همه چیز از کلاسهای انشا و پرورشی دوره راهنمایی شروع شد. جزو خوبهای کلاس بودم؛ از آنهایی که وقتی معلم از بقیه ناامید میشد، میگفت: «امامیان، بیا تو بخون.»
اما نوشتن داستان، داستانش دیگری داشت. اولین قصهای که نوشتم، کاملاً کپی بود؛ بازنویسی کامل یک داستان که از برنامه «قصه عصر جمعه» رادیو شنیده بودم. جالب اینکه این داستان در مدرسه رتبه اول را کسب کرد و تا رتبه نفر چهارم ناحیه هم پیش رفت. همان موقع حس میکردم یک آدم متقلب هستم و آن جایزه ـ که گمانم یک دفترچه خاطرهنویسی بود ـ مال من نیست. اما بعدها توجیه کردم که مثل کشیدن نقاشی که با کپیبرداری و از رو انداختن کاغذ سفید روی یک الگو شروع میشود، داستاننویسی هم میتواند شروعی مشابه داشته باشد.
به هر حال، این بازنویسی دریچهای شد تا با اعتمادبهنفس بیشتر وارد مسابقات قصهنویسی بشوم و رتبه و جوایزی هم کسب کردم؛ اما چون علایق دیگری مثل کاریکاتور، خوشنویسی و سینما هم داشتم، خیلی روی این قصه تمرکز نکردم. اما در میان این علاقهها، سینما از همه پیشی گرفت و سالها سودای فیلمسازی و بعد فیلمنامهنویسی دست از سرم برنداشت و هنوز هم ولکن ماجرا نیست.
تا اینکه بعد از سالها دوندگی در فیلمنامه و فراز و فرودهای متمادی به این نتیجه رسیدم که داستان زودتر به مخاطب میرسد. پس یکی از طرحهایی را که برای تولید سریال تلویزیونی نوشته بودم، تبدیل به رمان کردم: رمان «اربعین طوبی».

اربعین طوبی
اولین سفرم به عتبات عالیات، سفر اربعینی بود. در این سفر مهمان خانهای شدیم که پر از قصه بود؛ خانه خاله بتول، یک مادربزرگ عراقیِ ایرانیاصل. قصه زندگی بتول را قوموخویش ایرانیاش که همسفر ما بود، تیتروار برایمان تعریف کرد و من این قصه را با خودم به سوغات آوردم و هرجا ماجرای زندگی بتول و پسرهایش را تعریف میکردم، جاذبه این روایت را در چشمها میدیدم.
پس به صرافت افتادم تا این قصه یک سریال تلویزیونی شود. طرح سریال را نوشتم و پیگیرش شدم. طرح سریال برای همه جذاب بود، اما آن دوره، یعنی اوایل دهه نود، بهانه تولید مانع پیشروی بیشتر میشد. در این میان، یک دوست مستندساز ایده را روی هوا زد و مستند «خاله بتول» را ساخت؛ مستندی قابلقبول که هم خوب دیده نشد و از آن مهمتر، بهخاطر زمان کوتاه اثر، بسیاری از قصههای بتول را بازگو نکرد.
این ناگفتهها برایم پیامهای مهمی بودند که باید به مخاطب میرساندم. پس دستبهکار شدم و روایت زندگی بتول که در قصه، «طوبی» نام گرفت را گامبهگام، در چهل گام نوشتم و شد رمان «اربعین طوبی»؛ اولین داستان بلندی که در نشر جمکران منتشر شد. پیش از این، قصههای کوتاه و خیلیکوتاهی نوشته بودم که در نشریات و مسابقات دیده شدند، اما «اربعین طوبی» اولین کار پرحجم و جدیای بود که داشتم و فراتر از حد تصورم دیده شد.
جایزه «عبرات» و بعد جایزه جهانی «اربعین» را گرفت و بارها موضوع گفتوگوی رادیویی و مصاحبههای مطبوعاتی شد تا آنکه بالاخره راه به دنیای تصویر باز کرد و منبع اقتباس سریال «طوبی» شد.
سعی هشتم
سعی هشتم، دومین تلاش من در حیطه رمان بود؛ روایتی داستانی از زندگی حضرت هاجر سلاماللهعلیها. این اثر هم قرار بود یک مجموعه تلویزیونی باشد؛ حتی طرح و سیناپسش تصویب و خریداری شد، اما به دلیل تغییر مدیریتها وارد مرحله تولید نشد. سالها منتظر ماندم تا موقعیت ساخت سریال فراهم شود، اما وقتی مطمئن شدم که قرار نیست این متن به دنیای تصویر وارد شود، آن را به جهان کلمات بردم و «سعی هشتم» طی دو ماه نوشته و در انتشارات شهید کاظمی به چاپ رسید.
انتشارات محترم شهید کاظمی که چندین دوره ناشر برگزیده سال شده است، با تمام خوبیهایش و خوبیهای مدیریت و همکاران مخلص و جهادیاش، اما با رمان شناخته نمیشود. این نشر را بیشتر با زندگینامه شهدا میشناسیم. شاید به این دلیل، رمان «سعی هشتم» نتوانست آنطور که باید دیده شود. هرچند تا چاپ چهارم پیش رفت و کتاب صوتی آن نیز تهیه شد، اما بعدها بهخاطر بعضی مشکلات محتوایی که فهمیدم با منابع شیعی مغایرت دارد، از ناشر محترم خواستم بازنشر این کتاب را متوقف کند.
سنگی که سهم من شد
رمانی درباره نفوذ یهود صهیونیستی در اسلام؛ داستان دخترکی که بهعنوان خونبها از طرف قبیلهای عرب به قبیلهای یهودی هبه میشود و در آن محیط به جاسوسهای برای ورود به مدینه تبدیل میشود؛ جاسوسهای که از زمان رحلت پیامبر تا واقعه عاشورا، مسیر تباهی را تا یافتن حقیقت و روشنایی طی میکند. رمانی با متنی شبهکهن و داستانهایی پرفراز و فرود، منطبق با گزارههای دقیق تاریخی و برگرفته از درسهای تاریخ تحلیلی استاد تائب.
در ابتدای امر، باورپذیری گزارههای این متن برای مخاطب سخت بود، اما بعد از واقعه هفتم اکتبر و این روزها، در جنگی که با رژیم صهیونیستی داریم، بهعنوان یکی از معدود آثار ضدصهیونیستی، بارها موضوع گفتوگوهای رادیو و تلویزیونی سالهای اخیر قرار گرفت.
این رمان هم در نشر معظم شهید کاظمی منتشر شد، اما به دلایلی قرار است با نام دیگر و با تغییراتی توسط ناشر دیگر منتشر شود.

دشنام
«دشنام» از دل رمان قبلی بیرون آمد؛ داستانی که به توطئههای دشمنان اسلام برای حذف امامت اشاره دارد که طراحی و عملیاتی کردند. به دلیل اهمیت این موضوع و حجم چشمگیر مطالب، ترجیح دادم داستانی مجزا برای آن طراحی کنم؛ داستان «زید» و «عمر» که در پی مأموریتی، شهرهای بلاد اسلامی را از بصره تا آذربایجان طی میکنند و قهرمان داستان، مواجهه مسلمانان را با دستور معاویه برای «سبّ» و دشنام امام علی (ع) میسنجد.
راستش را بخواهید، میان رمانهایی که نوشتهام علاقه خاصی به «دشنام» دارم و از شما چه پنهان، چند باری آن را خواندهام و میخوانم. متن این قصه لحنی شبیه فیلمنامهی «مختارنامه» دارد؛ در عین جدیت و گاهی تلخی، خالی از طنز و کنایه نیست.
پلمب
«پلمب» اما شبیه کارهای قبلی که رویکردی تاریخی دارند، نیست. داستانی است مربوط به دهه اخیر و مسائل فرهنگی، و بیشتر دربارهی مظلومیت فرهنگی. ماجرای تلاشها و تجربههای یک کانون فرهنگی را در قالبی شبهپلیسی روایت میکند. داستانی که واقعی نیست، اما از دل واقعیتها، اسناد، مدارک، آمارها و حجمی از مصاحبهها با مدیران و مربیان آن مرکز بیرون آمده است.
«پلمب» شاید مخاطبش مدیران و فعالان فرهنگی و مبلغان مذهبی باشد، اما داستان معماگونهاش مخاطب عام را نیز همراه میکند. اما توصیه میکنم پیش از تشکیل هر مؤسسه فرهنگی، سری به تجربهنگاری زده شود؛ چرا که «آزموده را آزمودن…» (آره!).
سهنقطه
«سهنقطه» عنوان مجلهی طنزی است که نویسندگان زیادی در آن مینوشتند. همیشه یکی از آرزوهایم این بود که من هم بتوانم متن طنزی در این نشریهی فکاهی ارائه بدهم، اما بین خودم و اسامی نویسندگان صاحبنام مجله فاصله زیادی میدیدم. حتی یکبار تصمیم گرفتم با نام مستعار برای مجله نامه بنویسم، تا اینکه بهواسطهی یکی از دوستان نویسنده، برای یک شماره از مجله که قرار بود درباره حوزه و روحانیت باشد، دعوت به همکاری شدم. ناباورانه نوشتم و ناباورانه مورد اقبال قرار گرفتم و در ادامه، کار بهنحوی پیش رفت که گاهی خودم را از سردبیر و دبیران مجله پنهان میکردم. نوشتن برای «سهنقطه» سهل و ممتنع بود؛ گاهی یک معمای لاینحل جلوه میکرد، اما هر بار که خط روایت خودش را نشان میداد و متن به سرانجام میرسید، حس عجیبی تمام وجودم را فرا میگرفت. طی دو سال، بیش از ۱۴ مقاله برای این نشریهی فخیم نوشتم یا در محافل خواندم که اگر گردآوری شود، یک کتاب قطور خواهد شد.
سلام بچهها
مجله «سلام بچهها» معرف حضورتان هست. داستانی شبیه «سهنقطه» دارد و توفیق داشتم در سالهای اخیر، چندین داستان کوتاه در این نشریهی عزیز به یادگار بگذارم.
در همه این سالها که درگیر رمان، داستان، مقالات طنز و نقد فیلم بودم، آن یارِ دلنواز یعنی فیلمنامه رهایم نکرد و مرتکب چند فیلمنامهی انیمیشن، کوتاه و طرح سریال شدم که بعضاً تولید شده و آمادهی نمایش هستند.







دیدگاهتان را بنویسید