ای جان سپرده در جهت آرمان خویش

آرمان

بیست و یک سالگی برای بیشتر آدم‌ها یک سن طلایی است. تازه درس و دانشگاه تمام شده و با لیسانسی که زیر بغل زده‌ایم می‌خواهیم همه دنیا را فتح کنیم. بعضی ها هم خواستگاری می‌روند و خواستگار برایشان می‌آید. بیست و یک سالگی در واقع سنی است که آدم حس می‌کند همه جهان زیر پای اوست. برای آرمان ۲۱ ساله هم دنیا همین شکلی بود. آرمان علی وردی هم بلند پرواز بود در این سن، اما افق دیدش خیلی فراتر از آنی بود که با یک شغل نون و آبدار قانع شود. ذره بین امشب، زندگی یک جوان ۲۱ ساله پرشور را ورق زده است که مادرش هیچوقت فکر نمی‌کرد یک شب پاییزی، برای همیشه از دستش بدهد. آن هم به شکلی که شاید فقط در روضه‌های کربلا شنیده بودیم…داستانی که می‌خوانید برگرفته از کتاب «مرمرهای سرخ» است که به همت انتشارات کتاب جمکران، منتشر شده است.


جوانی که توی پتو پیچیدند، همه دنیای یک مادر بود!


غروب آفتاب بود در مسجد محل گعده داشتیم گزارش‌هایی از اغتشاش و تخریب در شهرک اکباتان به دستم رسیده بود. بچه‌ها مشغول بازی بودند و همسرم نرگس هم در آشپزخانه مشغول غذا و کلاس آنلاین. از دور به نشانه خداحافظی به نرگس اشاره کردم، سریع به راه پله زدم ولی صدای بچه‌هایم تا آخرین پله و رسیدن به پیلوت می‌آمد: «بابایی زود بیای ها…»به مسجد رسیدم از تعداد کفش‌ها معلوم بود اغلب بچه‌ها آمده‌اند. به عنوان فرمانده توضیحات لازم را به آنها دادم: «هدف ما متفرق کردن جمعیت جلوگیری از تخریب اموال عمومی و هتک حرمت به ناموس مردمه». پشت موتور راهی اکباتان شدیم قیامت بود صدای شعار همراه با بوی دود همه خیابان را برداشته بود. کف خیابان از سنگ و تکه‌های آجر و بلوک‌های کوچک و بزرگ پر شده بود یک دفعه چندین سنگ از ساختمان‌های مجاور به سمت ما پرت شد سر و صورت و بدنمان صدمه دید. درد بدی داشت پناه گرفتیم. صدای خانمی از مغازه توجهم را جلب کرد در حالی که دست دختر بچه‌اش را محکم گرفته بود گفت: «آقا آقا میشه من و بچه‌ام رو تا خونه همراهی کنی الان یه ساعته اینجام بچه کوچیکم تو خونه تنهاست به خدا».
رضا را با آن خانم و بچه‌اش فرستادم دنبال راهی برای آمار گرفتن تعداد آشوبگران بودم که صدای هادی بلند شد: «رضا، رضا رو گرفتن.» نفهمیدیم چطوری خودمان را به رضا رساندیم و نجاتش دادیم او را بردند بیمارستان. دیدم بیشتر بچه‌ها آسیب دیدند گفتم بچه‌ها فعلاً برگردیم.
یک موتور بدون سرنشین بود، یعنی دوتا از بچه‌ها نبودند. وقتی آمار گرفتم دیدم آرمان و سعید نیستند. با بچه‌ها دنبال آرمان و سعید راه افتادیم، جمعیت آشوبگر به نصف کاهش پیدا کرده بود.
تمام دنیا و فکرهای جورواجور از ذهن و نگاهم عبور می‌کرد. زیر لب گفتم: «آرمان داداش کجایی من رو ببخش که با همه دلم به میدون نیومدم من باید برای آمار آشوبگرها می‌رفتم نه تو…»
خدایا جواب پدر و مادر آرمان را چه بدهم پدر آرمان چند بار زنگ زده و سراغ پسرش را گرفته بود و من جوابی نداشتم. توی یک خیابان از موتور پیاده شدیم برای بررسی دقیق‌تر که با یک پتوی توی پیاده رو و پشت فضای سبز مواجه شدیم. این مکان چقدر شبیه همان فیلمی بود که از شکنجه کردن آرمان پخش شده بود.
پتو را پس زدیم؛
«یا ابوالفضل یا غریب الغربا»


جسم سرد و بیهوش یکی از فعال‌ترین و با اخلاص‌ترین بچه‌هایم اینجا روی زمین و زیر پتو پنهان شده بود. لخت و بدون پیراهن خونین با سری شکسته و شکمی دریده شده با چنگال کفتار. تمام بدنم از دیدن این صحنه یخ کرد نفسم به سختی بالا می‌آمد صدای نوحه‌خوانی شب‌های محرم با ضرب سنگین سینه زنی در گوشم می‌پیچید: لا یوم کیومک یا اباعبدالله خدایا چه می‌بینم…
بعد از دقایقی آرمان در بیمارستان روی تخت بدون حرکت زیر چند شلنگ و سیم متصل به بدنش آرام گرفته بود. من و پدر او پشت در بخش مراقبت‌های ویژه نشسته بودیم. کادر درمان بیمارستان از وضعیت آرمان شوکه شده بودند، اشک‌هایی را دیدم که ناخواسته بر گونه جاری می‌شد و اغلبشان از جان و دل به احوال آرمان رسیدگی می‌کردند. همه ما می‌دانستیم که آرمان از این همه ضرب و جرح جان سالم به در نمی‌برد. پشتش از زخم پر بود، نگذاشتیم خانواده‌اش ببینند، نیروهای گردان از این وحشی‌گری در حیرت مانده بودند.
و دست آخر،صبح روز جمعه ششم آبان ۱۴۰۱ روح آرمان علی‌وردی، طلبه جوان ۲۱ ساله، از دنیای ما پر کشید…

همچنین بخوانید


یک پاسخ به “ای جان سپرده در جهت آرمان خویش”

  1. آرمان عزیز را هم خواندم ریزریز صحنه ها رو نوشته بود چقد غم انگیز کربلایی بود کاش ما هم شهدایی باشیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *