هنوز هوا روشن نشده بود. مادر پله ها را پایین آمد و پا روی موزاییک های حیاط گذاشت. نمی خواست اهل خانه متوجه شوند. می دانست فرزندانش تاب دیدن آن عکس را ندارند.
پاکت از بالای در سر خورده بود و به در تکیه داده بود. پاکت را برداشت و زیر چادر نماز قایمش کرد. رفت توی آشپزخانه گوشه حیاط. قلبش تند تند می زد و به نفس نفس افتاده بود. امروز قرار بود چه صحنه ای را ببیند؟ اینبار چه عکسی از جگرگوشه اش برایش فرستاده بودند؟
زیر لب یا صاحب الزمان می گفت و صبر طلب می کرد. با دستهای لرزانش پاکت را باز کرد و با اضطراب عکس را بیرون کشیدقبل از اینکه نگاهی به عکس بیندازد، چشمهایش را بست و یا اباصالح اغیثینی گفت و چشم هایش را باز کرد.
هیچ دندانی در دهان طیبه نمانده بود. خون از دهانش جاری بود و چشمهای بی رمقش به لنز دوربین خیره بود.
مادر آرام و بی صدا اشک می ریخت. کاش فقط غصه طیبه بود. پسر و داماد و عروسش هم دستگیر شده بودند.
– مادرت بمیره طیبه جان! ببین چه به سرت آوردن. الان پسرت کجاست؟ کجا برم دنبالش بگردم؟
گوشه لب طیبه پاره شده بود و قطرههای خون از آن میچکید. بین دو مأمور ساواک نشسته بود. سرش را نگه داشته بودند پایین و چشمهایش را بسته بود. مامور ساواک دست برد تا روسری را از سر طیبه بردارد. طیبه با دستان بی رمق و لرزانش گره روسری را محکم نگه داشته بود. فریاد زد.
– من را بکشید. اما روسری را از سرم برندارید.
طیبه مبارزی انقلابی بود که در اوج جوانی و زیبایی از همه خواسته های دیگری و حتی از لذت بزرگ کردن تنها فرزندش مهدی گذشت.
جنس انقلابی که طیبه برای رسیدن به آن از همه داشته هایش گذشت، با همه انقلابهای این روزها فرق میکرد. انقلاب طیبه از نوع انقلاب های رنگی و آتش زدن روسری و رقص و … نبود. برای همین هم حتی ساواک نتوانست در آخرین لحظات و زیر شکنجه روسری را از سر طیبه بردارد.
طیبه برای حفظ حجابش و برای پیروزی انقلاب اسلامی ایران جوانی، همسر و جانش را فدا کرد اما تسلیم طاغوت نشد.
شما می توانید روایت زندگی طیبه را در روزگار طیبه بخوانید و با او و انقلاب طیبه آشنا شوید.







دیدگاهتان را بنویسید