اگر روزی در مقابل چشمانتان جوانی را ببینید که با چند زخم عمیق از جنگ برگشته، شاید تنها دردهای جسمی اش را ببینید، اما کتاب تب ناتمام ما را به عمق آن دردها میبرد؛ جایی که ایمان و عشق در امتحانی سخت قرار گرفتهاند.
این کتاب به قلم زهرا حسینی مهرآبادی به همت انتشارات حماسه یاران منتشر شده، روایتی اثربخش از زندگی شهلا منزوی، مادر جانباز شهید حسین دخانچی است؛ زنی که ۱۷ سال تمام، قامتش را خم نکرد و با تمام رنجها، لبخند را از خانهاش بیرون نراند.
داستان این کتاب از روزهای نوجوانی شهلا شروع میشود؛ دختری سیزدهساله که پا به زندگی مشترک میگذارد و در فضای شیرینِ خانه پدرشوهر، در کنار عمهجان و خواهران شوهر، طعم زندگی را میچشد. اما آرام آرام مسیر زندگی او به سمتی میرود که فقط مادران شهدا میتوانند درک کنند.
فرزندش، حسین دخانچی، نوجوانی پرشور از شهر قم، در پانزدهسالگی با جعل امضای پدرش و با رضایت کردن مادر به جبهه رفت. در عملیات بدر، هدف تیر دشمن قرار گرفت و بر اثر اصابت گلوله، از ناحیه گردن دچار قطع نخاع شد.
از آن روز، روایت «تب ناتمام» از درد و رنج فاصله میگیرد و به داستان صبر و ایمان بدل میشود؛ داستان مادری که همه زندگیش را صرف مراقبت از فرزند قطع نخاعش کرد و از هر لحظهاش معنای تازهای ساخت.
زهرا حسینی مهرآبادی، نویسنده اثر، این کتاب را نه صرفاً به عنوان گزارش یا خاطره، بلکه به عنوان داستانی ادبی و مستند نوشته است. او تلاش کرده تا بدون تحریف واقعیت، با قدرت صحنهپردازی و شخصیتپردازی، هر لحظه از این زندگی واقعی را به تصویر بکشد.
این کتاب به تقریظ رهبری مزین شده و همین خود گواهی بر ارزش معنوی و ادبی آن است.
مخاطبان کتاب چه کسانی هستند؟
کتاب تب ناتمام را به همه پیشنهاد میکنیم نوجوانان، مادران، پدران، دانشجویان، و حتی کسانی که به دنبال الهام برای ادامه مسیر زندگیاند.
کتابی که مورد تحسین رهبر انقلاب قرار گرفته، دقیقاً همان چیزی است که باید خوانده شود؛ چرا که نه تنها یک اثر ادبی، بلکه درسی از زندگی واقعی است.
این اثر را میتوانید از سایت فروشگاهی انتشارات کتاب جمکران با ۱۰ درصد تخفیف خریداری کنید.
برشی از کتاب :
روزهایی که می رفتیم آسایشگاه این جمله را زیاد از زبان راننده اتوبوسهایی شنیدیم که صدا در گلو انداخته و دنبال شکار مسافر بودند. صدام، آن روزها صبح و شب تهران را میکوبید در هوای سرد آن سالها بیابان پر بود از ماشینهایی که به ردیف ایستاده و زن و مردهایی که از ترس جان و سرما، داخل ماشین ها کز کرده بودند
قم بی بمب، قم بی بمب گفتنها آخر کار خودش را کرد و سال ۶۶-۶۵ اوضاع قم از تهران هم بدتر شد.
اوایل آژیر خطر را که می زدند خیلی وحشت میکردم؛ البته عکسالعمل حاجی هم کم تاثیر در این قضیه نبود. تا وضعیت قرمز شد و برقها ،قطع فوری چراغ قوه یا فانوس روشن میکرد و می رفت داخل حیاط صدا بلند میکردم که میگن آتیش سیگارهم از تو هواپیما پیداست.







دیدگاهتان را بنویسید