گرایش به جریان کفر قبل از ظهور عامل زمینگیری افراد
در این نوشتار تحلیلی، با نگاهی به سنتهای الهی و تاریخ انبیا، مفهوم «اقامه دین» بهعنوان پروژهای مستمر در مسیر تحقق توحید اجتماعی بررسی شده است. نویسنده نشان میدهد که بدون حضور ولیّ خدا، امکان تحقق تمدن توحیدی وجود ندارد و منتظران واقعی باید در میدان اقامه فعال باشند، نه صرفاً اهل دعا و امید.
در ادامه متن کامل جلسه و فایل صوتی آن را میتوانید مشاهده بفرمایید.
بسم الله الرحمن الرحیم
اندیشکده مهدویت و انقلاب اسلامی آستان مقدس مسجد جمکران تقدیم میکند:
جلسه هشتم سلسله نشست های طلوع تا ظهور
موضوع: گرایش به جریان کفر قبل از ظهور عامل زمینگیری افراد
استاد حجت الاسلام والمسلمین شریفیان
۳۰ بهمن ۱۴۰۳
مقدمه:
در بخشی از مباحث دینی، برخی مطالب از سرِ محبت قلبی ما نسبت به حضرات معصومین و امام زمان (عج)، برایمان جدی و مهم بهنظر میرسند، اما از منظر معرفتی، ممکن است از جایگاه والایی نزد ما برخوردار نباشند. گاهی نگاه ما به مهدویت، نگاهی عاطفی و احساسمحور است، در حالیکه مهدویت، مفهومی بسیار فراتر و بنیادین دارد؛ مفهومی که در واقع پایان تاریخ بشریت و سرنوشت نهایی آن را رقم میزند و از همین منظر، جایگاهی بلند و ارزشمند در منظومه معارف دینی ما مییابد. اگر کسی شبکه این معارف را اندکی پیگیری کند، درمییابد که بسیاری از، و شاید بتوان گفت اکثر، معارف دینی ما با موضوع ظهور گره خوردهاند—هرچند این ادعایی بزرگ است، اما برداشت شخصی من چنین است.
برای توضیح این مسئله، به طرح انبیا اشاره میکنم. همه پیامبران الهی با وعدهای آمدهاند—وعده ساختن و تحقق طرحی الهی. اگر کسی شما را به مشارکت در یک پروژه دعوت کند، ابتدا آن را میسنجید و در صورت سود و فایده، پذیرای مشارکت میشوید. پیامبران نیز انسانها را به مشارکت در طرحی الهی دعوت کردهاند؛ طرحی که قله آن ظهور است و عدم تحقق آن به منزله سوخت شدن کل این سرمایهگذاری الهی است. در واقع، ظهور، هدف نهایی طرح انبیاء است.
نمونهای از این تلاش عظیم را در سیره حضرت نوح (ع) مشاهده میکنیم که پس از ۹۵۰ سال دعوت، تنها جمعی اندک به او پیوستند و روستایی کوچک تشکیل دادند. این روند ادامه یافت تا به پیامبر اکرم (ص) رسید؛ پیامبری که پرده از حادثهای بزرگ برمیدارد و سیر انسان را به سوی آن غایت نهایی ترسیم میکند. این سیر، همان مسیر رسیدن به ظهور است و ظهور، لبّ و جانِ پیام پیامبران به شمار میرود.
از دیدگاه ملکوتی و آسمانی، مفاهیمی چون نجات، عذاب، رحمت و نقمت، در زمین به شکل ظهور تجلی مییابند؛ ظهوری که هم جلوهای از رحمت است و هم تمثلی از عذاب. شمشیر امام زمان (عج) و رحمت او، دو سوی این حقیقت واحدند. بنابراین، ظهور پدیدهای غیرمعمول نیست؛ بلکه همان وعدهای است که همه انبیا، مستقیم یا غیرمستقیم، درباره آن سخن گفتهاند.
این حقیقت را در تجارب انبیای پیشین نیز میبینیم نجات و عذاب در داستان حضرت نوح، هود، صالح و… دیده میشود. این همان دوگانه نجات و عذاب، یا به زبان قرآن، بهشت و جهنم است. البته، این بهشت و جهنم در ساحت آسمانی رقم میخورد و با قیامت و مراحل آن گره خورده است. در آیات قرآنی، همچون سوره حدید و الرحمن، سخن از محیطی رحمانی است که بیرون از آن چیزی جز عذاب نیست. این فضای رحمت با ظهور پیوندی وثیق دارد و هر کس بهراحتی بهرهمند از آن نخواهد شد.
در آیات متعددی، مفاهیمی چون فتنه، شک، و ریب، کلیدواژههاییاند که با مبحث ظهور پیوند خوردهاند. اگر ما بخواهیم بهصورت جدی درباره طرح پیامبر اکرم (ص)، مسیر حرکت به سوی نجات و عذاب، و تحقق آن وعده الهی سخن بگوییم، باید اذعان کنیم که تاکنون بسیار کمتر از شایستگی این موضوع، بدان پرداختهایم.
لذا این مقدمه را از آن رو خدمت عزیزان عرض میکنم که پژوهشگر این حوزهاند و در حال تدوین مجموعهای علمی هستند. بدانید که این موضوع حاشیهای نیست، بلکه عین متن است. بحث از امام زمان (عج)، صرفاً بحثی عاطفی و شخصی نیست، بلکه ستون اصلی طرح رسولالله است و باید با نگاهی جامع و فهمی عمیق بدان نگریست و ابعاد و تحولات آن را شناخت.
تنقیح موضوع: ریزش پیش از ظهور و تولی به کفر
موضوعی که خدمت عزیزان عرض شد، این است که پیش از ظهور، اتفاقی رخ میدهد: مجموعهای که تعلق به نبی اکرم دارد دچار ریزش میشود. اما این ریزش نه از باب خستگی یا انفعال، بلکه «تولی به کفر» است.
مسیر حرکت به سوی ظهور، با وعدههایی دلگرمکننده آغاز میشود. دل عدهای گرم میشود به قلهای که در پیش است، اما در مراحلی این دلگرمی به تردید بدل میشود: این راه شدنی نیست، یا این قله اشتباهیست، یا ما مأمور به رسیدن نیستیم. در نهایت به این نتیجه میرسند که باید قلهای دیگر را انتخاب کرد؛ قلهای که دیگر طرح رسولالله نیست.
ما در این تحلیل، سراغ کلیدواژههایی نظیر فتنه، صبر، استقامت یا حتی انتظار نمیرویم. بحث اصلی «تولی به کفر» است؛ یعنی فرد به این جمعبندی میرسد که طرح پیامبر قابل اتکا نیست و باید با طرحی دیگر جایگزین شود. این مرحله، نقطهی مهمی در سیر انحرافی است.
جایگاه سوره مبارکه مائده
در این بحث، سوره مبارکه مائده جایگاه ویژهای دارد. این سوره فصل پایانی بعثت پیامبر است؛ دارایی پیامبر برای امت پس از خود. خداوند در آن میفرماید: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…» یعنی همه امکانات لازم برای رسیدن به قله فراهم شده است.
اگر قلهای هست و ابزار رسیدن به آن فراهم شده، ولی کسی بگوید نمیشود رفت، بدین معناست که تردیدی نسبت به خود راه و طرح شکل گرفته. به همین دلیل، سوره مائده رویکردی محوری دارد؛ چرا که تبیینکنندهی نقشهی امت پس از پیامبر است.
سرگذشت امتهای پیشین
در ادامه، قرآن از یهود و نصارا سخن میگوید؛ اقوامی که پس از پیامبران خود دچار انحراف شدند. نه از طریق انکار دین، بلکه با دخل و تصرف در آن. یهود پس از موسی و نصاری پس از عیسی، دین را آنگونه که میخواستند تغییر دادند. و زمانی که منجیشان آمد، او را انکار کردند. این همان مسیری است که امت پیامبر نیز ممکن است در آن گام بردارد: حفظ ظاهر دین، همراه با تکیه بر طرحهای غیرایمانی.
وقتی فرد یا جامعهای احساس میکند با قواعد ایمان نمیتوان مسیر را طی کرد، دست به وام گرفتن از ساختارهای کفر میزند. این به معنای بیدینی ظاهری نیست، بلکه تن دادن به طرحی دیگر است. طرحی که نه از رسولالله آمده، نه قلهاش ظهور است. قلهای افقی که جریان کفر ساخته و وعده داده قابل تحقق است.
نکته دوم: چرا این اتفاق میافتد؟
برای فهم چرایی تولی به کفر، باید دید چه چیزی در این راه هست که پذیرشش برای عدهای دشوار میشود. چرا مردم از تکیه بر داراییهای پیامبر منصرف میشوند؟ پاسخ در عوامل متعددیست که این مسیر را دشوار یا غیرقابل تحمل جلوه میدهند. عواملی مانند خستگی، ناامیدی، یا پیچیدگی طرح، که بررسی آنها از دایرهی این جلسه خارج است. فقط به ذکر کلیدواژههایی اکتفا میکنیم.
یکی از کلیدواژههای مهم این بحث، «فتنه» است. فتنه صرفاً سختی و مصیبت نیست؛ بلکه پیچیدگی طرح نیز نوعی فتنه است.
کلیدواژهی دیگر، «غیب» است. غیبت، به معنای غیبت طرح پیامبر، موجب حیرت نمیشود اگر فرد به آنچه در غیب آمده چشم داشته باشد. شب اگرچه تاریک است، اما با نشانههایی چون ماه و ستارگان میتوان حرکت کرد. اگر نگاهمان به همان نشانههایی باشد که پیامبر نشان داده، در تاریکی گم نمیشویم. اما اگر از آن نشانهها چشم برداریم، حیرت و گمگشتگی حتمی است.
غشا بر ولایت:
«وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَی» یعنی آنگاه که شب تمام حقیقت را میپوشاند. مثل لحظهای که پردهای افتاد روی ولایت حضرت امیر و این، همان غیبت است. یعنی ولایت رفت، دور شد، از دسترس بیرون رفت. ما چه باید بکنیم؟ مثل تشبیه “اگر آب شما در زمین فرو رفت” یعنی اگر دستتان دیگر به هدایت ظاهری نرسد، چه میکنید؟ دستتان از امام، از علم، کوتاه میشود. نه اینکه امام نباشد، هست، ولی دیگر نمیتوانید به سادگی از او بهره ببرید. حالا باید ایمان دیگری، ضریب بالاتری از باور و توکل داشته باشید. این همون فتنه است: جایی که همهچیز دیده نمیشود، اما از تو انتظار دارند مثل دیدهشدهها رفتار کنی.
فتنه و عبور از آتش
فتنه یعنی محیطی آتشین و پرابهام. مردم در چنین محیطی نمیتوانند راحت تصمیم بگیرند. سؤال اصلی این است که چرا آدمها حس میکنند نمیشود به طرح رسول خدا پایبند ماند؟ چون طرح، سخت است. مثل اینکه به تو بگویند از وسط آتش عبور کن. پیچیده، دردناک، پر از ابتلاء. وقتی امام صادق (ع) زُراره را نماینده خود میکند، یعنی حجت را از حضور مستقیم به رابطهی غیرمستقیم تغییر میدهد. امام عقب میرود، رزق میگذارد، اما دیگر خودش آنطور که بود، حاضر نیست. این عقبنشینی امامان در دورههای مختلف، مرحلهای از بلوغ ماست. مثل وقتی که خدا میتوانست نور حضرت آدم را چنان درخشان کند که هیچکس نتواند انکارش کند، اما نکرد. چرا؟ چون اصل فتنه، یعنی به چشم نیاید، ولی از تو انتظار داشته باشند باور کنی. این همان پیچیده شدن طرح الهیست؛ وگرنه اگر همهچیز روشن و آشکار بود، دیگر فتنهای نبود. این طراحی، عمدیست.
ایمان به غیب و صبر بر غیبت
غیبت یعنی خدا توقع بیشتری از ما دارد. یعنی ما باید از فاصلهی دورتری، از میان فیلترهای شک، فتنه، خستگی، امام را بخوانیم. در روایت آمده یکی از ویژگیهای امام عصر این است که «خُفِیَت وِلادَتُه» نه فقط غیبتش، که حتی تولدش هم پنهان است. و این، ایمان را از سطح تحلیل عقلانی به باوری عمیق و سوزان میبرد. اینجا دیگر اگر کمی سهلانگار شوی، بهراحتی میگویی خرافه، خرافهی ۱۲۰۰ ساله! اما نه، این ایمان برای سطحیها نیست. این ایمان، آزمون عبور از غیب است. خدا در قرآن میفرماید: «لَا یَنْفَعُ نَفْسًا إِیمَانُهَا لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ» ایمانی که بعد از دیدن بیاید، دیگر سودی ندارد. اصل ایمان، در تاریکی شکل میگیرد.
سازهی انبیا و سازهی کفر
در این دنیا دو پروژه موازی در حال ساخته شدن است: یکی طرح نبی اکرم و جریان انبیاست، که آهسته است، زمانبر است، سالها و قرنها میطلبد. یکی هم سازهی جریان کفر است، که زود نتیجه میدهد، ملموس است، پر از ظواهر فریبنده است. مردم وقتی میبینند طرح پیامبر هنوز کامل نشده ولی آنطرف دارد برج میسازد، میگویند: ما بریم آنجا. آن طرح زودتر نتیجه داده. اما طرح انبیاء زمان میطلبد. مثل بارگاه امام رضا در مشهد نمیشود ظرف یک سال ساختش. عظمت، صبر میخواهد. در مقابل اگر کسی بخواهد فقط یک ساختمان معمولی بسازد، ششماهه تحویل میدهد. حالا کدام را انتخاب میکنی؟ اگر بگویی “من پای ساخت آن سازهی عظیم میمانم اگر عمری هم نماند که تمامش را ببینم”تو شریک آن طرحی. این یعنی انتظار. این یعنی در قلب فتنه هم وفادار بمانی به آن سازه. خداوند میفرماید: «اعْمَلُوا عَلى مَکانَتِکُمْ» هر کسی طرح خودش را دنبال کند؛ ولی من هم کار خودم را میکنم. این مقایسه دو سازه است که بعضیها را دچار شک میکند. آنکه عجله دارد، ایمانش نمیرسد. آنکه صبر میکند، شریک سازه است حتی اگر در این دنیا به چشم نبیند.
دینداری بدون طرح الهی: ظاهر دیانت یا جوهر ایمان؟
روایات ما نشان میدهد که پیش از ظهور، نه صرفاً بینمازی یا بیروزهگی، بلکه نوعی بیدینی اتفاق میافتد یعنی رها کردن طرح الهی. ممکن است فردی نماز هم بخواند، روزه هم بگیرد، اما اگر در مسیر امام زمان حرکت نمیکند، دیگر در امتداد دین قرار نگرفته. این همان تعبیری است که امام صادق به نقل از هانی تمار در کمالالدین فرمودهاند: حفظ دین در دوران غیبت، مثل گرفتن شاخهای خارناک با دست خالیست؛ کار سادهای نیست. حضرت میفرمایند: «فَلْیَتَّقِ اللهَ العبدُ وَلْیُعِدْ لِذَلِکَ الْغَیْبَهِ… وَ لْیَتَمَسَّکْ بِدِینِهِ» خود را برای آن دوران آماده کن و با تمام وجود به دین بچسب. اینکه فقط اعمال ظاهری انجام دهیم، اما داخل یک طرح انسانی و نه الهی زندگی کنیم، ما را از دین حقیقی جدا میکند.
خالصسازی پیش از ظهور
در روایت دوم، از غیبت نعمانی نقل میشود که امام کاظم ذیل آیه شریفه «أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا… وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ» فرمودند: فتنهای واقع خواهد شد که دین را هدف میگیرد. خدا مؤمن را مثل سنگ طلا در آتش میاندازد تا خالص شود. کسی که دنبال طرح رسول است، باور دارد که محور نجات امام زمان است؛ کسی هم هست که نجات را در جایی غیر از آن میجوید. فتنه اینجاست که افراد، بسته به میزان توحید یا شرکشان، یا پاک میشوند یا از مسیر جدا میشوند. ما نمیتوانیم با شرک وارد بهشت ظهور شویم. عصر ظهور عصر خلوص است، نه ادای اعمال.
در روایت امام باقر از غیبت شیخ طوسی آمده است که شیعه چون سرمهای در چشم آب میشود، عصارهاش باقی میماند. کسی که صبح با دین بیدار میشود، ممکن است شب خارج از مسیر باشد فاصله زمینخوردن گاه فقط چند ساعت است. و در روایت چهارم، امام صادق به منصور فرمودند: ظهور نمیرسد تا مردم به مرحلهی «ایاس» یأس از همهی سازههای جایگزین طرح الهی برسند. بیدینی فقط ترک اعمال ظاهری نیست، بلکه جدا شدن از پروژه الهیست؛ حتی اگر اسم دین بر آن باشد
دین یعنی طرح الهی
دین یعنی یه ستون. نه اینکه مثل نخود و لوبیا باشه که بگی دوتاشو دارم، سهتاشو ندارم، پس دیندارم. ما انگار دینو اینطوری میبینیم؛ یه مشت نماز و روزه و گل رو میریزیم تو کیسه، یه تکونی میدیم، میگیم آها شد دین. دین اینطوری نیست. دین یه حقیقتیه. همون لا اله الا الله؛ یعنی خضوع محض مقابل خدا. اگه قبول کردی خدا حرف آخره، پس باید وارد طرح خودش هم بشی. طرح الهی فقط یه کلمهست؛ قبولش کردی، باید باهاش بری جلو. اگه تغییرش دادی، دیگه داری برای خودت دین میبافی. ممکنه کسی بخشی از دین رو نفهمه این بیدینی نیست. ولی اونجا که با علم و اختیار بگی: «اینجا رو قبول ندارم» ولو یه «واو» از دین باشه اون بیدینیه. حتی اگه نماز هم بخونی.
ولایت، مجرای حقیقته. یعنی دین، از مسیر ولی نازل میشه. وقتی تو فقط بخشی از طرح رو پذیرفتی و بخشی رو گذاشتی کنار، یعنی توی یه نقطه، نگفتی “من تو رو سرپرست خودم میدونم”. بلکه داری میگی “تو یه مسیری، من یه مسیر دیگه”. حالا این یعنی چی؟ یعنی تو پیش خودت یه طرح ساختی. یه نظام فکری که ممکنه توش نماز هم باشه، روزه هم باشه، ولی طرح خدا نیست. قرآن توی سوره مائده میگه: «إِنَّهُم مِنْهُمْ» یعنی کسی که تولی به کفر داره، ولو نمازشو میخونه، توی مسیر اوناست. روایت هم داره میگه: «لا والله، حتی یتمیّز…»؛ یعنی ظهور نمیآد تا سره از ناسره جدا بشه. تا صفبندیها روشن نشن، تا معلوم نشه کی قراره وایسته، ظهور نمیشه.
وقتی آتش روشن میشه، قرار نیست همه بمونن. روایت داریم که میگه آدم تا صبح فکر میکنه پای دینه، شب میبینی رفته بیرون. یا طرف شب مؤمنه، صبحش از مسیر خارج میشه. شدت فتنه اینقدر بالاست. آخه این طرح، سبک نیست. اتفاق بزرگ عالمه. باید صاف و روراست باشی تا بتونی وایسی. پای حضرت امیر، پای امام زمان وایسادن، فقط ادعا نمیخواد. باید ادب حضرت رو، دستور حضرت رو، نظام حضرت رو بپذیری. بازارش، نظامش، شأنش همه رو. همون روایت میگه تا «الکدر» نره، تا زلال نمونه، خبری از ظهور نیست.
حتی بعضیا که سالها دعا و ندبه و گریه کردن، ممکنه از این غربال نیفتن بیرون. روایت داریم: «لا یبقی منهم الا الأقل»—از اون همه ادعا، مشتی آدم باقی میمونن. روایت دیگه داره: «یُمحصون کما یمحص الذهب»—مثل طلا باید ذوب شن تا خالصشون دربیاد. خیلیا هستن که با دقت، با موشکافی، امام زمان رو دنبال میکردن؛ ولی همینا ممکنه بلغزن. نه بهخاطر بدی نیت، بلکه بهخاطر پیچیدگی راه. روایت دیگهای از امام باقر هست که میگه: حتی آدمایی که «بطانه» بودن، آدمای خودی، ممکنه بریزن. حتی کسی که زندان رفته، مرارت کشیده، یه جا ممکنه تو مسیر سقوط کنه. تعجب نکن. طرح سنگینه.
وعده خدا، شکلش گاهی فرق میکنه
یه جا خدا وعده داده، ولی شکل محققشدنش فرق کرده. مثل حضرت عمران که وعده داشت فرزندی ماه بنیاسرائیل بشه، ولی اون پسرشو ندید. نوهاش شد حضرت عیسی. یا وعدهای دربارهی کسی داده شده، اما در نسلش اتفاق افتاده. این یعنی باید به اصل وعده اعتماد داشته باشی، نه به شکلش. ایمان یعنی همونجور وایسی، ولو پیچ خورد مسیر. روایت داره: «یُعطَکم أجرکم مرّتین»—کسانی که اینجوری پای اهل بیت وایمیستن، دو برابر اجر میگیرن. چون پیچ و خمهای طرحو تاب میارن.
طرح دین، امکانات لازم و تناسب کافی برای حرکت تا قله رو داره. این مسیر پیچیده هست، بله، ولی قابل رفتنه. طراحش خودش راه رو باز گذاشته. یه تعبیری هست از یکی از اصحاب، فکر میکنم جناب معل بن قیسی بوده، که ماجرایی رو از حضرت نقل کرده. وقتی بحث ظهور رو پیش کشیدن، حضرت شروع کردن به بیان فتنهها. فرمودند که قراره شبهاتی بیاد، جوری که شما شیعهها حتی فرقه فرقه هم دیگه رو قبول ندارید. میگه اینو که حضرت گفت، دلم گرفت، گریهم گرفت. گفتم آقا اگه ما به اون روز برسیم چی؟ حضرت پرسیدن: نگران دینی؟ بعد اشارهای کردند به نور خورشیدی که از پنجرهی کوچیکی میتابید تو اتاق. فرمودند: این نور رو میبینی؟ گفتم: بله آقا. فرمودند: امر ما از این نور واضحتره. یعنی چی؟ یعنی راه روشنه، فقط باید بخوای ببینیش.
ما همه چیز رو داریم. «الیوم اکملت لکم دینکم» یعنی خدا امکانات لازم رو داده. دیگه جای ترس از دشمن نیست. ما از اکمال عبور کردیم، فقط خودمون باید بخوایم. ولی اگه خودت نخوای، یا دلت تو گرو چیزای دیگه باشه، اون وقت دیگه مشکل از راه نیست، از خواستهی خودته.
حیات الدینا و حیات الاخره:
که کلیدواژهی خیلی مهم در بحث حیات دنیا است.
یکی از زوایای اصلی ماجرا حیات دنیا است اگه کسی دلش تو گرو دنیا نباشه، بتونه ازش عبور کنه، اون وقت همراه شدن با طرح انبیا براش نزدیکتر میشه. اما اگه گیر باشه، اگه دلبسته باشه، پیچیده میشه خیلی پیچیده.
فرض کنید کسی معتاده (دور از شأن شما و عزیزان)، یعنی گیره. حالا بهش بگن فلان مأموریت رو باید بری، سفر رو باید شروع کنی؛ همش باید با خودت حساب کنی که حالا این گرفتگی چی میشه، دردمو چیکار کنم، رزق و وضعم چی میشه. اینا موانعه. یه خرده ملموستر بیام: اگه کسی گیر شهوتشه، طرح امام زمان عبور از شهوته. نه اینکه بیاعتنایی به نیاز کنه، ولی به رسم الهی تنظیمش کرده. حالا اگه طرف گیر باشه، راه سخت میشه. اونجا باید بجنگه، باید جهاد کنه. اون گردنهای که قرآن ازش میگه: «فَلَقْتَحَمَ الْعَقَبَهَ» یعنی همین.
حیات دنیا لایههای مختلف داره. بعضیا به تعبیر قرآن، اصلاً «عَرَضَ الحَیاهِ الدُنیا» رو گرفتن جای آخرت. اینا قطعاً با امام زمان همراه نمیشن. سوره ابراهیم میفرماید: «الَّذِینَ یَسْتَحِبُّونَ الحَیوهَ الدُّنیا عَلَی الآخِرَهِ وَیَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ». چنین آدمی نمیتونه با انبیا باشه، بلکه کمکم مقابلشون وایمیسته. چون وقتی پیغمبر میاد، طرح دنیایی رو به هم میزنه. فرعون که بیخود با حضرت موسی درگیر نشد؛ چون دید اگه موسی جلو بره، همهی ساز و کار طراحیشدهش بههم میریزه.
قرآن سه تعبیر پشت هم آورده: «یَصُدُّونَ»، «یَبْغُونَهَا»، «عِوَجًا». یعنی نهتنها خودش نمیره، بلکه سد راه میشه، بعد میخواد راه مستقیم خدا رو کج کنه. مثل ستونی که خیمه رو نگه میداره؛ اگه کجش کنی، دیگه نمیتونه نگهدار باشه.
ممکنه کسی نماز بخونه، ولی نمازی که افقش آخرت نیست دنیاست. نمازی برای تنظیم شهوت و مقام و دنیا. بعضی وقتا از امام زمانی حرف میزنیم که رزق ما رو تضمین کنه، که سخنرانش ما باشیم، که من محور باشم و اون امام. اون دیگه طرح الهی نیست؛ اون طرح دنیاییه با رنگ دین.
همین جریان نفاق معاویه نماز میخوند، ولی نمازش ساختهی نگاه دنیایی بود. این چیز کوچیکی نیست. حیات دنیا یه چیزیه که میتونه تمام دین رو خم کنه. دینی که قرار بوده شما رو تا آسمون ببره، یهدفعه افقش میشه زمین. کج کردن دین یعنی همین.
یه نمونهش یهود بود. آداب و مناسک داشتن تا دلت بخواد، ولی «أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَی حَیاهٍ» بودن. دین داشتن، ولی دیگه الهی نبود؛ یه چیزی ساخته بودن برای خودشون. به ما گفتن مواظب باش شبیه اون دین نشی.
ببین، خدا طرح داره. یه نقشهی دقیق. ولی بعضیا از این طرح انصراف میدن چون دلشون با طرح دنیاییه. عدهای در ابتدا لبیک میگن، فکر میکنن پیامبر اومده دنیا رو براشون بسازه. میان جلو، تو راه که قرار میگیرن، میفهمن راه چیه، میفهمن این طرح زمین نیست، آسمونه. اونجا عقب میکشن. خدا هم باید اونجا تکلیفشون رو معلوم کنه.
اینجا یه نکتهی مهم هست: نه اینکه از دنیا بدت بیاد، نه. بحث حیات دنیا یه چیز دیگهست. یعنی زندگیای که افقش دنیاست، که سقفش همینه. امیرالمؤمنین (ع) تو دنیا بود ولی حیات دنیا نداشت. زندگیش لعب و لهو نبود، عبادت بود؛ سر تا تهش.
ما باید از خودمون بپرسیم: افق زندگیم چیه؟ به کدوم قله دارم نگاه میکنم؟ اگه قلهم دنیا باشه، حتی اگه نماز بخونم، هدف همینه. ولی اگه قلهم آخرت باشه، حتی اگه درگیر باشم، دارم میجنگم. این دوتا فرق دارن.
انحراف از مسیر رسول، یعنی استحالهی دین به دنیازدگی
اگر افق زندگی فرد ناخواسته دنیاست، طبیعیست که با طرح رسول خدا همراه نشود. نه از روی زور یا خصومت، بلکه از زاویهی ناهماهنگی افق. چنین فردی مرتب احساس میکند پیامبر دارد مسیری دیگر میرود، حرفهایی میزند که انگار مال دنیای دیگریست. در نتیجه یا دین را نمیپذیرد، یا اگر هم بپذیرد، آن را دگرگون میکند؛ اصل دین را میگیرد و برمیگرداند به سمت دنیا.
این است معنای واقعی “انحراف” نه تغییر دادن یک فرع فقهی یا کلمهای در فتوا. انحراف یعنی مسیر انبیا را به کلی عوض کردن؛ یعنی تحریف، یعنی «یحرفون الکلم عن مواضعه». این تغییر موقعیت کلمهها نیست؛ تغییر جایگاه و روح دستورهاست. پیامبر دستوری گذاشته برای قرب، انسان آن را تبدیل میکند به ابزاری برای دنیا. یا ولایت، که باید ستون ایمان و سرپرستی در عبودیت باشد، از دل آن یک فضای سیاسی سطحی بیرون میکشند. این تحریف است. تحریف یعنی قالبها را حفظ کردن، ولی محتوا را وارونه چیدن؛ دینی که طراحیاش قرب است، در نهایت خروجیاش خلافت یزید میشود.
عجله در فرج؛ نشانهی میل به دنیاست، نه انتظار بر طرح الهی
در غیبت نعمانی آمده که ابابصیر از حضرت صادق علیهالسلام پرسید: آقا، این فرج کی رخ میدهد؟ حضرت فرمودند: “یا أبا بصیر، أنتَ ممَّن یُرید الدنیا؟” یعنی تو هم به فرج نگاه دنیایی داری؟ انتظارِ فرج، اگر به نیت رسیدن به گشایشهای زمینی باشد، با طرح ما هماهنگ نیست. عجله، فقط در دل کسی شکل میگیرد که میخواهد یک نظام زودبازده دنیوی تحویل بگیرد نه کسی که با طرح پیامبر حرکت میکند.
امام صادق (ع) میفرمایند: “فرج واقعی برای کسیست که به امامش گره خورده و در جایگاه خودش و مسئولیت خودش ذیل آن پروژهی بزرگ عمل میکند.” من عرف هذا الأمر، فرجه بانتظاره. یعنی اگر حقیقت طرح ما را درک کردی، اگر به ولایت ما پیوستی، خود همین شناخت و صبر، گشایش توست.
این نوع انتظار، نه به معنای انزوا، بلکه نشانهی پیوستگی عملی به طرح ولایت است؛ ظهوری که سهم فرد در آن محفوظ است اگر زمان نهاییاش فرا نرسیده باشد. ملک دنیا را میشود زود ساخت. ولی آنچه پیامبر بنا میگذارد، افق دیگری دارد افقی که با قیچی عجله بریده نمیشود.
قصهی هارونالرشید و تحریکهایی که دربارهی ثروت امام کاظم (ع) به گوشش میرسید، نمونهای از همین قیاسهای اشتباه است. میگفتند: “ببینید چه قدرتی دارد! خلیفهای دیگر پنهان شده در سایه.” ولی امام کاظم با قاطعیت فرمود: «والله، ما این کاره نیستیم». یعنی جنس سازهای که ما بنا میکنیم، اصلاً از سنخ سازههای سیاسی شناختهشده نیست. مشکل وقتی پیش میآید که شیعه، دل به قیاس بیریشه بسپارد و شروع کند مقایسهی طرح امام با مدلهای دنیاپرستانه. چرا آنها سازماندهی دارند و ما نه؟ چرا آنها اقدام میکنند، ما فقط وعده میدهیم؟ و…
نه امام شبیه آنهاست، نه ظهور. گیر دنیا اگر باشد، سازههای رقیب جذاب به نظر میرسند. طرح الهی، آرام و عمیق پیش میرود؛ آن یکی بگیر و ببند دارد، جلوه دارد، دستاورد سریع دارد. اینجاست که میپرسیم: این آدم، دنبال حقیقت ظهور است یا صرفاً مشتاق اقتدار؟
جهاد؛ رمز عبور از فتنه،
آدمهایی که درگیر دنیا میشوند، دچار تناقض میشوند چه از اهل تفکر حجتیه باشند، چه از دل نیروهای انقلابی. در هر دو حالت، اگر ذیل امام زمان حرکت نکنند و فقط دنبال نمود و قدرت باشند، از مسیر طرح الهی منحرف میشوند.
یک آفت عجیب: انسان از قطار انبیا پیاده میشود، چشم به دستگاه کفر میدوزد، از سازههای او خوشش میآید، و تصور میکند میتوان این دو را کنار هم جمع کرد. سبک زندگی، خوردن، تفریح، مدل پوشش، همه شبیه آنها میشود—فقط با یک پوشش شرعی.
حتی گروههایی که سابقهی استقامت سنگین داشتهاند، اگر در جبههی فرهنگی یا تربیتیشان تکیهگاهی به دنیا پیدا شود، دیگر آن جهاد قبلی بیاثر میشود. قرآن، بعد از بیان فتنه، میگوید: «وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا» یعنی جهاد، راه گشایش است.
این فقط نقد حجتیه یا انقلابگرایی نیست؛ مسئله، آفتیست که در هر جریان مؤمنمسلکی ممکن است رخ دهد. آدمهایی که روزی در زندان بودند، سختی کشیدند، ولی بهمحض رسیدن به قدرت و دنیا، مسیر را عوض کردند. نه تندروی حجتیه نگهشان داشت، نه شور انقلابی.
حیات دنیا، وقتی چشم را پر کرد، انسان را از قلهی امام زمان منصرف میکند با اذکار و شعائر. این است رمز انحراف؛ نه در تغییر حرف و واو، بلکه در استحالهی طرح خدا به سود دنیازدگی انسان.
تکیه بر قدرت کفر، آغاز فروپاشی ایمان است:
وقتی روایت رو میخونی، میبینی که حضرت فرمودند: جریان مقابل به امکانات و قدرتهایی خواهد رسید؛ به جایی میرسند که تصورشان این است که جهان را در قبضه دارند. بعد حضرت این آیه را تلاوت میکنند: «حَتَّىٰ إِذَا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَزُیِّنَتْ وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَیْهَا…» یعنی زمین زینت گرفته و اهلش گمان میبرند که بر آن چیرهاند، همهچیز را در اختیار دارند. همینجاست که خداوند ضربه میزند؛ همان لحظهای که خیال میکنند دنیا مال آنهاست.
تمدن طرف مقابل به ظاهر در تسلط کامل است. خیلیها هم به همین خاطر به آنها تکیه میکنند چون فکر میکنند اینطرفیها فقط در حال حرف زدنند، اما عمل آنطرف در جریان است. وقتی احساس کنی “اتفاقات آنطرف دارد میافتد”، ناخودآگاه در مقابلشان خاضع میشی، وام میگیری، قواعد خودت را کنار میگذاری و میگویی: باید از همان مدل پیروی کنیم.
همین نقطه است که قرآن هشدار میدهد: «وَلَا تَرْکَنُوا إِلَى الَّذِینَ ظَلَمُوا»یعنی نباید به ظالمان تکیه کرد، حتی اگر ظاهر کارشان پیشبرنده باشد. کسانی که فکر میکنند کفار بهتر تشخیص دادهاند که سرپرستی جامعه چطور باید باشد، عملاً دارند ولایت امیرالمؤمنین را کنار میگذارند و قواعد الهی را عوض میکنند. این همان لحظهایست که “احکام” تبدیل به ابزار تأمین خواستههای دنیایی میشن، و دین از جای خودش حرکت میکنه.
قرآن میگه: «قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنَّ اللَّهَ فَقِیرٌ وَنَحْنُ أَغْنِیَاءُ»یعنی احساس کافر اینه که گنج الهی خالیه و دارایی خودش پر. پس تکیه به کجا میکنی؟ به کفری که گمان میکنی دستش پره یا به خداوندی که طرح بلندمدتش از جنس نور و ایمان و آرامشه؟
تو روایت غیبت شیخ طوسی هست که ظهور وقتی اتفاق میافته که جریان مقابل خیال کنه عالم تو مشتشه. همون موقعه که امر ما میرسه—شب یا روز، بدون مقدمه.
امام رضا (ع) هم در قرب الاسناد نکتهی دقیقی میفرمایند: شما در عراق، در محاصرهی فرعونهای جدید هستید، قدرت اونها جلوی چشمتونه، ولی بدونید اینها نتیجهی مهلتیست که خدا بهشون داده، نه نشانهی برتری. اما اگر چشم به این بساط بدوزی، از تقوا فاصله میگیری. حضرت فرمودند: «عَلَیْکُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ وَلَا تَقْرَنَّکُمُ الدُّنْیَا»یعنی مراقب باش امکانات دنیای اونها فریبت نده. دنیاشون لهِ کسانیست که خدا مهلتشون داده تا فتنه کامل شود.
آیهی معروف «إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَّهُ…» در سوره مائده، دقیقاً در همین زمینه آمده. ولی خدا، رسول، و مؤمنینی هستند که در رکوع زکات میدهند قدرتهایی که دین را بهتدریج استحاله میکنند. قبل از آن، در آیه ۵۱، قرآن هشدار میدهد: لَا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِیَاءَ اگر آنها را ولی خود بگیرید، از آنها خواهید شد.
ببین، اینجا مسئله “تولی” است؛ یعنی پیوند ولایی، قلبی، فکری. وقتی آدم احساس میکنه طرف مقابل قدرت داره، تردید میکنه. و وقتی تردید کردی، کمکم با قواعد اونها کنار میای، دینت رو جابهجا میکنی. فشار سیاسی، اقتصادی، نظامی—همه تأثیر میگذارند. و کمکم میشنوی که “فعلاً مصلحت نیست این حکم اجرا شود”، یا “بگذارید این مادهی قانونی اصلاح شود”… و این آغاز استحاله است. مثال روشن تاریخ همونجا که حضرت علی (ع) رو کنار گذاشتند. دلیلش چی بود؟ نارضایتی نبود، بلکه ترس از قدرت قریش، از نفوذ، از جنگ. سقیفه دقیقاً از همین نقطه شروع شد: استحاله تدریجی ایمان، بهخاطر ملاحظات قدرت.
وقتی به قدرت طرف مقابل خیره میشی، از ترس، پای تکالیف خودت شل میشی. سر لبنان یا فلسطین یا هر سنگری همین که بترسی، میری به سمت تحلیل و محاسبات دنیایی. و اونجا که مصلحتاندیشی جای حقطلبی رو بگیره، روایت میگه: دین فقط پوست میمونه. پوستهای که در نهایت هم ترک میخوره. بنابراین قرآن تأکید میکنه: «فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ»یعنی مواظب باش اون روز نرسه مگر در حال تسلیم واقعی؛ نه درگیر در پوست دین، نه اسیر در قواعد استحالهشده.
ما را میتوانید در کانال ایتا دنبال کنید







دیدگاهتان را بنویسید