زن بودن، قصهایست که با غصه عجین شده. در این دنیای بزرگ که عدهای مفهوم زن را گذاشتهاند وسط و یکی میگوید باید آزاد باشد تا به کمالش برسد، آن یکی میگوید کنج خانه بنشیند و نماز و دعایش را بخواند، زن بودن سختترین کار دنیا به نظر میرسد. بالاخره کدامشان درست میگوید؟ چرخ دندههای زندگی مدرن، لباس لطیف زنان را نخ کش کرده است و این همه توقع از «زن» باعث شده او رسالتش را گم کند. نه بتواند خانهاش را مدیریت کند نه زندگی اجتماعی به سامانی داشته باشد. اما ذره بین امشب، دست روی زندگی زنانی گذاشته است که در سختترین و ملتهبترین لحظههای دنیا، هم زن بودهاند و هم نقش بزرگی ایفا کردهاند. بانوان رجعت کننده، ترکیب سه کلمه ای سادهای نیست.
خواندن از زندگی این بانوان بزرگ، مو به تن آدم سیخ میکند. شاید حتی گاهی آدم باورش نشود یک زن بتواند این لحظه ها را زندگی کند و طوری پایان را رقم بزند که در تاریخ بنویسند. امشب هیچ کتاب دیگری برای خواندن برندارید. نقلهای خاصی از تاریخ برایتان دستچین کردهایم که زندگی زنان را طور دیگری به تصویر میکشد. قصههایی که شبیه افسانه است اما واقعیت دارد. با ما همراه باشید تا از حیاط دارالاماره، به مجلس فرعون برسیم، و از حجره درس امام صادق(ع) راهی به قصر هارون و خلوت بانویش زبیده پیدا کنیم. زبیده مهمانی دارد که نقلهای زیادی را با خودش آورده است.
وقتی شانه چوبی افتاد و صدای حقیقت بلند شد!
همه فکر میکردند آن روز یک روز معمولی قاطی روزهای دیگر دنیاست. نسیم در تالار قصر فرعون آرام و یکنواخت جریان داشت و صیانه مثل همیشه لوازم آرایشگری اش را زیر بغل زده و میرفت که دوباره سر خم کند جلوی دختران فرعون. اما توی دلش، در آن کنجی که هیچ کس صدایش را نمیشنید، صدای مویه و عزا بلند بود. حزقیل، همسرش، تازه از دنیا رفته بود و دوری او مثل طنابی زمخت دور گلوی صیانه پیچیده بود. هنوز صحنه چشمهای نیمه باز حزقیل جلوی چشمهای صیانه بود.
وقتی عصای موسی، سحر ساحران را به خودشان برگرداند و ایمان حزقیل به خدای مهربان آشکار شد، فرعون دستور داد او را به دار بیاویزند تا کسی جرات نکند مثل او باشد. اما صیانه مثل او بود. با همین بغض و با لبخندی که تلاش میکرد همه چیز را مخفی کند صیانه به تالار قدم گذاشت. مشغول شانه زدن موهای دخترفرعون بود که شانه چوبی روی زمین افتاد و صدا کرد. صیانه خم شد شانه را بردارد اما دلش ترک خورد و زیرلب گفت: «به نام خدای یگانه!»
دنیای عجیبی است. یک شانه چوبی جان صیانه را پشت دیگهای مسی مذاب کشاند تا حقیقت ایمان آَشکا شود. وقتی دختر مغرور فرعون صدای آرایشگرش را شنید چندبار از او پرسید که خدای یگانه یعنی فرعون؟! اما جواب صیانه درست مثل حزقیل، از اعماق قلبش بود. جواب مادری که ۴ فرزند داشت و میدانست شاید این آخرین باری باشد که میتواند حرف بزند.
وصف عذابی که فرعون برای این زن مومن، مهیا کرد قلب هرخوانندهای را پاره پاره میکند. دیگ مذاب بزرگی که دانه دانه فرزندان دلبند و کوچک صیانه را درون خودش فرو برد، همیشه و تاابد عطر سوختن آنها را در دنیا پراکند تا ظلمی که به صیانه رفت هیچوقت در برگهای تاریخ گم نشود. نوبت فرزند شیرخواره صیانه که شد، شاید برای لحظه ای مادر بین دوراهی ماند. میتوانست تقیه کند وبه فرعون اقرار کند که او خداست. میتوانست؟! وقتی حرارت دیگ مذاب صورت لطیف بچه را میسوزاند، صیانه به آخرین بند وجودش رسیده بود. همینجا بود که معجزه اتفاق افتاد. نوزاد به حرف آمد و به مادرش گفت که او برحق است و خدای یگانه با اوست. بعد از آن دیگر سوختن برای صیانه آسان شده بود.
صیانه اولین زنی است که نقلش را از حبابه میشنویم. حبابهای که خودش را به زبیده خاتون رسانده و لابلای اوراق «من برمیگردم» ماجرای زندگی زنان رجعت کننده را میگوید. زنانی که او به گوش خودش از امام صادق(ع) درباره آنها شنیده است: «جعفر صادق(ع) از امام موعود میگفت. از پیامبران و اولیایی که در روز ظهور همراه امام عصر به این دنیا برخواهند گشت. من سراپا گوش بودم که یکی از شاگردان پرسید فقط پیامبران و اولیا همراه او هستند؟امام صادق(ع) لحظهای سکوت کرد و بعد جواب داد نه زنان به مردانی همراه امام خواهند بود. زبیده من با همین گوشهایم شنیدم که امام نام هفت زن را به زبان آورد.»


آرنجهای ام خالد گواهی میدهند..
«ام خالد و مادرش از یک زندگی پاک و ساده وارد خانه اعیانی شدند که پر بود از ساز و آواز و رقص و شراب. مادر تا صبح ام خالد را در آغوشش میفشرد و در گوشش قرآن زمزمه میکرد برایش از پیامبر میگفت. از دلاوریهای علی از غربت حسن از صحرای کربلا بعد برایش قصه رقیه را میگفت قصه سکینه را و آخر میرسید به قصه حضرت زینب. از دخترش میپرسید: دردانه من تو دوست داری که زینب زمانت باشی؟! دخترک یک بله جانانه میگفت و میخوابید.»
این دختری که در کودکی میخواست زینب زمانهاش باشد یکی از آن هفت زنی است که امام صادق(ع) از او نام بردهاند و قرار است ابرهای خدا که سیاه شدند و ظلم همه جا را گرفت، با مهدی موعود(عج) برگردد. ام خالد وقتی بزرگ شد و دید با این ماندن در خانه ناپدری دارد ایمانش را هم از دست میدهد، بقچهاش را جمع کرد و ازخانه رفت. آنروزها مثل حالا نبود که کاروانسرا و هزارجاای دیگر باشد که یک دختر یتیم علوی پناه بگیرد. ام خالد هم بقچهاش را توی بغلش سفت گرفت و راه خانهای را رفت که همه ما توی دل تنگی و روزهای سخت زندگی میرویم. خانه امام جعفر صادق، قبله مراد ام خالد بود.
وقتی امام به او خانهای با اثاث بخشیدند امخالد هم شروع کرد به کتابت احادیث امام. او آن قدر در کتابت احادیث و گفتن از کلام اهل بیت اصرار داشت که یکبار وقتی به جمع شاگردان امام صادق(ع) وارد شد، امام در برابر نگاه متعجب فضلا و شاگردان از او خواستند بحثی سنگین را پیش ببرد و ام خالد طوری حرف میزد و نکته میگفت انگار که از بطن مادر درس خوانده همین مکتب است. ام خالد سرگذشت عجیبی دارد. رنجهایش کم نیستند. فاطمه دولتی در کتاب «من برمیگردم» زندگی او را با همه رنجهایش به تصویر کشیده است. حبابه وقتی از او میگوید، بارها اشکش را پاک میکند و نفس دوباره میگیرد تا بلکه بتواند آخر کار ام خالد را هم نقل کند.
ام خالد عاقبت دستهایش را در راهی که شیدای آن بود از دست داد. به دستور والی وقت، دستهایش را از آرنج قطع کردند تا دیگر از اهل بیت ننویسد اما امخالد دست برنداشت و تا روزی که از دنیا برود احادیث اهل بیت را نقل میکرد. او نیز قرار است برگردد، برگردد و زخمیها را مداوا کند ودر کنار امامش باشد. امامی که قرنهاست همه منتظر بازگشتش هستیم.
قنوا دیگر لکنت نداشت!
سربازها به سمت قصر رفتند اما صدای فریاد، آنها را به زبان میخ کرد. او فریاد میکشید: «از این پس من زبان پدرم هستم من قنوا بنت رشید شیعه علی بنابیطالب.»
باورتان میشود دختری که لکنت دارد و در همه زندگیش کسی را جز رشید نداشته، بتواند اینطور فریاد کند واز حق امیرالمومنین دفاع کند؟! تاریخ به زنان پشت کرده و کم از رشادتهای آنان گفته است اما حقیقت این است در کالبد زن، روح بلندپرواز پرشوری هست که وقتی ندای حقیقت را بشنود به پرواز درمیآید. همین امروز هم اگر مادران و همسران شهدای دفاع مقدس و مادران و زنان فلسطینی را ببینید، این روح به پرواز درآمده قاب چشمتان راپر میکند.
قنوا دختر رشید هجری بود. همه میدانستند رشید مرید علی(ع) است. از آن مریدانی که تشنه بود تا امام کلامی بگوید و او از بر کند و برای مردم نقل کند. سالها کارش همین بود. تا اینکه عبیدالله بن زیاد با خباثتی که وصفش در تاریخ رفته، او را با شکنجه به دخترش پس داد. دست و پاهای مقطوع پدر در دامان قنوا بود و اشکهای قنوا مثل شبنمی بهشتی روی زخمهای بابا میچکید. رشید روی دوش دخترش به حیاط دارالاماره رفت. با اینکه دست و پا نداشت اما زبان که داشت. مرید از مرادش مگر دست میکشد؟
او آنقدر از فضائل و احادیث مولا نقل کرد که عبیدالله را جنون گرفت و دستور داد زبانش را هم بهشتی کنند. برای چند لحظه تصور کنید قنوا در آن لحظه چه میکشید! انگار همه خنجرهای کوفه را در قلبش فرو میکردند، چشمهایش بابا را میدید که دیگر شبیه گوشتی بی جان افتاده بود مقابلش و زمین و زمان ایستاده بود انگار. قنوا همه توانش را جمع کرد و فریاد زد. فریادی که میگفت اگر پدرم را به شهادت برسانید، من زبان او میشوم! قنوا همه عمر رشید بود و حالا داشت کاری میکرد که بابا روسفید و لبالب از افتخار و شوق، مولایش را ملاقات کند. قنوا این جمله را بیلکنت گفت و به همه دنیا نشان داد اگر پای اعتقاد یک زن وسط باشد، هیچ نقصی جلودارش نیست.
او با لشکر ابرهه آمده بود
زبیده خاتون، به حبابه گوش میکرد و نقل های او را به جان میسپرد. وقتی حبابه از ام ایمن میگفت که یاور رسول خدا درجنگها بود و شاهد فاطمه زهرا در ماجرای فدک، زبیده آه میکشید، زخمهای قلب دختر رسول خدا را مرور میکرد واز حبابه میپرسید ام ایمن چه سرنوشتی داشت؟! سرنوشت ام ایمن،کوچ بود. او سالها مجاهدت کرده بود و همه زندگی اش، عطر چادر حضرت زهرا بود. دختر رسول خدا که از دنیای تنگ و ترش ما پرکشید، ام ایمن هم بار بست و از مدینه رفت. اما زندگی ام ایمن، همین چند خط نیست. او اصلا دختری بود سیاه سوخته که از لشکر ابرهه اسیر شده بود و در مکه مانده بود و خدا سرنوشتش را طوری تغییر داده بود که بشود چهارمین مسلمان دینش. لحظه به لحظه زندگی ام ایمن در نقل های حبابه هست. نقلی که اگر دلتان خواست با زبیده خاتون در آن شریک باشید، نیمه دوم کتاب «من برمیگردم» قصه این زن است. زنی که صحنه جنگ احد هنوز هم مجاهدت غیورانه او را به خاطر سپرده است.
ذره بین امشب، بوی عود وگل نرگس گرفته است. به آخر کار رسیدهایم و ماجرای زیبده خاتون، حبابه والبیه، و سمیه مادرعماریاسر، را به خودتان میسپاریم. زبیده خاتون عاشق هارون شده بود. آن هم در ۱۷ سالگی، اما تازه وقتی با شریعت محمدی با آن عطر خالص که از ردای امامت میآمد آشنا شد فهمید همسر چه مار گزنده ایست. «من برمیگردم» قصه او و بانوان دیگریست که همچون او، بوی کشنده ظلم را تاب نیاوردهاند و نخواسته اند که در سکوت، فقط اشک بریزند.
صیانه اولین زنی بود که از او گفتیم اما اصل ماجرای او را باید از آسیه بپرسیم. از همسر فرعون که در آن سال، آن روز و آن لحظه حاضر بود و آن جنایت عظیم را دید. اصلا بعد از ماجرای صیانه بود که آسیه هم تاب نیاورد و آشکارا به فرعونیان پشت کرد تا او هم مثل صیانه در شمار عاشقان خدای یگانه(ع) شکنجه شود و طوری از دنیا برود که در تاریخ بنویسند.
کتاب «جواهر مصری» از زبان آسیه به ماجرای تلخ صیانه و روزگار پس از او میپردازد. آنقدر جزییات داستان صیانه، عجیب است که کمتر خوانندهای میتواند ذهن پرسشگرش را آرام کند و کتاب را یک شبه تمام نکند.
آنها برمیگردند!
حالا و در آخر این مطلب، تعریف تازه ای از زن بودن پیدا کردهایم. تعریفی که اگر بخواهیم حتی به برابری مرد و زن فکر کنیم اینجا معنا میگیرد. اینجا شما زنانی را دیدید و شناختید که فراتر از باورشان، در لحظه تاریخ ساز زندگیشان، به مطبخ و بچهشان نچسبیدند که امام تنها بماند. آنها میدانستند اصل در این دنیا، ولایت است و برای همین در آن لحظه حساس طوری عمل کردند که لایق بازگشت به دنیا در زمان ظهور شوند. زن همین است. خدا او را طوری آفریده است که قلب بیریایش حقیقت را بفهمد و به آن رنگ و بوی واقعیت بپوشاند. زن اگر گرفتار مدرنیته و هزار اما و اگر تازه نشود، یک روز سر حجاب و فردا سر آزادی عمل در اجتماع فریب دشمن را نخورد، میتواند جهان را تکان بدهد گهواره بچه و سوییچ ماشین و مهر زدن پای مدرکهای دانشگاهی که کاری ندارد برایش.







دیدگاهتان را بنویسید