رجعت بانوان در کلام امام صادق (ع)
امام(ع) در اتاق برای شاگردانش حرف می زد. حرف از منجی عالم بود. از آخر الزمان. از آخرین فرزند علی(ع) که قرار است دنیا را پر از نور و روشنی کند. جعفر صادق(ع) از امام موعود میگفت، از پیامبران و اولیایی که در روز ظهور همراه امام عصر(عج) به این دنیا برخواهند گشت و زنان و مردانی که همراه امام خواهند بود. امام نام هفت زن را به زبان آورد: «قنوا دختر رُشید هجری، ام ایمن یا همان برکت، سمیه مادر عماربن یاسر، ام خالد، صیانه ماشطه، زبیده بنت جعفر و حبابه والبیه»
قنواء دختر رُشَید هَجَری:
یتیم بود. از بدو تولد هیچوقت مادرش را ندید. پدرش رُشید یار و رازدار امیرالمؤمنین(ع) بود. ساعتهای خلوتش را در محضر امام(ع) بود. شیعه بود و باورهایش را به قنوا منتقل کرده بود. پدر برای قنوا همه زندگی بود. روزهایی رسید که سخن گفتن از علی(ع) و فرزندان پیامبر(ص) مجازاتی سخت داشت. عبید الله دستها و پاهای رُشید را جلوی چشمان دخترش برید. سپس دستور داد قنوا بهتنهایی، پدر غرق در خونش را از قصر بیرون ببرد، قنوا پدر را بر دوش داشت و فریاد زد از پیشگویی مولایش درباره چگونگی به شهادت رسیدن پدرش. سربازی با لگد به پشت قنوا زد، پدرش افتاد روی خاک. سرباز نشست روی سینه رُشید و زبان او را از حلقوم بیرون کشید. حرف مولایش محقق شده بود مو به مو…
امّ اَیمَن یا همان برکت:
کنیز بود. کنیز آمنه مادر پیامبر(ص). هم صحبت و یار تنهایی آمنه(س) شد، سنگ صبور غمهایش. بعد از آمنه(س) با اینکه آزاد شده بود همه جا همراه پیامبر(ص) بود. چهارمین نفری که به اسلام ایمان آورد. حتی در جنگها کنار پیامبر(ص) بود و پس از ایشان در کنار علی(ع) و فاطمه(س). در کنار فاطمه(س) برای گرفتن حق فدکش. ام ایمن در دنیا رسالتی جز دفاع از آل عبا نداشت. وقتی که مدتی از خاکسپاری همسر علی(ع) میگذشت، هوای مدینه برای ام ایمن سنگین شد. تصمیم به هجرت گرفت و از مدینه به مکه رفت. بعد از هجرت عمرش را با عبادت و خدمت به خلق گذراند، در مکه از پیامبر(ص) گفت، از علی(ع) و فاطمه(س) تا اینکه اشک از چشمانش رخت بربست…
سمیّه همسر یاسر:
کنیز بود. کنیز ابیحذیفه، رئیس قبیله بنی مخزوم. ابیحذیفه وسیلهای شد برای نجات سمیه. دست سمیه را در دست یاسر گذاشت، جوانی یمانی که به مکه آمده بود و با قبیله بنیمخزوم همپیمان شده بود. ابیحذیفه به مبارکی ازدواج سمیه با جوان یمانی، او را آزاد کرده بود. سمیه، عمار را به دنیا آورده بود در تنهایی و غربت. عمار که بزرگ شد پدر و مادر غریبش را با پیامبر(ص) آشنا کرد. حرفهای محمد(ص) گمشده زندگی یاسر و سمیه بود. آن روزها پرستیدن خدای محمد(ص) جرم بزرگی به حساب می آمد. شدند اولین شهیدان اسلام به دست مشرکان مکه.
امّ خالد:
دختر شهید بود و پدرش سینهچاک خاندان ولایت. مجبور شده بود با مادرش پس از شهادت پدر در خانه عمویش که دشمن اهلبیت بود، زندگی کند. همین که استخوان ترکاند و به سن ازدواج رسید، عمو نقشههایش را ردیف کرد. نمیخواست تن به خواسته عمویش بدهد و همسر دشمن آل علی(ع) شود. پناه برد به محضر امام صادق(ع) و شد از برجستهترین شاگردانش. شد محدث و روایتگر احادیث اهلبیت. با مردی ازدواج کرد که محب امام صادق(ع) بود. دیری نگذشت که همسرش را شهید کردند. بعد از آن با زید ازدواج کرد. زید فرزند علی بن حسین(ع) که علیه حکومت اموی قیام کرد. او را هم به بدترین شکل ممکن شهید کردند. امخالد اما خودش را نباخت. مأموریتش را فراموش نکرد. از یاد نبرد زید برای چه جان داده. درست در اوج اختناق، زمانی که مردان در پستوهای شهر پنهان شده بودند، ام خالد سخنان امام صادق(ع) را به گوش مردم میرساند تا حقیقت زنده بماند، تا مردم امام برحق را بشناسند…
صیانه ماشطه:
آرایشگر بود. آرایشگر دختر فرعون. شوهرش مردی بود که در قرآن به مومن آل فرعون معروف است؛ حزقیل خزانهدار دستگاه سلطنت فرعون. حزقیل پنهانی با موسی ارتباط داشت اما اتفاقی ایمانش آشکار شد و فرعون دستور داد او را به دار بیاویزند. صیانه نیز روزی در برابر دختر فرعون نام خدا را برده بود و ایمانش آشکار شد. فرعون فرزندان صیانه را جلوی چشمان مادر، یکییکی در دیگ جوشان مس انداخت! سکوت صیانه، فرعون را خوار کرد. حرارت آتش به صورت صیانه زد، سپس با نالهای جگرسوز تنش را به مس گداخته انداختند و صدایش خاموش شد. زنی که مقاومتش باعث شد آسیه نیز ایمانش را آشکار کند.
زُبِیده خاتون بنت جعفر:
بانوی قصر بود. قصر هارونالرشید، خلیفه خونریز عباسی. عروسیاش شد از معروفترین عروسیهاى خاندان عباسى. نور چشمی هارون بود. تا زمانی که دل سپرد به کسی که هارون از او میترسید. امامی که کلامش توانسته بود نگهبانها و ندیمههای قصر خلیفه را شیعه کند. تصمیم گرفته بود شیعه بودنش را پنهان کند. تا بتواند مرهمی باشد برای شیعیان در قصر هارون. تقیه کرده بود تا روزی که خبر رسید امامش به دستور هارون شهید شده است. مذهبش را عیان کرده بود و شد زبیدهای که خلیفه او را از قصر بیرون کرده است…
حبابه والبیه:
پیرزنی ۲۵۰ ساله بود. از زمان امام علی(ع) تا امام رضا(ع) را درک کرده بود. عمر طولانیاش تحفه امامش بود و یکی از سه زن صاحب سنگریزه. زنانی که مأمور شده بودند برای اثبات امامت. حبابه از امیرمؤمنان(ع) نشانه امامت خواسته بود. امام سنگ کوچکی از او طلب کرد و آن را با خاتم خود مهر زد که جای مُهر به صورت برجسته بر سنگ حک شد. از آن به بعد هرکس که سنگها را از حبابه طلب میکرد و مهر میزد جانشین برحق امام قبل از خود بود. به دست امام سجاد(ع) زلیخاوار جوان شده بود تا این رسالت را ادامه دهد. رسالتی که ادامه یافت و تا هشتمین امام را درک کرد…
آنچه خواندید برشهایی از کتاب من بر میگردم به قلم فاطمه دولتی درباره بانوان رجعت کننده است.







دیدگاهتان را بنویسید