چند سال گذشته است؟ چند سال از آن صبحی گذشته که جان فدا رفت و برنگشت؟ هنوز هم وقتی درباره حاج قاسم حرف میزنیم باورمان نمیشود او رفته باشد. حاج قاسم کسی است که مقام معظم رهبری درباره او فرمود: «او همه عمر خود را به جهاد در راه خدا گذرانید. شهادت پاداش تلاش بی قفهی او در همه این سالیان بود.» برای مردی که بی وقفه با خدا معامله میکرد، همه زندگی، کتابی است نانوشته. هنوز بعد از شش سال برای نوشتن از حاج قاسم کلمه کم میآید و عوضش بغض است که لابلای جملهها خودش را جا میکند. ذره بین امشب، قرار است کفشهای ما را جفت کند پهلوی کفش سردار. این کفشها اولین بار که از قنات ملک راهی کرمان شده، خاک آجری رویش نشسته که برای دست قاسم سیزده ساله خیلی بزرگ بود. این کفشها شاید جنس عوض کرده اما وقتی قاسم جوان برای سرنگونی شاه شعار داده، وقتی عملیات به عملیات، دنبال خدا میگشته و حتی وقتی برای له کردن دستهای خبیث داعش رفته، رفیق حاجی بوده است. حالا حاج قاسم کفشهایش را جفت کرده همین جا و ما هم بیصبرتر از آنیم که برای شنیدن روایتهای زندگی سردارمان، دست دست کنیم. بیایید این چند کتاب را که افتخار گفتن از حاج قاسم را داشتهاند بشناسیم. کفشتان را همین بغل جفت کنید و بیایید. امشب بغض و قصه و غصه را ترکیب میکنیم.

نوجوانی در ضاحیه، با حاج قاسم
جنگندههای اسرائیلی وقتی مدرسهای در ضاحیه را بمباران کردند، مطمئن بودند هیچ دانش آموز لبنانی نمانده است تا از آرمانهای مقاومت دفاع کند، اما وقتی حامد، علی وحسین از زیر آوار مدرسه زنده بیرون آمدند، رمان «سردار ایرانی» هم متولد شد. کتابی که با پل زدن به تاریخ جنگ خندق، نقش پررنگ ایرانیها در اسلام را هم نشان مخاطبش داده است. ماجرای این سه نوجوان لبنانی، مثل جاده پرپیچ و خمی است که در یکی از فرعیها با حاج قاسم و آمدن او به کمک جنگ سی وسه روزه هم تلاقی میکند. او سردار ایرانی است که آمده تا با سیدحسن نصرالله مدبرانه نقشه بکشند و چنان ضرب شصتی به اسرائیل نشان بدهند که تا عمر دارد به خودش بپیچد. حامد و علی و حسین، که حالا فرزندان شهیدند، منتقل میشوند به یک خوابگاه و تازه آنجا میفهمند بوی خیانت میآید. بوی زنندهای که پیرمرد خائن با کامپیوترش راه انداخته است، اما کورخوانده. مگر این سه نوجوان پرشر وشور با اینهمه آرمان مرده باشند که او بتواند به اهدافش برسد. اولین کسی که بین بچهها دالان را کشف میکند، حسین است. حسین یا همان راوی کتاب، دالانی را میبیند که به عربستان راه دارد و سر از جنگ های امیرالمومنین(ع) درمیآورد. انگار او به آنجا کشیده میشود تا ماموریتش را بهتر و عمیقتر بفهمد و برای افشای خیانت پیرمرد بتواند چاره اندیشی کند. به دام انداختن پیرمرد همزمان با نجات جان حاج قاسم و سیدحسن، کاری است که پسرها تلاش میکنند به ثمر برسانند و سیدمیثم موسویان تلاش کرده به خوبی هیجان ماجرای این سه تفنگدار عاقل و پرشور را به مخاطب نوجوانش منتقل کند. این کتاب برای آشنایی با شخصیت حاج قاسم و اثری که او در مقاومت داشته، انتخاب بسیار خوبی است. علاوه بر اینکه با مقادیری افزودن ژانر فانتزی، هیجان خون نوجوان را هم تامین کرده است.

جوانی که حاجی را شناخت
اگر «سردار ایرانی» مال نوجوانها بود حالا نوبت جوانهاست که با «نیستان دی» سر از ماجرای ماهان و درویش شدنش دربیاورند. ماهان که تازه بابای تریاکیاش را از سر دار پایین کشیده تا دفنش کنند و زندگیاش دودی تر از آن است که امیدی در آن جرقه بزند، دنبال درویش شدن و راه تازهای برای زندگی میگردد. رفیق ناباب هم که همیشه منتظر فرصت است اینجا به کمک ماهان میآید تا فرقهای عجیب را به او معرفی کند. کیوان، دست ماهان را توی دست شاه بابا میگذارد تا به قول خودش کمکی کرده باشد. شاه بابا هم با یک بار دیدن ماهان گوشی دستش میآید و ماموریتی را که خیلی وقت است لنگ مانده، میخواهد به ماهان بسپارد. این خط سیر داستانی، فقط بخشی از ماجراست. در سمت دیگر رمان شهناز به پای ماهان نشسته و نامزد کارگردان اوست که حالا نمایشنامهاش را برای ماهان آورده و اصرار دارد باید در آن بازی کند. نشانی را درست هم آمده. یک دانشجوی بازیگری باید از همین کارها بکند دیگر نه اینکه برود دنبال فرقه بازی و درویش شدن. اما ماهان نه خوشش میآید و نه میتواند که در نقش حاج قاسم بازی کند. تازه ماموریت مهمی هم دارد که شاید جانش را از دست بدهد و نمایش شهناز نیمه کاره بماند با نبودن نقش اول تئاتر. حسین زحمت کش زنجانی برای بازگویی بخشی از زندگی حاج قاسم راه سختی را در پیش گرفته و دست به نوگرایی زده است. او همزمان که به معرفی سردار پرداخته است، چند مساله عمیق دیگر را هم در رمانش مطرح کرده است. از جمله اینکه چطور یک فرقه انحرافی به ذهن جوان امروزی نفوذ میکند و حتی او را وادار میکند به خودسوزی در ملا عام! این کتاب، برای جوان امروزی، فرصت فراز و نشیب خوبی است. بالا و پایین شدن زندگی ماهان، مثل بالا و پایین شدن دلار، اشک آدم را درمیآورد اما نویسنده با گره زدن قصه به ابرقهرمانی چون حاج قاسم، امید را هم به این رمان تابانده است.
حاج قاسم عاشق بچهها بود
نوبتی هم باشد نوبت بچههاست که دیگر دل توی دلشان نیست از حاج قاسم بشنوند. این بچهها یک شبه و در همان صبح غم دار دی ماه فهمیدند که عمو قاسم، چقدر مرد بزرگی است. کوهی است که حالا از دشت ما سفر کرده اما یادش اینجا و در قلبهای ما عین همان صبح، گرم و پرصدا میتپد. برای بچههایی که لبخند شیرین عموقاسم و شجاعتش را میشناسند، این کتابها مثل بافتنی مامان بزرگهاست که تن و قلبشان را باهم گرم میکند.

این کتاب، هنرمندانه از مقاومت و حاج قاسم برای بچه ها میگوید. اول کتاب همه چیز مثل روزهای معمولی است. بچههای عراق سر کلاس درسند، بچههای یمن جشن و بازی دارند و صدای خندهشان توی هواست، پسربچهها و دختربچهها در لبنان، توی کوچهها میدوند و فرشته ها از شادی بچه ها شادند که ناگهان صدای غرش موشک صدای خنده بچهها را میخورد. عین یک غول سیاه که آمده شادی بچه ها را بدزد میآید و همه جا تاریک میشود. اشک توی قاب چشم بچه ها حلق زده که یک دفعه یک مرد خوب و شجاع، سرداری که عاشق بچه ها و امنیت آنهاست میآید و به بچه ها میگوید موشک سفید بسازند. موشکهای کاغذی یک دفعه از همه دنیا به آسمان پرواز میکنند و موشک سیاه دشمن را فراری میدهند. اما صاحبان خبیث موشک از این همه قدرت سردار دردشان آمده است…این کتاب با همین قصه نمادین و زیبا اهداف فرمانده لشکر قدس را برای بچه ها توضیح میدهد و آرمانهای اسلامی و فراملی این شهید را بازگو میکند. حاج قاسم نه فقط مال ایرانیان بلکه متعلق به همه جهان اسلام است و این مفهوم به خوبی در این کتاب گنجانده شده است.

بچهها حتی اگر کتابخوان هم باشند، شعر یک چیز دیگریست. شعر دنیایی است که خیال آدم به پرواز درمیآید و در یک لحظه جا عوض میکند. مثلا در کتاب «قهرمان» بچه ها میتوانند با شاعر پرواز کنند و با مردی که عین کوه استوار و عین دریا بیکران است همه جا بروند. حاج قاسم در کتاب شعر «قهرمان» یک قهرمان مهربان است که دوست دارد به خدا برسد و کارهای خوب زیادی انجام میدهد. او در این کتاب دریایی است تمام نشدنی و کوهی است که تکیه مظلومان دنیا به او بود. در این کتاب حاج قاسم آسمان آبی و صافی است که آغوشش مال پرنده بچه هاست. شاعر خیال بچه ها را پر داده همه جا تا سردار جان فدا را برایشان ملموس و دوست داشتنی کند همانطور که بود و هست. و در آخر کتاب با نشان دادن راه به بچه ها تمام میشود :
از خون پاکش امروز، همچون گلی به صحرا
روییده لالهای سرخ، در قلب تک تک ما
سرباز راه مهدی، تا آن طلوع روشن
حالا من و تو هستیم، فرزند خوب میهن
وقتی حرف از حاج قاسم است، گلچین کردن کتاب برای مخاطب بزرگسال سخت است. با مردم ایران وقتی از حاج قاسم حرف میزنیم انگار داریم از عمو، بابا و برادرشان حرف میزنیم. انگار او هنوز هم پیش ماست و باور نمیکنیم رفته باشد و کتابهایی برایش نوشته باشند که خودش نخوانده است. سر همین علاقه عجیب است که ما دوتا کتاب اینجا داریم که خود حاجی راوی آنهاست. اینطوری انگار که او نرفته است، نشسته است همین جا، کفشهایش دم در جفت است و هنوز هم دارد حرف میزند و ما سیر نمیشویم از گفتنش.

این جمله را هرکس درباره سردار سلیمانی بشنود یاد رشادتهای او و شجاعتش درمقابل داعش میافتد. بیشتر مردم ما همین برش خاص و پرابهت از حاج قاسم را دیدهاند. همان چندسالی که او امنیت حرم را تضمین کرده بود و زائران اربعین دعا به جانش میکردند که راه کربلا را با نوای یاحسین پرکرده است. اما این جمله مال آن وقتها نیست. مال یازده سالگی حاجی است. مال وقتی که پسر کرمانی لاغر و آفتاب سوخته ای که فقط تا یک روستا آنطرفتر رفته بود راهی شهر کرمان شد تا پول دربیاورد. مال وقتی که جلوی عمال شاه ایستاد و نمیترسید بلایی سرش بیاورند و مال خیلی وقتهای دیگری که او نترسیده بود و در چشمهایش شوری از زندگی و توکل بود که این کتاب که در واقع زندگینامه خود نوشت شهید است به شما میدهد. این کتاب را همه عاشقان حاج قاسم باید بخوانند. این کتاب مثل دواست. دوا برای دردی که او با رفتن خودش به جا گذاشته است اما درمانش را هم خودش نوشته و حالا بعد از رفتنش وقتی انتشارات مکتب حاج قاسم این کتاب را روانه کتابخانههای ما کرد، صدای حاج قاسم باز در خانههای ما پیچید.

این کتاب را حتما بخرید. حتما یکبار تا آخر بخوانید و بعد اگر دلتان خواست هدیه بدهید. اما بعید میدانم بتوانید از آن دل بکنید. این کتاب، تا به امروز کاملترین کتابی است که در مورد تمام وجوه زندگی حاج قاسم به زبانی روان و دوست داشتنی نوشته شده است. مرتضی سرهنگی نویسندهایست که قرعه فال به نامش خورده و کتابی نوشته است که راوی در آن خود سردار است. جمله ها به همان شیرینی لحن سردار است و همین بر صمیمت کتاب افزوده است. اما مهمترین علتی که اول کار گفتم این کتاب را حتما بخرید، پژوهش گسترده، جامع و صبورانه ایست که سرهنگی و تیم او برای نوشتن این کتاب پشت سرگذاشتهاند. در پیشگفتار کتاب مرتضی سرهنگی به خوبی سیری را که برای نوشتن «قاسم…» طی کرده شرح داده است. برای همین همت جمعی که در این کتاب بوده، نتیجه یک کتاب روان و مطلوب است. کتابی که همه ابعاد زندگی حاج قاسم را توانسته پوشش بدهد، سخنرانیها، جملات او و حتی مستندهایی که درباره سردار بوده را درونش حل کرده است و شما با خواندن این کتاب گویی به همه اینها دسترسی دارید. این کتاب علاوه برهمه اینها، میتواند توجه خیلی از سلیقهها را جلب کند و برای بیشتر مخاطبان چه بزرگسال جوان و چه میانسال گزینه خوبی است. این کتاب زندگی با ژنرالی است که راه سختی تا شهادت رفته است. نوجوان لاغرکرمانی که با کارکردن در بچگی و در خانوادهای بزرگ شده بود که با مناعت طبع، مهمان نوازی و دریادلی آشنا بودند، لحظه لحظه دنیایش را برای خدا خرج کرد تا شد «حاج قاسم سلیمانی»! و مهمتر از همه اینها او میخواست گمنام باشد که خدا آوازهاش را بلند کرد.
یکی از مخاطبان که نظرش را درباره این کتاب در یکی از شبکههای اجتماعی ثبت کرده «قاسم» را یک دوره فشرده تاریخ معاصر توصیف کرده که پیشنهاد مناسبی است برای کسی که در پی اطلاع مقدماتی درباره سیاستهای منطقهای ایران است. او البته از بین شخصیتهای کتاب به حال حسین پورجعفری غبطه خورده: «همراه ۴۰ ساله حاجی که بازنشسته میشه و حتی یک ماه هم از حاجی جدا میشه ولی میبینه بدون حاجی نمیتونه و دوباره برمیگرده. آخر سر هم کنار حاجی شهید میشه.»
و در آخر با جمله ای از نویسنده معرفی این کتاب را تمام میکنیم. این یک جمله عصاره همه کتاب است. عصاره ای که نشان میدهد «قاسم» کتابی برای تک تک ملت ایران است. سرهنگی میگوید: «چهره حاج قاسم سیمایی دارد که از همین ملّت است و در میان آنهاست، انگار که چهره او چهره این ملّت است.»
جان فدا، خدانگه دار..
حالا که کتابهایمان را دیدیم و تمام شد، کفشهایتان را پاکنید برویم، جان فدا خسته است. سی سال است که یک شب راحت نخوابیده است…حالا که بالاخره در جمع رفقاست و با شوخیهای شهید کاظمی سرحال آمده بلند شوید برویم. همین روزهاست که در مهمانی تولد ارباب، کنار دست شهدای کربلا بنشیند و برای مردم ایران از اباعبدالله، توفیق بخواهد. توفیقهایی برای بودن در سالهای ظهور…







دیدگاهتان را بنویسید