اگر به دنبال یک رمان تاریخی کوتاه، جذاب و پرمغز درباره تاریخ تشیع و زندگی یکی از امامان بزرگوار شیعه هستید، کتاب «یک دستها» نوشته سید ناصر هاشمی انتخابی عالی برای شماست. این اثر ارزشمند، با نثری داستانی و دلنشین، بدون گرفتار شدن در خشکی و سختی زبان تاریخی، شما را به قلب رویدادهای عصر امام هادی (ع) میبرد و تصویری واقعی از کرامات آن امام و جنایات حکومت عباسی به ویژه در دوران متوکل عباسی ارائه میدهد.
«یک دستها» رمانی کوتاه و تأثیرگذار است که زندگی و زمانه امام علی النقی الهادی (علیهالسلام) را در قالب داستانی شیرین و خواندنی روایت میکند. این کتاب، روایتگر زندگی یک معلم شجاع به نام ابن سکیت است؛ مردی که در سایه حکومت ستمگر عباسیان، موفق میشود ارتباط خود را با امام زمانش حفظ کند و در راه تحقق دستورات ایشان گام بردارد.
یکی از داستانهای محوری کتاب، ماجرای آشر، نوجوانی یهودی است که به صورت پنهانی مسلمان و شیعه میشود. آشر آرزو دارد به زیارت مرقد امام حسین (ع) برود، اما متوکل عباسی شرایطی بسیار دشوار برای زائران تعیین کرده است. این شرط سخت، باعث میشود آشر نیز عضوی از جمع «یک دستها» شود؛ گروهی از شیعیان که برای عشق به اهل بیت (علیهمالسلام)، سختترین شرایط را به جان میخرند.
ویژگیهای متمایز کتاب «یک دستها»:
- روایت داستانی و جذاب از وقایع تاریخی
- حجم مناسب (۱۲۸ صفحه) و خواندن آسان
- بیان شیوا بدون سختیهای رایج کتابهای تاریخی
- معرفی کرامات امام هادی (ع) و ظلمهای حکومت عباسی
- پرداختن به ارزش زیارت امام حسین (ع) در دورهی اختناق
اگه دنبال یه کتاب خوب درباره دوران امام هادی(ع) هستی، این پادپخش به کارت میاد.
در پادکست معرفی کتاب «یک دستها» با موضوع، فضای تاریخی و زاویه نگاه کتاب آشنا میشی تا قبل از خوندن، بدونی قراره با چه اثری روبهرو بشی.
یادداشتی بر این کتاب :
گاهی اوقات یک دست هم صدا دارد!
اولین باری که سفر کربلا رفتم، هنوز آمریکاییها توی عراق بودن و مرز عراق پر از سربازانشان بود. حضور آن اشغالگرها برایم غیرقابل تحمل بود. یادم افتاد این سرزمین انگار خالی از اشغالگر و دیکتاتور نبوده؛ از آمریکاییها و صدام گرفته تا سالها قبل، خلیفههای ستمگر عباسی. در خیال خودم به این فکر کردم اگر به این سربازها بگویند اینهایی که دارند از مرز رد میشوند، ایرانی هستند؛ چه احساسی پیدا میکنند و اگر قدرت داشتند، چطور مانع زیارت اباعبدالله(ع) میشدند؟ یک آن رفتم به گذشته، به قرنها قبل؛ به آن زمانی که خرج زیارت امام حسین(ع)، دادن یک دست بوده است. از خودم پرسیدم تا کجا و چقدر حاضرم علاقهام را به امام حسین(ع) نشان بدهم؟ آیا حاضر میشدم یک دستم را از دست بدهم اما عوضش زیارت بروم؟
و حالا بیشتر از ده سال بعد، کتاب یک دست ها به دستم رسیده است. کتابی که کمحجمیاش انگیزه شده تا یکروزه تمامش کنم و بدانم جریانش از چه قرار است. کتاب یکدستها نوشته سید ناصر هاشمی مربوط میشود به دوران امام هادی(ع) و خلیفه غاصب وقت، متوکل عباسی؛ اما شخصیت اصلی داستان، دانشمندی است که محب امام هادی(ع) و از یاران و شیعیان ایشان است. به حکم تقیه مذهبش را پنهان کرده است. دانشمندی که شهرتش باعث میشود، خلیفه از او بخواهد که معلم فرزندانش باشد. داستان بیشتر در فضای قصر خلیفه و خانه این دانشمند که ابن سکیت نام دارد، میگذرد.
خلیفه با اینکه از هیچ سختگیری به امام و شیعیانش دریغ نکرده اما از اینکه حب امام تا نزدیک گوشش و در قلب اطرافیانش نفوذ کرده، از مادر خودش تا کنیزک رقصانش، بهخشم آمده است و به جای پذیرش حقیقت، دستور داده شدت سختگیریها افزایش پیدا کند تا جایی که فرمان تخریب بارگاه امام حسین(ع) و قطع دست زائرانش را داده است. ابنسکیت شاهد این ماجراهاست و غصههایی که میخورد و کمکهایی که به شیعیان میکند. و سرانجام روزی که مذهبش برای خلیفه آشکار میشود و چه زیبا در دفاع از حقیقت سخن میگوید و چه زیباتر هزینه این حقیقت گویی را میچشد. بعداز خواندن این کتاب میفهمیم غلط است که میگویند یک دست صدا ندارد؛ چرا، یک دست شیعیان صدا دارد و دلها را تکان داده است. باز هم پی میبریم، تشیع ثروتمندترین اعتقاد بشری است؛ چراکه حاضر نیست درقبال تمامی ثروت دنیا دست از محبتش به رسول الله و اهل بیتش بردارد. این را امام صادق(ع) به ما یادآوری کرده است.
بعداز خواندن کتاب از خودم میپرسم اگر این علما و اندکشیعیان مقاوم طول تاریخ وجود نداشتند و برای حفظ اعتقاد شیعه و ولایت اهل بیت هزینههایی مثل لای دیوار گذاشته شدن، کتک خوردن بابت یازهرا گفتن، قطع شدن دست و غیره را بهخاطر مصلحت اندیشی عقل نمیدادند آیا هرگز این اعتقاد از بین رسانههای باطل و غالب طول تاریخ به دست ما میرسید؟ که امروز بهراحتی و پرسروصدا راهپیمایی اربعین برگزار کنیم و برای بردن نام اباعبدالله هیاهو راه بندازیم؟ و آیا من در این نقطه تاریخ حاضر هستم از خودم بگذرم تا اعتقاد شیعه نسلبهنسل و سینهبهسینه منتقل بشود؟
خواندن کتاب یکدستها با حجم کم و داستانی بودنش گزینه مناسبی است برای خواندن در این روزها تا هر کداممان بعداز خواندنش از خودمان بپرسیم: با ادعای شیعه بودنی که داریم و اعتقادی که به این آیه قرآن «أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ» داریم تا کجا حاضریم پای اعتقاداتمان بایستیم و هزینه بدهیم؟ حاضریم مثل آن پیرزن، نه یک دست که هر دو دستمان را در راه اماممان بدهیم و همچنان خوشحال باشیم؟ هزینه دادن پای امام عصر(عج) در دنیای امروزی چقدر و چطور است؟ آیا من هم میتوانم زمانی که «فاذا مُحَّصوا بالبلاء» میشوم جزء آن اندکدینداران باشم و دینم «لعق علی السنتهم» نباشد؟ میتوانم وقتی حدیث «مَنْ سَمِعَ رَجُلاً یُنَادِی یَا لَلْمُسْلِمِینَ» را در دفاع از مردم مظلوم غزه میخوانم در ازای هزینه دادن بابتش هم مثل آن فرد یمنی خطاب به فلسطینی ها بگویم: شرمنده بودیم که فقط غزه بمباران میشد و ما بمباران نمیشدیم! حالا خیالمان راحت شد که در این عرصه نیز با مردم غزه پیوند خوردهایم.
شروع داستان :
خبر در شهر پیچیده بود که ابنالرضا به سامرا میآید. خیابانها و کوچههای سامرا شلوغ شده بود؛ ولی کسی جرئت نمیکرد تجمع کند. تجمع بیش از سه نفر در خیابانهای اصلی شهر قدغن بود. مردم، دونفره یا سهنفره باهم میرفتند تا ورودی شهر و برمیگشتند. آنها که همدیگر را میشناختند، از یکدیگر میپرسیدند: «چه خبر؟ هنوز امام نیامده است؟ اطلاع ندارید به کجا رسیدهاند؟» هرکس چیزی میگفت.
_ دروغ است، مگر امام به سامرا میآید؟
_ اگر خود امام هم نخواهد، آنها بهزور هم که شده است، ایشان را میآورند.
_ متوکل چون از امام میترسد، میخواهد او را به دارالخلافه بیاورد که حواسش به او باشد.
_ از متوکل، هرچه بگویی برمیآید.
_ پشتش به تُرکها گرم است؛ وگرنه خودش هیچ است.
اِبنسِکّیت و آشر در گوش های دور از جمعیت ایستاده بودند. از آسمان آتش میبارید. آفتاب درست وسط آسمان رسیده بود و آتش خود را بر سر مردم میبارید. عدهای گوشهوکنار، زیر سایهای پناه گرفته بودند و عدهای هم که سایه گیرشان نیامده بود، قدم میزدند تا هم از آفتاب مستقیم فرار کنند و هم کسی به آنها شک نکند. هرکس را که میدیدی، دستمالی یا تکهپارچهای در دست گرفته بود و عرقش را پاک میکرد. آنها هم که طاقتشان طاق شده بود، زیرلب به زمینوزمان و گرما ناسزا میگفتند و چهره دَرهم میکشیدند.
دروازه کهنه و چوبی شهر باز بود. رفتوآمد از دروازه دارالخلافه زیاد بود. مردم با الاغ، شتر و اسب وارد یا خارج میشدند. اکثر مردم دشداشه سفید بلند به تن داشتند؛ از شدت گرما به لباس سفید پناه برده بودند. بعضیها لباسشان آنقدر چرکمرده شده بود که چیزی از سفیدی باقی نمانده بود.
نگهبانان کنار دروازه ایستاده بودند. بالای دروازه هم محلی برای استقرار نگهبانان وجود داشت. آنها افراد مشکوک را نگه میداشتند و تا از مقصد و کارش مطلع نمیشدند، اجازه ورود نمیدادند.
یک نفر از دروازه شهر دواندوان وارد شد، میخواست فریاد بزند؛ ولی چشمش به نگهبانان که افتاد، سکوت کرد. کمی ایستاد و بعد شروع کرد راهش را پیاده طیکردن. خیلی عادی از کنار نگهبانان عبور کرد. به اطراف چشم گرداند. پیش کسانی میرفت که از آنان مطمئن بود، خیلی آرام، با خوشحالی و ذوق میگفت: «ابنالرضا تشریف آوردند… ابنالرضا به سامرا رسیدند.»







دیدگاهتان را بنویسید