فرجام مجرمان

فرجام مجرمان 1

حرمَله بن کاهِل اسدی: قاتل حضرت علی اصغر (ع) و حامل رأس حضرت عباس(ع)

او که از زیبارویان عرب بوده است پس از جنایاتش در کربلا هرشب در خواب می‌دیده دو نفر او را کشان‌کشان در آتش می‌اندازند. و به همین دلیل روزبه‌روز چهره‌اش سیاه و سیاهتر می‌شده… او سرانجام به فرمان مختار بن ابوعبید ثقفی، دست و پایش قطع شد و در آتش سوزانده شد.

بحر بن کعب از غارتگران جامه امام حسین (ع)

تابستان بود و نوبت آنکه دستان بَحْر همچون چوبِ خشک شوند و بی‌حرکت بمانند؛ حالِ زمستانش هم معروف بود: دستانش آب ترشّح می‌کرد و هیچ به کارش نمی‌آمد. فلجِ فلج شده بود و همه می‌دانستند این بلایی است که به‌سبب دست‌درازی به حریم سیدالشهداء (ع) برای او رخ داده است…

زُرعه بن ابان: از کسانی که نگذاشتند حضرت به آب برسد

این‌بار کاسه بزرگی شیر آورده بودند. کاسه به‌حدی بود که پنج نفر تشنه را سیراب می‌کرد. زُرعه با هیجان و عجله، همه محتوای کاسه را سرکشید. دیگر شکمش از شکم زنان پابه‌ماه هم بزرگتر شده بود. دیدم ماندن فایده‌ای ندارد. می‌خواستم از اتاق بیرون بیایم که ناگهان شکم زُرعه صدایی کرد و انگار پاره شد و با همان وضعیت از دنیا رفت. این اثر نفرین حسین(ع) بود…

عبدالله بن اَبی‌حُصَین اَزدی بَجَلی:

یکی دیگر از کسانی که نگذاشتند حضرت به آب برسد

– از کی تابه‌حال پیشگو شده‌ای مرد؟ از کجا می‌دانستی عبدالله در این بیماری و با تشنگی خواهد مرد؟

مردکِ ابله به اباعبدالله(ع) گفت: «ای حسین! به خدا سوگند! جرعه‌ای از آن نخواهی چشید تا تشنه‌کام بمیری.» حسین(ع) فرمود: «خداوندا! او را تشنه بمیران و هرگز آمرزش خودت را نصیبش نکن». همانجا در دل به او گفتم: «بیچاره شدی عبدالله! می‌بینمت که با خواریِ تشنگی خواهی مرد.»

احْبَش بن مَرثَدِ : از کسانی که بر پیکر سیدالشهداء(ع) با اسب تاختند

اَحْبَش مثل همیشه، باد در دماغ داشت و با سینه سپرکرده، جلوی سپاه ایستاده بود و امرونَهی می‌کرد. ناگهان تیری -به گمانم از غیب- آمد و درست به قلب ناپاکش نشست و درجا به دوزخ روانه شد. پیش خودم اندیشیدم شاید آن لحظه که از اسبش -همان اسبی که با آن بر بدن حسین(ع) تاخته بود- سرنگون شد، به یاد لحظه‌هایی افتاد که بر زین نشست تا پیکر سیدالشهدا(ع) را لگدکوب کند…

یکی از سیاهی لشکران سپاه عمر سعد

چشمانی به‌غایت بدشکل داشت که دل آدم را ریش می‌کرد. گفت: پیامبر(ص) غضبناک نشسته بود و ما سپاه عُمَرِ سعد ملعون را، برای بازخواست یکی‌یکی و کشان‌کشان خدمتش میبردند. تا نوبت به من رسید به عجزولابه گفتم: «به خدا که من در کربلا، نه شمشیری زدم، نه تیری انداختم و نه نیزه‌ای پرتاب کردم.» غضب الاهیِ حضرت در چهره‌اش نمایان بود. فرمود: «سیاهیِ لشکر چه؟ » لال شدم. دستش را به تشتی بُرد و آن را بالا آورد. فرمود: «تو می‌دانی و این خون پسرم حسین(ع)» و کمی از آن را به چشمانم مالید. از خواب که بیدار شدم، چنین شدم که می‌بینی.

فروشنده میخ‌های آهنی به سپاه عمر سعد

خودش میگفت، به پیامبر؟ص؟ رو کردم و گفتم: «آقای من! دستور بده به من آبی بدهد؛ از تشنگی به حال هلاکم.» رو ترش کرد و فرمود: «آیا تو از یاری‌دهندگان قاتلان حسین(ع) نیستی؟ »

_به ایشان گفتم: «به خدا سوگند! نه شمشیری زدم، نه تیری انداختم و نه نیزه‌ای پرتاب کردم؛ فقط میخ‌هایی آهنی به ایشان فروختم.» آقا فرمود: «علی جان! آبش بده » علی(ع) هم ظرفی به من داد تا بنوشم؛ ظرفی پر از قَطران بود. پس از نوشیدن، از خواب بیدار شدم. تا مدت‌ها قَطران ادرار می‌کردم. پس از آن نیز بوی گند این ماده، همیشه همراه من است و مردم را از من می‌رَمانَد.

آنچه خواندید برش‌هایی از تازه‌ترین اثر کتاب جمکران با نام زینت دوش نبی به قلم محمود سوری است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *