این متن به جایگاه نواب اربعه در دوران غیبت صغری میپردازد و نقش آنان را بهعنوان واسطههای اصلی میان امام عصر(عج) و شیعیان در هدایت، انتقال توقیعات و مدیریت جامعه شیعه توضیح میدهد. همچنین نشان میدهد که آنان با جریانهای انحرافی، مدعیان دروغین و شبهات مربوط به ولادت و امامت امام زمان(عج) مقابله کردند. در پایان نیز بر عقلانیت، تقیه و حفظ وحدت جامعه شیعه در روش مدیریتی نواب تأکید میشود.
بسم الله الرحمن الرحیم
اندیشکده مهدویت و انقلاب اسلامی آستان مقدس مسجد جمکران تقدیم میکند
سلسله نشستهای مهدوی چهار فانوس
نقش وکلای اربعه در حفظ عقاید شیعیان در مواجهه با مدعیان دروغین
استاد حجت الاسلام والمسلمین دکتر شهبازیان
چهارشنبه: ۸ بهمن ۱۴۰۴
جایگاه و نقش نواب اربعه در دوران غیبت صغری
گاهی مباحث اختلافی میشود و ممکن است نقد و نظرهایی وجود داشته باشد که هیچ اشکالی هم ندارد و این اختلافنظرها آسیبی به اصل و اساس وارد نمیکند؛ چرا که به هر حال، تمام اساتید با هر نگرشی که وارد این بحث شوند، در اصل مهدویت و وجود وکلایی برای امام علیهالسلام که واسطه بین امام عصر و مردم بودهاند، اتفاق نظر دارند و این مسئله قطعی و قدر متیقن است و در میان شیعه تردیدی در آن وجود ندارد.
البته در دوران خود نواب اربعه نیز فراز و نشیبهایی وجود داشته است و این مسئله را در کتاب «غیبت» مرحوم شیخ صدوق و دیگر منابع نیز میتوان مشاهده کرد؛ بنابراین، این موضوع ارتباطی به اصل مهدویت ندارد.
آنچه در این چند جلسه مطرح شده، مقدمهای بود و از آنجا که قرار نیست بیش از این وارد بحث واژه نیابت، وکالت و انواع عناوینی که برای این چهار بزرگوار ـ عثمان بن سعید، محمد بن عثمان، حسین بن روح نوبختی و علی بن محمد سمری شوم، فقط به صورت اجمال عرض میکنم که بنده معتقدم، همانگونه که برخی محققان نیز گفتهاند، اطلاق واژه «نائب» و «نیابت» برای این چهار وکیل نهتنها اشکالی ندارد بلکه در مواردی برای تمایز نیز لازم است؛ هرچند ممکن است برخی اساتید نظر دیگری داشته باشند و این موضوع قابل بحث از منظر لغوی و اصطلاحی است.
در کتاب «نیابت خاص و تحلیلی بر نیابت خاص در دوران غیبت» که توسط پژوهشکده مهدویت آیندهپژوهی منتشر شده، در مقدمه مباحثی درباره نواب، کارکردها و ویژگیهای آنان از متون قدما ذکر کردهام. پیشنهاد میکنم به منابع قدما مانند آثار مرحوم صدوق، کتاب «الإرشاد» شیخ مفید و دیگر متون مراجعه شود. اما بهترین کتاب در این زمینه، «الغیبه» مرحوم شیخ طوسی است؛ زیرا مطالبی را از منابعی نقل کرده که امروزه در دسترس ما نیست و از طریق آن میتوان فضای دوران غیبت صغری را به خوبی شناخت.
در مورد عنوان «نائب خاص» باید گفت که اگرچه ممکن است این عبارت بهصورت مستقیم در متون قدما با همین ترکیب نیامده باشد، اما مفاهیم آن در قالب عبارات مختلف وجود دارد. در برخی متون، از این افراد بهعنوان «باب» (دری برای رسیدن به امام) یاد شده است. تمایز این چهار نفر از سایر وکلا نیز به همین نکته بازمیگردد.
مرحوم شیخ طوسی در «الغیبه» هنگامی که از وکلای ممدوح و مذموم سخن میگوید، ابتدا بهطور کلی به وکلا اشاره میکند، اما وقتی به این چهار نفر میرسد، از آنان با عنوان «سفیر» یاد میکند و این شاید نخستین تقسیمبندی رسمی باشد که در آن این چهار نفر بهعنوان «سفرای خاص» معرفی میشوند. این واژه بعدها نیز رایج شد.
در روایتی از امام عسکری علیهالسلام نیز هنگام اشاره به نائب اول، از تعبیر «خلیفه» و «امامکم» استفاده شده که نشاندهنده جایگاه بسیار والای اوست. در دوران غیبت صغری، مدیریت امور به این افراد سپرده شده بود.
بنده بهطور کلی معتقدم که روش مدیریتی امام مهدی علیهالسلام در دوران غیبت، مبتنی بر فقاهت و محوریت فقیه است؛ یعنی اداره امور با محوریت فقها انجام میشود و لزوماً نیاز به حضور مستقیم امام در همه امور نیست، هرچند عنایت و لطف حضرت همواره وجود دارد.
در برخی گزارشها، از جمله در نقل مرحوم شیخ صدوق در «کمالالدین»، آمده است که پس از شهادت امام عسکری علیهالسلام، افرادی که برای پرداخت اموال خود آمده بودند، دچار حیرت شدند. در این میان، جعفر کذاب ادعای امامت کرد، اما با طرح پرسشهایی ناتوانی او آشکار شد. سپس امام عصر علیهالسلام آنان را هدایت کرد و دستور داد اموال را به بغداد منتقل کنند و بغداد بهویژه منطقه کرخ بهعنوان مرکز فعالیت شیعیان مطرح شد.
در این نقل آمده است که مردم اموال خود را «الی النواب» میبردند؛ بنابراین، واژه «نائب» از همان دوران غیبت صغری در متون به کار رفته و اختصاص به قرون بعد ندارد.
از ویژگیهای مهم این نواب آن است که بهصورت مستقیم از سوی امام منصوب میشدند (نصب خاص) و هیچیک از علما نقشی در تعیین آنان نداشتند. این ویژگی آنان را از سایر وکلا متمایز میکند.۳
همچنین این افراد علاوه بر فقاهت، دارای ویژگیهای برجستهای مانند توانمندی سیاسی، اجتماعی، درایت و تقیه بودند. بهعنوان مثال، درباره حسین بن روح نوبختی گفته شده که حتی اگر امام زیر عبای او باشد و او را تحت فشار قرار دهند، هرگز راز را فاش نمیکند.
نکته دیگر آن است که مهمترین راه ارتباطی مردم با امام عصر(عج)، این نواب بودند. مرحوم نعمانی در «الغیبه» در شرح روایتی بیان میکند که در دوران غیبت، امام دیده نمیشود و «عَلَمٌ یُری» نیز وجود ندارد که بهگفته او، منظور از آن نواب اربعه هستند؛ یعنی آنان نشانههای امام و واسطه ارتباط با او بودند.
این افراد «سفیر» میان امام و شیعیان بودند و تنها آنان به محل حضور امام آگاهی داشتند و نامهها و توقیعات را منتقل میکردند. سایر وکلا چنین جایگاهی نداشتند و ارتباط آنان نیز از طریق همین نواب صورت میگرفت.
برای مثال، علی بن بابویه، از فقهای بزرگ قم، نامه خود را از طریق حسین بن روح به امام میرساند. این نشاندهنده جایگاه ویژه نواب است.
مرحوم نعمانی نیز تصریح میکند که سفیر میان امام در دوران غیبت و شیعیان، همین افراد هستند. فقها نیز در بسیاری از موارد پیرامون آنان جمع میشدند و از آنان دستور میگرفتند.
با این حال، نواب با دیگران نیز مشورت میکردند؛ مانند زمانی که حسین بن روح کتابی را برای بررسی به قم ارسال کرد، اما در نهایت تصمیم نهایی با خود آنان بود.
بنابراین، نواب اربعه جایگاه ویژهای دارند و واژههایی مانند «نائب»، «سفیر»، «خلیفه» و «علامت» درباره آنان در متون مختلف به کار رفته است.
نکته مهم دیگر این است که یکی از اصلیترین راههای ارتباط با امام عصر، «توقیعات» بوده است. البته توقیع اختصاص به این دوره ندارد، اما در دوران غیبت صغری بهواسطه نواب انجام میشد.
در تعریف نائب نیز گفته شده است که آنان واسطه انتقال توقیعات بودند. این توقیعات ابزار مهمی برای اثبات ارتباط آنان با امام و تثبیت جایگاهشان به شمار میرفت.
در نتیجه، عملکرد نواب در واقع همان انتقال پیامها، دریافت پرسشها، تنظیم پاسخها و رساندن آنها به مردم بوده است و این نقش واسطهگری، مهمترین ویژگی آنان در مقایسه با سایر وکلا به شمار میآید.
ما شبهات و آسیبهایی را در دوره غیبت صغری مشاهده میکنیم که با توجه به موضوع بحث، یعنی جریانهای انحرافی و مسائل اختلافی، قابل بررسی هستند.
یکی از مهمترین این مسائل، **انکار ولادت امام عصر علیهالسلام** بوده است که در آن زمان اهمیت بسیار زیادی داشته است. مرحوم نوبختی در کتاب «فرق الشیعه» و نیز سعد بن عبدالله اشعری در «المقالات و الفرق» و حتی برخی از علمای اهل سنت به این نکته اشاره کردهاند که پس از امام عسکری علیهالسلام نزدیک به بیست جریان و فرقه پدید آمد.
برخی معتقد بودند که امام عسکری علیهالسلام عقیم بوده و فرزندی نداشته است و بنابراین باید برادرش جعفر جانشین او شود. برخی دیگر میگفتند که امام عسکری علیهالسلام از دنیا نرفته، بلکه مانند حضرت عیسی مسیح به آسمان رفته و دوباره بازخواهد گشت. عدهای نیز معتقد بودند که ایشان از دنیا رفته اما رجعت خواهد کرد. برخی قائل بودند که امامت با امام عسکری پایان یافته و باید به یازده امام بسنده کرد. گروهی دیگر معتقد بودند که فرزند امام عسکری علیهالسلام پس از شهادت ایشان، مثلاً دو سال بعد، متولد شده است. برخی نیز میگفتند امام عسکری علیهالسلام به شهادت رسیده، فرزندش مدتی امامت کرده و سپس از دنیا رفته و اکنون ما بدون امام هستیم تا زمانی که مهدی موعود رجعت کند.
با این حال، اکثریت این دیدگاهها در میان جامعه شیعه طرفداران گستردهای نداشتند. حتی مسعودی، مورخ اهل سنت، در کتاب «مروج الذهب» تأکید میکند که اکثریت قریب به اتفاق شیعیان به دوازده امام معتقد بودهاند و پس از امام حسن عسکری علیهالسلام نیز به امامت امام عصر علیهالسلام ایمان داشتهاند. این مطلب تردیدی باقی نمیگذارد که این فرقهها گروههای کوچک و محدود بودهاند و انحراف فکری آنان ارتباطی به بدنه اصلی تشیع نداشته است.
همانگونه که امروز نیز فرقههایی مانند علیاللهیها، یارسان و برخی جریانهای صوفی وجود دارند، این گروههای کوچک نمیتوانند به اصل تشیع امامی آسیبی وارد کنند. در طول تاریخ همواره چنین فرقههایی وجود داشتهاند.
در این میان، یکی از مهمترین افرادی که در زمان نواب اربعه قیام کرد و مسئله عدم ولادت امام عصر علیهالسلام را مطرح نمود، فردی به نام ابن ابیغانم قزوینی بود که به دلیل جایگاه علمی خود، توانست فضای جامعه را دچار تلاطم کند و نواب اربعه ناچار شدند با او مقابله کنند.
مرحوم شیخ طوسی در کتاب «الغیبه» گزارش میکند که در «مدینهالسلام» (که منظور بغداد است) میان ابن ابیغانم قزوینی و گروهی از شیعیان نزاعی درگرفت. ابن ابیغانم ادعا میکرد که امام عسکری علیهالسلام از دنیا رفته و فرزندی از خود به جا نگذاشته است. در این شرایط، شیعیان نامهای به ناحیه مقدسه ارسال کردند و موضوع اختلاف را به امام عصر علیهالسلام گزارش دادند.
پاسخ این نامه به خط مبارک امام صادر شد. بحث خط نیز خود موضوعی مستقل است که آیا توقیعات به خط خود امام بوده یا توسط دیگری نوشته میشده، اما در گزارشها آمده است که خط امام عصر، نواب خاص و امام عسکری برای فقها شناختهشده بوده و یکی از راههای تشخیص صحت توقیعات همین شناخت خط بوده است.
در پاسخ، امام علیهالسلام به وجود فتنهها اشاره کرده و تأکید میفرماید که ما وجود داریم و زمین هرگز از حجت خالی نمیماند. همانگونه که ستارهای غروب میکند، ستارهای دیگر طلوع خواهد کرد. همچنین درباره امام عسکری علیهالسلام میفرماید که ایشان نیز مانند پدران خود زندگی کرد و به شهادت رسید.
این توقیعات در منابعی مانند «الغیبه» شیخ طوسی نقل شده و از مهمترین آنها میتوان به توقیع مربوط به احمد بن اسحاق اشاره کرد.
بنابراین، یکی از مهمترین مسائل آن دوره، بحث ولادت امام عصر علیهالسلام بوده است؛ همانگونه که امروزه نیز برخی جریانها مانند وهابیت، بهائیت و برخی جریانهای روشنفکری در این مسئله شبهه وارد میکنند و مدعی میشوند که امام عسکری علیهالسلام فرزندی نداشته است. یکی از مستندات آنان نیز سخن جعفر کذاب است که ادعا کرده برادرش فرزندی نداشته؛ در حالی که این ادعا به دلیل منافع شخصی او مطرح شده و مورد قبول شیعه نیست.
جالب آنکه حتی در منابع اهل سنت نیز به تولد فرزندی به نام محمد در خانه امام عسکری علیهالسلام تصریح شده است. برای مثال، ذهبی در آثار خود مانند «سیر أعلام النبلاء» و «تاریخ الإسلام» به این موضوع اشاره کرده است، هرچند آنان قائلاند که این فرزند از دنیا رفته است. اما همین تصریح، اصل ولادت را اثبات میکند و نشان میدهد که ادعای عدم ولادت، سخنی بیاساس است.
مقابله نواب اربعه با جریانهای انحرافی و مدعیان دروغین
موضوع دوم، مواجهه نواب اربعه با مدعیان امامت و وکالت است. بسیاری از این افراد ادعا میکردند که وکیل امام زمان هستند و میخواستند خود را جایگزین نواب اربعه معرفی کنند.
یکی از مهمترین این افراد، شلمغانی بود. مرحوم شیخ طوسی در «الغیبه» فصلی را به معرفی و نقد این مدعیان اختصاص داده و از آنان با عنوان «مدعیان دروغین بابیت» یاد میکند. نخستین فردی که چنین ادعایی مطرح کرد، شخصی معروف به شریعی بود که پیشتر از اصحاب امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام محسوب میشد، اما بعدها دچار انحراف شد و ادعای نیابت کرد. در نتیجه، توقیعی از امام عصر علیهالسلام در لعن و برائت از او صادر شد و شیعیان نیز او را طرد کردند.
پس از او، افرادی مانند محمد بن حسین نمیری نیز چنین ادعاهایی مطرح کردند. این فرد در زمان نواب اول و دوم فعال بود و حتی برخی جریانهای فکری بعدی، مانند برخی گروههای علوی در سوریه، ریشه در افکار او دارند.
نائب دوم، محمد بن عثمان، با او به شدت مقابله کرد و او را لعن نمود. این برخورد قاطع باعث شد که این جریانها نتوانند گسترش پیدا کنند. نکته مهم در اینجا این است که نواب اربعه در برابر انحرافات، موضعگیری بهموقع و قاطع داشتند؛ درسی که برای امروز نیز قابل توجه است، زیرا اگر در برابر انحرافات بهموقع اقدام نشود، آن جریانها تثبیت شده و پیروانی پیدا میکنند.
محمد بن حسین نمیری پس از مشاهده این برخورد قاطع، تلاش کرد با تملق و نزدیک شدن به نائب دوم، موقعیت خود را حفظ کند، اما موفق نشد و بهطور کامل طرد شد.
در ادامه، نمونههایی از مدعیان دروغین در دورههای بعد نیز ذکر شده است؛ از جمله فردی به نام غلامرضا عرفانیان که ادعای نیابت داشت و حتی توقیعات جعلی صادر میکرد. او با استفاده از روشهای روانی و فریبکارانه تلاش میکرد افراد را جذب کند، اما علمای بزرگ مانند آیتالله فاضل لنکرانی با قاطعیت او را رد کردند و حتی اجازه ملاقات به او ندادند.
این برخوردها نشان میدهد که همانگونه که نواب اربعه در زمان خود با مدعیان دروغین مقابله میکردند، در دورههای بعد نیز علما این مسیر را ادامه دادهاند.
بنابراین، افرادی مانند محمد بن حسین نمیری و دیگر مدعیان، نمونههایی از جریانهای انحرافی هستند که در طول تاریخ ظهور کردهاند، اما با هوشیاری نواب و علما، نتوانستهاند به بدنه اصلی تشیع آسیب وارد کنند.
این فرد نیز شرح حالی دارد که نمیخواهم فضای بحث را تغییر دهم؛ اما همینقدر اشاره میکنم که این شخص، یعنی محمد بن نصیر نمیری، دارای انحرافات اخلاقی نیز بوده است. مرحوم شیخ طوسی در اینباره مطالبی را ذکر کرده و نسبت به او تعابیری آورده است.
در گفتوگویی که با یکی از جریانهای مرتبط با احمد اسماعیل بصری، مدعی یمانی، داشتم، مشاهده کردم که آنان هر جا نام «احمد» در روایات میبینند، آن را بر احمد الحسن تطبیق میدهند. به او گفتم اگر چنین باشد، تنها موردی که من میتوانم بپذیرم، همان احمدی است که در «غیبت» شیخ طوسی آمده است؛ جایی که محمد بن نصیر در حال مرگ بود و مریدانش از او پرسیدند پس از تو به چه کسی مراجعه کنیم؟ او به سختی گفت: «احمد، احمد، احمد». بنابراین اگر بخواهیم این تطبیقها را بپذیریم، باید بگوییم احمد الحسن همان فردی است که در ادامه مسیر محمد بن نصیر قرار دارد.
از دیگر افراد، احمد بن هلال کرخی است که ابوجعفر محمد بن عثمان، نائب دوم، با او مقابله کرد و لعن او را از امام دریافت نمود. این برخوردهای شدید باعث میشد مردم نسبت به این مدعیان آگاه شوند و به سوی آنان نروند. در نهایت نیز در زمان حسین بن روح توقیعی درباره احمد بن هلال صادر شد.
نکته جالب این است که بسیاری از این افراد در ابتدا از اصحاب امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام بودند؛ همانند اینکه امروز فقیهی بلند شود و ادعاهای عجیب درباره نیابت مطرح کند. از جمله این افراد محمد بن علی بن بلال و همچنین حسین بن منصور حلاج بودند که هرکدام ادعاهایی داشتند.
تا اینکه شیخ طوسی به یکی از مهمترین مدعیان دروغین، یعنی شلمغانی، میرسد. نام اصلی او در منابع «ابن ابی عزاقر» ذکر شده است. فتنه شلمغانی بسیار سنگین بود. درباره او دو ویژگی مطرح شده است که البته میان محققان درباره آن اختلاف نظر وجود دارد:
نخست آنکه گفتهاند او مسئول دفتر حسین بن روح نوبختی، نائب سوم، بوده و بهنوعی حلقه وصل میان مردم، فقها و نائب سوم محسوب میشده است. دوم آنکه دو کتاب به او نسبت دادهاند، از جمله کتاب «التکلیف» که رسالهای فقهی بوده و مردم از آن استفاده میکردند.
شلمغانی با توجه به این جایگاه، پشتوانه اجتماعی نیز داشت. قبیلهای در بغداد به نام بنیبسطام از او حمایت میکردند و بزرگان آن قبیله به او ایمان آورده بودند. همین مسئله باعث شد فتنه او بسیار گسترده شود.
او تنها ادعای نیابت نداشت، بلکه به اباحهگری و سپس به عقیده حلول و غلو رسید و مطالبی درباره نواب و امام عصر علیهالسلام مطرح کرد. به همین دلیل، حسین بن روح نوبختی بهشدت در برابر او ایستاد. شلمغانی در سال ۳۱۲ هجری به موصل گریخت و تا سال ۳۲۵ هجری فعالیتهای فرقهای خود را ادامه داد و تنش بزرگی ایجاد کرد.
در منابع تاریخی، دو نقل درباره مواجهه حسین بن روح با شلمغانی آمده است که نشاندهنده نوع توجیهاتی است که پیروان جریانهای انحرافی ارائه میدهند. برای مثال، گاهی پیروان فردی، حتی اشتباهات آشکار او را توجیه میکنند و میگویند این کارها از روی حکمت است.
در مورد شلمغانی نیز چنین بود. وقتی سخنان کفرآمیز او به حسین بن روح رسید، نائب سوم او را انکار کرد و به بنیبسطام دستور داد از او برائت بجویند و او را لعن کنند. اما پیروان شلمغانی دچار حیرت شدند و نزد او رفتند. او برای توجیه، گفت که این لعنها دارای باطن است و در واقع نشانه محبت است! حتی وقتی نامه دوم لعن صادر شد، او شروع به گریه کرد و آن را نشانه جایگاه خود نزد نائب سوم دانست.
در نهایت، حسین بن روح با گزارش این انحرافات به دستگاه خلافت عباسی، زمینه برخورد رسمی را فراهم کرد و شلمغانی به جرم کفرگویی اعدام شد.
نمونههای مشابهی از این نوع انحرافات در دورههای بعد نیز دیده شده است؛ افرادی که با ادعاهای عجیب و توجیهات نادرست، پیروانی برای خود جمع میکنند.
در ادامه، یکی دیگر از محورهای مهم، ادعاهای جعفر کذاب است. درباره او باید توجه داشت که هیچ دلیل معتبری بر توبه او وجود ندارد و برخی برداشتها در این زمینه نادرست است.
در توقیع اسحاق بن یعقوب، امام عصر علیهالسلام در پاسخ به این ادعاها معیارهایی ارائه میدهد. از جمله اینکه امام باید دارای علم الهی و عصمت باشد و مرتکب گناه نشود، در حالی که جعفر چنین ویژگیهایی نداشت و حتی برای یادگیری سحر و شعبده، عبادات را ترک کرده بود.
همچنین امام تأکید میکند که هرکس او را انکار کند، از او نیست و راه جعفر را به راه فرزند نوح تشبیه میکند که از مسیر حق خارج شد.
از سوی دیگر، جناب حکیمه خاتون نیز با استدلالهای دقیق نشان داد که جعفر نمیتواند امام باشد؛ از جمله با این قاعده که امامت میان دو برادر (جز در مورد امام حسن و امام حسین علیهماالسلام) جمع نمیشود.
مساله غلو
موضوع مهم دیگر، مسئله غلو است. این جریان از زمان ائمه علیهمالسلام وجود داشته و در دوره غیبت صغری نیز ادامه یافته است. غالیان معتقد بودند که ائمه علیهمالسلام خالق و رازق هستند و خداوند امور را به آنان واگذار کرده است.
در مقابل، نواب اربعه بهشدت با این دیدگاه مقابله کردند. در توقیعی از امام عصر علیهالسلام آمده است که خداوند خالق اجسام و تقسیمکننده روزیهاست و ائمه بندگان او هستند که از خدا درخواست میکنند، نه اینکه مستقلاً خالق یا رازق باشند.
همچنین در پاسخ به این پرسش که چرا به همه ائمه توسل میشود، بیان شد که فیض الهی در یک سلسله طولی از خداوند به پیامبر، سپس به امیرالمؤمنین و دیگر ائمه تا امام زمان علیهالسلام میرسد و در نهایت نیز به خداوند بازمیگردد.
در ادامه، یکی دیگر از انحرافات غالیان این بود که شهادت امام حسین علیهالسلام را انکار میکردند و میگفتند ایشان مانند حضرت عیسی علیهالسلام به آسمان رفته است. در توقیع اسحاق بن یعقوب، امام عصر علیهالسلام این دیدگاه را بهصراحت تکذیب کرده و آن را کفر دانسته است.
مدیریت عقلانی و تقیهمحور نواب و حفظ وحدت جامعه شیعی
در پایان، به روش مدیریتی نواب نیز اشاره میشود. آنان با عقلانیت و تقیه، جامعه را مدیریت میکردند. بهویژه حسین بن روح نوبختی که به عقل و درایت مشهور بود و حتی اجازه نمیداد سخنان تحریکآمیز علیه مخالفان مطرح شود؛ تا جایی که یکی از خادمان خود را به دلیل اهانت به معاویه از کار برکنار کرد.
این رویکرد نشان میدهد که نواب اربعه علاوه بر مقابله با انحرافات، به حفظ وحدت و جلوگیری از ایجاد تنش نیز توجه ویژهای داشتند.
صلّی الله علی محمد و آل الطاهرین.





دیدگاهتان را بنویسید