مادرها و مادربزرگهای ما وقتی میخواهند برای کسی دعای خیر کنند میگویند: «ایشالله عاقبت بخیرشی مادر»! بالاترین عاقبت به خیری این دنیا شاید شهادت باشد. شهادت ته ته ته خوبیهاست. یعنی آن قدر خوب زندگی کرده ای که خدا گفته پاشو برویم آن ور! دیگر قد و قواره این دنیا نیستی، داری اندازه بهشت خودم میشوی! در ذره بین امشب، سراغ بانوانی میرویم که قد وقواره شان به دنیا نمیخورد. دختران و زنانی که دعای مادرشان خوب بالا رفته بود و مهر عاقبت بخیری خورد پای شناسنامه شان.

جنگ وقتی تمام شد، هشت سال از زندگی یک ملت در دستهایش جامانده بود. اندازه یک دختری که تازه میخواهد به سن تکلیف برسد، عمر این ملت در جنگ گذشته بود. لای صدای آژیر، و بمباران، بین زخم و خون و معلولیت، بین عروسی و بچهدارشدن جنگی و عقد و شهادتهایی که فاصلهشان خیلی کم بود. قصههای زنانه این سالها، در کتاب «یخ در بهشت» جمع شده است. قصه دختران و زنانی که قهرمان بودند و روی پای خودشان ایستادند. قصه دخترانی که یک شبه بزرگ شدند، بلد شدند شهادت چه رنگی است و عاقبت به خیری را با چه حرفهایی مینویسند. این داستانها به همت جمعی از بانوان نویسنده نوشته شده است. هر قصه رنگ و بوی خاصی دارد. این نگاه به جنگ را فقط در این کتاب میتوانید پیدا کنید. نگاهی که سوراخ سمبه های ندیده شده جنگ را گشته و پیدا کرده است. حرفهایی در دل این قصهها هست که حرف واقعی مردمان ماست. مردمی که هشت سال از عمرشان را با جنگ پر کردند و حالا اندازه قرنها حرف دارند و ماجرا دارند برای تعریف کردن. انتشارات کتاب جمکران، با این مجموعه داستان، پا در فضای تازهای از ادبیات مقاومت وجنگ گذاشته است. فضایی که نمیخواهد اغراق کند، در عین اینکه زنانه است و لطیف، روی کریه جنگ را هم نشان داده است. در این کتاب رد شهادت و قهرمانی را که بگیرید به مردهای مومن با لباس خاکی نمیرسید. بلکه با زنان و دخترانی آشنا میشوید که با همان قلب حساس و روح شکننده، جلوی تیربار و ترکش جنگ ایستادهاند تا زندگی در جریان باشد.

این کتاب، قصه یک خانواده گرم با صفا است. خانواده حاج صادق و فاطمه خانم، اصلا کافیست یک نگاهی به جلد کتاب بیندازید تا ببینید این کتاب قصه یک مادر است. داستان روزها و لحظههایی که این مادر عمرش را صرف عاقبت بخیری بچههایش کرده است و خدا هم دعایش را بالا برده و حالا مادر است و قاب عکسها. «روزگار طیبه» ماجرای دختری است که در همین خانواده قد کشیده و بعد عاشق شده و ازدواج کرده است. ماجرای دختری که برای پیروزی انقلاب هم خونش را داده است هم خانه اش را. خون، خانه، خانواده، این سه گانه ایست که در روزگارطیبه زیاد می بینید. طیبه از همان اول هم دخترمعمولی نبود که قصه اش معمولی باشد، در روزهایی که حجاب برای دختربچه ها در مدارس ممنوع بود. فاطمه خانم سر طیبه اش را بوسید و نگذاشت این دختر بی آلایش با موی بافته و دامن کوتاه راهی مدرسه شود. همین تربیت خوب و پاک فاطمه خانم بود که از طیبه یک شهیده ساخت. شهیدهای که تا پای جانش پای انقلاب ماند و قصه تلخ و شیرینش را در این کتاب میخوانیم. اما این کتاب تنها ماجرای طیبه نیست. ماجرای طیبه و آدمهایی است که او دوستشان دارد. ماجرای همه بچه های فاطمه خانم، پسرش، عروسش، دامادش…و در یک کلام همه شهدای خانوادههای واعظی وجعفریان. این کتاب را به هرکس بدهید بعد برمیگردد و از شما تشکر میکند. نویسنده با درهم تنیدن روایت زندگی چند نفر، کتاب را با کشش و جذابیت دلچسبی جلو برده است و برای همین است که سخت میشود از کتاب جدا شد. یکی از این آدمها صفورا است. دختری که بی مادر بزرگ شده اما دلش پاک است. گرفتار سازمان مجاهدین شده اما آنقدر فاطمه خانم به جای ملکه برایش مادری کرده که در بزنگاه زندگی راهش را درست انتخاب کند. کاش «روزگار طیبه» را همه بخوانند. همه آدمهایی که فکر میکنند ما زمان شاه مشکلمان فقط عمامه روحانیون بود. همه آدمهایی که از زنده زنده زجر کش کردن آدمها حتی قصهاش را هم نشنیدهاند چه برسد دیده باشند. اما روزگار طیبه روایتی از همه اینهاست. روایتی که برای شنیدن از انقلاب آن هم در زندگی خانواده ساده و دلنشین حاج صادق فرصت خوبی است. روایتی از مادری که با قاب شهدایش تنها ماند وروایت دختری که عاقبت مثل اسمش طیب و پاک به سمت خدای خودش پرکشید. شاید فقط یکبار خواندن «روزگار طیبه» کافی باشد تا قدر این آزادی را از ته دلمان بفهمیم.

دکترها با آن روپوش سفید و گوشی مخصوص دور گردنشان، تصویر رویایی بچگی همه ما بودند. همه ما دوست داشتیم دست کم یک بار آن گوشی را برداریم و صدای قلب یک نفر را خوب بشنویم. به این تصویر یک عاقبت به خیری ویژه هم اضافه کنید. دکتری با روپوش سفید که آخرش شهید شد. این تصویر رویایی است که شکوه خاصی دارد. هر جور نگاه کنیم این تصویر به دعای عاقبت به خیری مادرها خیلی نزدیک است. این تصویری از شهیده دکتر پروین ناصحی است. اولین زن جراح ایرانی که اتاق عمل هایش در جنگ، نقطه امید خیلیها بود. کتاب «همه خبرها اینجاست» داستان زندگی بانویی است که راه اثرگذاشتن در جامعهاش را به خوبی پیدا کرده بود. او زخمهای مجروحان را میبست و دردهایشان را با مرهم همدلی مداوا میکرد. هنوز به لحظه بغل گرفتن نوزادش مانده بود که خمپاره، او را با خودش برد. تا آن روز که شهادت قسمت پروین شد، او صدها بلکه هزاران آدم را نجات داده بود. آدمهایی که مادر، همسر، برادر، یا فرزند کسی بودند. آدمهایی که دلشان برای کسی میتپید وکسی منتظرشان بود. عشق که جنگ سرش نمیشد. شهیده پروین ناصحی خودش هم عاشق بود، عاشق همسرش، عاشق نوزاد توی راهش و عاشق شهری در این جغرافیای بزرگ. شهری که او فکر میکرد همه خبرها آنجاست! شهری که آبش شور بود و افتابش تیز می تابید اما برای پروین مهم نبود. پروین دلش میخواست هر روز هفته راهش را کج کند سمت حرم و سلام نداده به بی بی کریمه اهل بیت، سمت اتاق جراحیاش نرود. پروین دلش میخواست سوار اتوبوسهایی شود که راهی جمکران میشدند و درددلهایش را ببرد پیش کسی که مثل خودش غریب بود. دلش میخواست همه حرفهای توی دلش را به امام زمانش بگوید و بعد سبک و خوشحال برگردد وسط جنگ و باز زخم آدمهای دیگر را ببندد. کتاب «همه خبرها اینجاست» روایتی از یک عاقبت بخیری دل انگیز است. روایتی از شهیدهای که میخواست تا همیشه پیش بی بی(س) بماند و دست آخر هم ماند…
یکبار دیگر بخوانید!
سه قسمت از ذره بین بانوان اثرگذار که قرار بود تقدیم نگاه شما کنیم تمام شد. حالا برگردید ویکبار دیگر به این پازل نگاه کنید. پازلی از بانوان موثر،شجاع و اندیشمندی که در قله ایستادهاند. این قله گاهی کمک به امام زمانشان است، گاهی شهادت است و گاهی هم حق طلبی و دست نکشیدن از باور. خوب که نگاه کنیم همه این بانوان، راهی یک راهند. زبیده خاتون قصر هارون، شهیده ناصحی یا بانوحدیث، فرقی ندارد. همه این زنان یک نفرند انگار اما در طول تاریخ تکرار شده اند. یک نفری که دلش با خداست، و جز با خدا معامله نمیکند. قدر و منزلت خودش را میشناسد و میداند اینجا مثل اقامتگاه بومگردی است که دو روزی آمدهایم برویم، پس الکی نباید دست دست کنیم در شناختن اصل ماجرا. این زنان اهل ماجرا بودند. اهل ظهور….







دیدگاهتان را بنویسید