رمان خواندن وقتی مهدوی هم باشد، میشود یک سرگرمی شیرین که آخر کتاب خیال مخاطب راحت است محتوا هم به دردش خورده. ما در انتشارات کتاب جمکران، رمان و داستانهایمان را با عطر و بوی امام زمان پیوند زدهایم تا نه فقط جمعه که کل هفته و ماه و سال به یادش باشیم. حالا که نیمه شعبان با یک بغل نرگس از راه رسیده، بیاید برویم سروقت رمان و داستانهای انتشارات و یک دور با شخصیت های کتاب نشست و برخاست کنیم، تا بلکه به ما بگویند ماجرایشان چطور شد که اینطور از آب درآمد!

یک جوان خوش سیما و اهل علم دوره تیموری را ببرید بگذارید وسط یک قبیله سوخپوست آمریکای شمالی! عجب رمان خواندنی میشود. این جوان علی نام دارد. تازه در دربار تیموری مقام و منزلتش به قاعده شده بود و شاه و وزیرش، حسابی تمجیدش میکردند که تصمیم گرفت به چین برود و علم را کامل تر بیاموزد. اینکه چه بلاهایی سر علی و برادرش آمد و چطور سر از این قبیله درآوردند ماجرایی است که نجمه جوادی با حوصله وکشش برایتان گفته است. اما بشنوید از قبیله که دختری در آن چشم به راه مرد دریاست. مردی که او در خوابهایش میبیند و با همه آدمهای دور و برش فرق دارد. چیزی که کتاب آن را جار نزده اما به خوبی به آن پرداخته است باور اهالی این قبیله به منجی است. باوری که به مذاق جادوگر قبیله خوش نمیآید و همیشه او را وادار میکند با هرچه میتواند قبیله را از درون بپوساند. این جادوگر فریبکار دختران زیادی را به موش و چوب تبدیل کرده یا از بین برده است تا خودش زنده بماند. این چیزیست که او از ارواح خبیث یادگرفته و فکر میکند قربانی کردن بقیه ضامن بقای اوست. اما با آمدن غریبه که همان علی است، احساس شومی دارد. او درست احساس کرده است آمدن علی، آمدن اسلام است…و راه نجات!

اهل خواندن نمایشنامه هستید؟خیلی ها به این سوال جواب نه میدهند. اصلا نمایشنامه در کشور ما خیلی جا باز نکرده چون کسی دل به دریا نزده یکبار نمایش را به صورت کاغذی بخواند. اما کتابی که اینبار میخواهیم معرفی کنیم، یک نمایشنامه پخته، روان و تصویری است. نمایش نامه عموما روی گفتگوی آدمها میچرخد. در این کتاب علی موذنی صحنه هایی را برای مخاطب کنار هم چیده است که تازگی دارد، خوشایند و پر از تعلیق است. کتاب ماجرای زندگی بانو ملیکه یا همان نرجس خاتون است. هنوز جنگی در نگرفته و هنوز مادر امام زمان اسیر نشده است. اما کتاب مقدمات قصه را به درستی در جای خودش مطرح میکند تا مخاطب پازل ذهنیاش را به درستی تکمیل کند. این نمایشنامه را بخوانید، این نمایشنامه شاید اولی باشد، اما مطمئن باشید آخری نمیشود. چرا که انتشارات کتاب جمکران با انتشار زندگی مادر امام زمان به صورت نمایش نامه، یک فرصت شیرین به مخاطبش داده است تا اینبار صحنه های پرکشش و خاص زندگی ایشان را به خوبی ببیند و لذت ببرد. و خب شنیدن کی بود مانند دیدن؟!

قصه ولادت مولایمان، مهدی موعود را از کجایش شنیدهاید؟! از نقل و روایت حکیمه خاتون، عمه امام زمان یا از جنگ روم و اسیری مادر امام زمان؟ شاید هم از روزهایی شنیده باشید که فرزند امام یازدهم، گاهی مثل نسیم بهشتی، ظاهر میشد و خود را به شیعیانش نشان میداد گاهی هم به اذن خدا مخفی میشد و غیبتش دلهای زیادی را تنگ میکرد. اما این قصه از نگاه قابلهای مهربان که پا به سن گذاشته و مامور شده مادر منجی را پیدا کند و مانع تولد فرزندش شود، زاویهایست که کمتر شنیدهایم نه؟ «طاووس مستور» اول سراغ پیرزن رفته است که دل در گرو محبت اهل بیت دارد و وقتی مامور میشود که مادر منجی را بیابد، برای دیدن امامش سر از پا نمیشناسد. اما بعد از پیرزن، هنوز آدمهای زیادی هستند که باید روایت نیمه تمام پیرزن را تمام کنند و درباره روزها و سالهای آغازین زندگی امام دوازدهم شیعیان بیشتر و بیشتر بگویند. هرراوی چیزی به کتاب اضافه کرده و به قاعده خودش داستان را جلو میبرد. محبوبه زارع به خوبی از پس روانی و کشش کتاب برآمده و این کتاب دلنشین، هم نشین خوبی برایتان خواهد شد.

هر اتوبوسی قصه خودش را دارد. اما این اتوبوس فیروزهای با همه اتوبوسها فرق دارد. اینجا قصهها به اسم مبارک کسی میرسند که میتواند گرههای همه ما را بازکند. این اتوبوس پر است از زائرانی که دعوت شدهاند مسجد مقدس جمکران و با خودشان یک عالمه دردل آوردهاند. فرقی نمیکند شما دانشجو باشید، یا یک مادر، کارمند باشید یا پدر یک خانواده پرجمعیت، این کتاب اندازه همه ما روایت دارد و سر هر روایت، رجی از قالیچه ابریشمی عشق به امام زمانمان بافته میشود. این اتوبوس شاید سروشلکش مثل بقیه اتوبوسها باشد اما داستان آدمهایش توفیر دارد با داستان مسافران دیگر. اینجا نقطه مشترک همه این مسافرها، یک یاد خوشبو است. یادی که شاید در همهمه زندگیشان گم شده اما با این سفر پیدایش خواهند کرد…

چه روایت غریبی است اینکه خدا هروقت خواسته از ولایت محافظت کند، پای یک بانو را به صحنه باز کرده است. بانویی که تاریخ را از سرانگشت ظریفش تغییر داده است. «سربردامن ماه» روایت مادری است که فرزندش را شهید کردهاند و حالا نواده او که یگانه منجی جهان است، با فتنههای غریبی دست به گریبان است. بانو حدیث مادربزرگ امام زمان که «جده» صدایش میکردند. او پس از شهادت امام حسن عسکری(ع) به سامرا رسیده است و آنقدر ایمان و توکل در رگهایش زنده است که دست به زانو میگیرد تا از فرزندش مهدی(عج) محافظت کند. فاطمه دولتی کتاب را از قبل تر و از دنیای دخترانه بانو حدیث آغاز کرده است. از زمانی که جده امام زمان کنیزی بود خوش طینت و اهل خدا که ستاره اقبالش بلند بود و قرار بود سرنوشتش، سرنوشتی شبیه به زینب کبری باشد. از آن رو که خدا در تاریخ زندگیاش، تاریخ امامت را هم نوشته بود. و بعد ماجرا ذره ذره به سالهای تولد منجی و روزهای پس از آن میرسد.

در همه این دنیای بزرگ فقط چهار نفر بودهاند که حضرت حجت رشته اتصالش را با آنها پاره نکرده و در روزهای غیبت صغری، به محضر مبارک امام آمد و شد داشته و یاورش بوده اند. این چهار نفر اسمهای آشنایی دارند. در کتابهای زیادی ماجرای کوتاهشان را خوانده اید. اما چهارفانوس، قرار نیست برود خانه این نواب و سرو ساده برگردد. قرار است با آدمهای دیگری همداستان شویم و قصه یک جایی با نواب امام گره پیدا کند. همینقدر بگویم شیرینی ماجراها آنقدر زیاد است که بعید میدانم کسی بتواند کتاب را زمین بگذارد. وقتی سر ماجرای اول کتاب با ماریه در کوچه پس کوچه های سامرا نفس زنان دنبال خانه ابومحمد روغن فروش میگردیم بعید است کسی بداند این خانه، خانه یار امام زمان است. « چهارفانوس» برای شنیدن و گفتن از امام عسکری و امام زمان راه دلنشینی است. نه اطلاعات تاریخی زیادی دارد و نه اندازه یک رمان وقت میگیرد. ماجراها آنقدری طولانی شده که یکی دوشبه تمامش میکنید و بعد لبخند آسودگی روی لبتان مینشیند. گاهی هم که نامه ای از امام زمان در کتاب میخوانید، بغضی نرم گلویتان را می فشارد. برای اینکه چهارفانوس را پیدا کنید یکی دوقدم از قفسه قبلی کتابها فاصله بگیرید و سراغ قفسه کناری اش بیایید. حالا این شما و این خانه نواب امام، هرکجا می خواهید دق الباب کنید، اینجا مهمان امام زمان را خیلی عزیز میکنند.

سرآغاز رمان «زنی که پشت خزر خواب بود» با روایت بانویی از کشور آذربایجان است که دنبال اصل و اصول خویش و یافتن ریشههای معنوی و خونی خود، به ایران باز میگردد. او در اینسفر با زنان دیگری آشنا میشود که هرکدام قصه و غصه خود را دارند. چهار روایت از چهار زن و زندگی متفاوت که نقطه تلاقی و طلایی زندگی آنها در مسجد مقدس جمکران رقم میخورد.
داستان «زنی که پشت خزر خواب بود»، درباره تردید آدمها و مشکلات گوناگون مردم امروز است. داستان تصمیم نهایی هر فرد که باید با اتکا به آسمان و دست بر زانوی خویش، مشکلات را برطرف کند.

اعظم بروجردی در کتاب «نامه آخر» جامعهای تمثیلی خلق کرده است که شخصیتهایش هر کدام یک ما به ازای خارجی دارد و آنقدر خوب به آن ها پرداخته شده که خواننده برای شناسایی و برقراری ارتباط با آنها دچار مشکل نخواهد شد. شخصیت ها هر کدام در جای خود نشسته اند و به منظور اینکه گوشه ای از یک حادثه بزرگ تاریخی را به اجرا در آورند وارد داستان می شوند و نقش خود را ایفا میکنند. در این جامعه پهلوانان یکی پس از دیگری به دست ظالمان زمان و ناجوانمردان شهید میشوند اما طولی نمیکشد که پهلوان دیگری برمیخیزد و از مظلومان دفاع و اقامه عدالت میکند. در چنین فضایی، شخصیت خاتون، پناه و مامن همه مردم شهر است. مردمی که با مشکلات مختلفی دست و پنجه نرم میکنند و ظلم ناجوانمردان زندگی شان را زیرو رو میکند. در خانه خاتون همیشه باز است و گره مردم به دستان دلسوز اوست که باز میشود. این جامعه تمثیلی در واقع جامعه قبل از ظهور را به تصویر کشیده و در پایان این مردم به سمت ظهور و به سمت آخرین پهلوان راهی میشوند.
این لیست جمع وجور ما به پایانش رسید. اما انتشارات کتاب جمکران پر از قفسههاییست که کتابهای مهدوی خوشخوان و متفاوت دارند و برای هر سلیقه و سنی، کتابی هست که نشود زمین گذاشت.







دیدگاهتان را بنویسید