کتاب: زندانبان یهودی
نویسنده: سیدسعید هاشمی
ناشر: کتاب جمکران
این داستان در زمانی می گذرد که امام کاظم (علیه السلام) تحت نظارت شدید امنیتی در زندانهای مختلف نگهداری و از زندانی به زندان دیگر منتقل میشود. سندی بن شاهک رییس شرطههای بغداد بسیار سفاک و ستمکار و دشمن شیعیان و علویان است. سندی یهودی که به ظاهر مسلمان شده و در پی شناسایی سازمان وکالت است و افراد سازمان وکالت را زیر نظر دارد و نمیخواهد مردم هیچ ارتباطی با امام داشته باشند و آن ها را دستگیر وشکنجه میکند. خلیفهی عباسی سندی را به کاخ دعوت میکند و به او مأموریت میدهد تا امام را تحت نظارت خودش قرار بدهد و زندانی کند و زندانبان امام باشد و تا می تواند امام را شکنجه کند و آزار بدهد. سندی هم این مأموریت را قبول میکند و امام را به خانه خودش می برد و در چاهی عمیق ونمناک زندانی میکند و شکنجه می دهد اما همه چیز آنطور که سندی انتظار دارد پیش نمی رود و …
با اخم نگاهش کردم. ترسید و قدمی به عقب رفت. همه مأمورین من میدانستند که نباید در کارهایم دخالت کنند. گفتم: «برو، شلاق مرا بیاور.»
مسیب رفت و آمد. شلاق را به دستم داد. گفتم: «حالا کاری با این پیرمرد میکنم که یاد بگیرد وقتی کسی به او محبتی نشان میدهد، باید تشکر کند.»
مسیب جلو آمد و با لبخند گفت: «اگر اجازه بدهید من شام او را بدهم.»
در چشم های مسیب نگاه مشکوکی میدیدم. احساس میکردم بیش از اندازه دلسوزی میکند. شلاق را چندبار به کف دستم کوبیدم و گفتم: «هان؟ چه شده است مسیب؟ نگران زندانی من هستی! نکند با او ر و سری داری؟»
شرمگین خندهای زد و گفت: «چه شر و سری؟ من اینجا فقط یک نگهبان هستم. اما راستش را بخواهید، موسی بن جعفر(ع) امروز روزه بوده است. دیشب هم افطار نکرده. شاید توانایی حرف زدن نداشته باشد.»
هلش دادم به کناری و گفتم: «تو در کار من دخالت نکن. مگر هوس شلاق کردهای؟» …
(بخشی از کتاب زندانبان یهودی)
برای تهیه و خواندن ادامه کتاب به لینک زیر مراجعه کنید:







دیدگاهتان را بنویسید