شجاعترین معلم تاریخ در زمان متوکل عباسی زندگی میکرده، یه دانشمند بزرگ به اسم یعقوب بن اسحاق اهوازی معروف به اِبْن سِکّیت که ایرانی بود و شیعه. ابن سکّیت در زمان متوکل یکی از ظالمترین خلیفههای عباسی زندگی میکرده، دشمنی متوکل با اهل بیت به حدی بوده که تو اون زمان مرقد امام حسین(ع) رو با خاک یکسان میکنه و دستور میده هرکسی که بخواد بره به زیارت امام حسین(ع) باید یک دستش قطع بشه!
ابن سکّیت تو علم ادبیات عرب و بلاغت و فصاحت خیلی معروف بود و کتابای زیادی نوشت. تقریبا همه نویسندگان و ادیبان علم لغت از کتابای ابن سکّیت استفاده کردن و اسمش در کتابهای مختلف ادبی، تاریخی و رجال علم و ادب اومده. آوازه معروفیت ابن سکّیت به گوش متوکل میرسه و متوکل اون رو به دربارش دعوت میکنه و بعد از اینکه ادیب و سخنور بودن ابن سکّیت رو میبینه بهش پیشنهاد میده که معلم پسراش معتز و موید باشه.
ابن سکیت به این دلیل که شیعه بوده و از یاران باوفای امام هادی (ع) پیشنهاد متوکل و قبول نمی کنه، اما بعدش به خاطر اینکه بتونه راحت تر با امام هادی (ع) ملاقات کنه و کسی بهش شک نکنه این پیشنهاد قبول می کنه.
ابن سکیت مشغول آموزش پسرای متوکل میشه و تو رفت و آمدش به قصر رفتارهای توهین آمیز متوکل نسبت به امام رو میبینه
مثلا یک روز متوکل از یه مرتاض هندی تقاضا کرد که با جادوگری و طلسم ها بر امام هادی (علیه السلام) غلبه کنه جادوگر با اطمینان درخواست خلیفه رو قبول کرد، پس جلسه ای تشکیل شد و حضرت هادی (علیه السلام) را به این محفل دعوت کردن. طبق قرار جادوگر یه کاری کرد که هروقت امام دست به نان می برد به قطعات نان در هوا معلق می شد و از جلوی دست حضرت پرواز می کرد و حاضرین با قصد تحقیر به امام می خندیدند.
این جسارت چند بار تکرار شد، امام که از این توطئه مطلع بود به ناچار به عکس شیری که روی پرده نقاشی شده بود دستی کشید و به عکس امر فرمود: ای شیر، زنده شو این دشمن خدا را بگیر.
ناگهان عکس تبدیل به یک شیربزرگ شد و پرده کاخ را درید و جادوگر را در یک چشم به هم زدن بلعید و سپس به امام خیره شد و آماده حمله به حضار شد، امام علی هادی (علیه السلام) مجددا به شیر امر فرمودند به حالت اول برگرد و نقش پرده شو.
مجلس پراکنده شد و عده ای از هوش رفتند، متوکل به حضرت پناهنده شد و عرض کرد: (یابن رسول الله، جادوگر نزد من امانت بود، خواهش می کنم به شیر امر کن که این مرتاض هندی را برگردونه
حضرت فرمودند: والله که دیگر او را نخواهید دید، آیا گمان کرده ای که دشمن خدا بر اولیاء الله مسلط خواهند شد؟ اونوقت حضرت از مجلس بیرون رفت .
ابن سکیت که این ماجراها را می دید روز به روز محبت وارادتش نسبت به امام بیشتر میشد و به بهونه های مختلف با دوست و شاگردش آشر که یه جوون یهودی که پنهانی شیعه شده به دیدن امام هادی(ع) می رفت تا اینکه خبر به گوش متوکل رسید که ابن سکیت شیعه اس و جاسوس امام هادی (ع) توی درباره . متوکل هم برای اینکه مطمئن بشه ابن سکیت رو صدا زد و یه سوال خیلی سخت پرسید ، سوالی که سرنوشت زندگی ابن سکیت رو تعیین کرد سوالی از ولایت و دوستی اهل بیت این که ابن سکیت چه جوابی به متوکل داد و چه سرنوشتی در انتظارشه رو در کتاب یک دست ها بخونید .







دیدگاهتان را بنویسید