، امروز بینی گنده شده؟ بعد آن یکی به او میگفت آره خیلی گنده شده. اگر میگفت خیلی گنده شده یعنی حالش خوب است؛ این دماغت چاقه یعنی کیفت کوکه، حالت سر جایش است.
اینها را به معنای شهادت میگرفتند؛ او در جنگ فلان شهید شد. مثل ما مثلاً میخواهیم بگوییم زمین خوردم، بعد حالا مثلاً ترجمه عربی، مثلاً طرف عربی بلد نبود بخواهد بگوید خوردم، میشود «أکلْتُ». زمین هم میشود «الارض»، «أکل الارض»… از زمین تا آسمان.
این عبارتهایی که هستش… یک وقت گفتیم، نمیدانم یا نگفتیم، مثلاً یک روایتی… این معرکه آراست بین آندره نیومن و کولبرگ و فلان، همه اشتباه ترجمه کردهاند، یکیشان اشتباه ترجمه کرده، همه رونویسی کردهاند.
میگوید آقا روایت غیبت تعارض دارد. چرا تعارض دارد؟ میگوید یک جا در یک روایت گفته غیبت اول بلنده، غیبت دوم کوتاهه؛ اما در روایت دیگر برعکس گفته، گفته غیبت اول کوتاهه، غیبت دوم بلنده. این تعارض.
خب از کجا فهمیدی؟ میگوید این روایت امام صادق فرمود: «الغیبتان»، حضرت دو غیبت دارد، «إحداهما طویله»، اولین آنها بلنده، «و الأخری قصیره». این غلطه. «إحداهما» یکی از آنهاست، یعنی یکی بلنده، یکی کوتاه. مشخص است.
این اشتباه شده، عجیب همهشان هم نوشتند، و عجیبتر سید حسین مدرسی که قم درس خوانده، الان رفته پرینستون آمریکا، او هم نوشته. خب قصه این است.
یه بحثهایی که یا مثلاً به جعلیات یا به متنهای غیرمعتبر تمسک پیدا میکنند، این یک قصه است.
یک قسمت دوم که ما داریم در فضای غرب و مهدویت، ما یک وقت گفتیم سهگانههای مسیحیت را یادتونه؟ در بحث موعود ادیان.
در بین سهگانههای مسیحیت، کاتولیکها، ارتدوکسها و پروتستانها، خود پروتستانها نزدیک به صد فرقه و گروه دارند، اصطلاحاً میلنیالیسمها یا هزارهگرایان. از دل اینها گروهی به نام بنیادگرایان یا فاندامنتالها منشعب میشوند.
یک کشیشی در لندن داشتند، او اینجوری میگفت: بنده و ایشان یک جایی با هم اشتراک نظری داشتیم. این خودش کشیش پروتستان بود، هزارهگرا بود، اما بنیادگرا نبود. الان میگم بنیادگرا حرفشان چیست.
کلیتش را براتون میگم: میگفت آقا این مثل این است که شما بگید ما مسلمانیم، یک دستهای از مسلمانها سنیاند. هر مسلمانی سنی نیست. اگر خود این سنیها هم یک دسته شوند، بنیادگرا، سلفی، تکفیری… یعنی تکفیر. هر سنی هم تکفیری نیست. اگر شد تکفیری میشود داعش، میشود آل سعود وهابی.
میگفت دقیقاً این جریان پروتستانهای بنیادگرا در بین ما مسیحیان پروتستان، همان تکفیریهای ما، داعشیهای ما و وهابیت ما هستند.
حرفشان چیست؟ بنا بر کتاب مقدس در عهد عتیق، کتاب حزقیال، دانیال، زکریا، و در عهد جدید، کتاب مکاشفه یوحنا
برداشتهایشان از عبارتهای کتاب مقدس اینجوری است. میگویند روسیه… مثلاً باب ۳۸ کتاب حزقیال، آیات ۱ به بعد در عهد عتیق، اینها برداشت میکنند میگویند روسیه به ایران بمب اتم میدهد، ایران بمب را میدهد به مهدی، مهدی وارد عراق میشود، نیروهای خودش را تکمیل میکند برای از بین بردن قوم برگزیده خدا، اسرائیل، وارد بیتالمقدس میشود.
این جنگ مهدی از زمانی که بمب اتم را میگیرد تا زمانی که وارد اسرائیل میشود هفت سال طول میکشد که اصطلاحاً به آن میگویند هفت دوره رنج و محنت.
میگویند مهدی در این هفت سال کشتار عظیمی را رقم میزند، دو سوم یهودیان را میکشد، ۱۴۴ هزار یهودی زنده میماند. اختلاف دارند آیا این عدد واقعی است یا نمادین.
سال هفتم که میرسد عیسی مسیح از آسمان ظهور میکند و میآید روی زمین. میگویند بیست کیلومتری حیفای فلسطین، دشتی است به نام دشت مگدو، مشرف به این دشت، تپهای به نام تپه مگدو، جنگ آخرالزمان در اینجا اتفاق میافتد: آرماگدون.
بازنمایی مسیحیت صهیونیستی و الهیات آخرالزمانی در گفتمان بنیادگرایان غربی
مسیحیت بنیادگرا و نگاه آن به مهدویت
همه مسیحیان و حتی همه پروتستانها چنین نگاهی ندارند. این بحث مربوط به بخشی از جریانهای بنیادگرای پروتستان است که با برداشت خاص خود از کتاب مقدس، تصویری ویژه از آخرالزمان ارائه میکنند.
بر اساس این تفسیر، حضرت مهدی(عج) در جنگی بزرگ وارد منطقه میشود و دورهای از جنگ و ویرانی را رقم میزند. در نهایت، نبردی بزرگ در منطقه «آرماگدون» رخ میدهد و آنان معتقدند حضرت عیسی(ع) در پایان این نبرد فرود میآید، با نیروهای مهدی(عج) مقابله میکند و حکومت هزارساله خود را آغاز میکند.
در این نگاه، حتی برخی جریانها معتقدند مؤمنان مسیحی میتوانند پیش از وقوع حوادث بزرگ آخرالزمانی، از زمین برده شوند و از جنگ در امان بمانند. به همین دلیل، در بعضی برنامهها و اردوهای آموزشی، کودکان و نوجوانان نیز با این تصور تربیت میشوند که باید خود را برای رویارویی با نبرد آخرالزمانی آماده کنند.
مسیحیت صهیونیستی و مسئله فلسطین
بخشی از این جریان که به «مسیحیت صهیونیستی» شناخته میشود، بازگشت یهودیان به فلسطین و تشکیل دولت اسرائیل را از مقدمات تحقق پیشگوییهای آخرالزمانی میداند.
در ادامه همین نگاه، بازسازی معبد سلیمان نیز اهمیت پیدا میکند و برخی از آنان تخریب مسجدالاقصی و قبهالصخره را مقدمه ساخت معبد جدید میدانند. مسائلی مانند «گوساله سرخ» و آمادهسازی مقدمات آیینهای مربوط به معبد نیز در همین چارچوب دنبال میشود.
پیوند الهیات و سیاست
این جریانها معتقدند تنها نباید منتظر حوادث آخرالزمانی ماند، بلکه باید برای تحقق پیششرطهای آن تلاش کرد. به همین دلیل، باورهای آخرالزمانی آنان با موضوعاتی مانند حمایت از اسرائیل، سیاستهای آمریکا در غرب آسیا و نگاه به ایران پیوند خورده است.
بنابراین، برای فهم بخشی از سیاستها و رفتارهای جریانهای مذهبی و سیاسی غرب، باید به این لایه اعتقادی نیز توجه داشت؛ زیرا در برخی از این جریانها، سیاست و باورهای آخرالزمانی در کنار یکدیگر عمل میکنند.






دیدگاهتان را بنویسید