#به_عشق_علی(ع)_کتاب_عیدی_بدیم

کتاب جمکرانی های عزیز؛ در این صفحه می توانید برشی از کتاب های غدیری که مرتبط با پاسخ های مسابقه هست را مطالعه نمایید.

مانند همیشه بعد از نماز مغرب و عشا نوبت منبر بود.
در میانۀ سخنان رسول خدا، عربی مستمند وارد مسجد شد و از گرسنگی و رنج گله کرد. به مرد اشاره کرد که بنشیند.
پیکی که به سوی همسران فرستاده بود، دست خالی برگشت. این بار از مسلمانان تقاضا کرد تا این مرد را دست خالی برنگردانند. همه جز علی عذر آوردند. علی وضع بهتری از بقیۀ مسلمانان نداشت؛ ولی دست مرد عرب را گرفت و به خانه آورد.
مهمان را به اتاق پذیرایی دعوت کرد. به اندرونی آمد. فاطمه بی آنکه علی چیزی بگوید، همه داستان را از نگاهش خواند: «کودکان هم گرسنه‌اند و جز غذایی اندک، چیزی در خانه نداریم. من کودکان را سرگرم می‌کنم و می‌خوابانم، شما با همین غذای اندک از مهمان پذیرایی کن .» سوره حشر آیه 9
بچه‌ها منتظر سفره شام بودند. مادر مانند همیشه با لبخند وارد اتاق بچه‌ها شد. رو به بچه‌ها گفت: «امروز قصۀ ایثار داریم. چه کسی پیش از همه به آغوش مادر می شتابد؟! »
علی به اتاق مهمان رفت. این بار برخلاف همیشه چراغی روشن نکرد. سفره را در تاریکی چید و همان غذای اندک را میان سفره گذاشت. بسم الله گفت و از مهمان خواست شروع کند. خودش هم کنار سفره وانمود کرد که شام می‌خورد.
وقتی مولا برای نماز صبح به مسجد رفت، اشک شوق در چشمان رسول خدا حلقه زد و گفت: دیشب فرشتگان از مهمان‌نوازی شما تعجب کردند و پیک حضرت حق از زبان پروردگار در وصف شما گفت: «و لو کان بهم خصاصة؛ و آنها را بر خود مقدم می‌دارند، هر چند خود به آن بسیار نیاز داشته باشند»

حجر بن عدی از همان شروع مسلمانی، آداب و احکام اسلام را به‌خوبی فرامی‌گرفت و به آموزه‌های قرآن عمل می‌کرد. او بعد از پیامبر، تمامی خواسته‌ها و سؤال‌هایش را از امیرمؤمنان می‌پرسید و هرچه را که می‌شنید، به حافظه قوی خود می‌سپرد و به تمامی دستورات دینی عمل می‌کرد. او در عبادت و پارسایی نیز، مردی کوشا بود. شیفته نماز و نیایش بود و از پیامبر خدا و امام علی برای مردم، حدیث روایت می‌کرد. حجر چنان دلباخته عبادت و نماز و روزه و اعمال اسلامی بود که به راهب اصحاب محمد معروف شد. حجر در سخن گفتن سخنوری صریح‌اللهجه و بی‌هراس بود و در دفاع از امیرمؤمنان بر سر ظالمان فریاد می‌زد و رودررویشان می‌ایستاد.

هرکه دلش شیفته دنیاست همواره گرفتار سه مشکل است: اندوهی رهانشدنی، حرصی جدانشدنی، آرزویی دست نایافتنی. حکمت 228

در مورد نام گذاری امام علی علیه السلام روایت شده: ابوطالب شبانه علی علیه السلام را که در آن هنگام نوزاد بود، از مادرش گرفته و به سینه اش چسبانید و همراه مادرش فاطمه به بیرون مکه به سرزمین ابطح (مسیر سیل بین منی و مکه) رفتند، در آنجا ابوطالب با خدای خود چنین مناجات کرد: ای پروردگاری که شب تاریک و ماه روشن و روشنی بخش را آفریدی، برای ما بیان کن که نام این کودک را چه بگذاریم. در این هنگام چیزی همانند ابر بر روی زمین آشکار شد، ابوطالب آن را گرفت و با کودک به سینه اش چسبانید و به خانه بازگشت چون صبح شد آن چیز شبیه ابر را نگاه کرد، دید لوح سبزی است و در آن چنین نوشته شده است.
شما دو نفر به فرزند پاک وارسته برگزیده و شایسته اختصاص یافتید. نام او از مقام شامخ خدا سرچشمه می گیرد، نام او علی علیه السلام است که از صفت علی خدا گرفته شده است. ابوطالب در این وقت، نام او را علی علیه السلام گذاشت و آن لوح سبز را در گوشه راست کعبه آویزان کرد.

یکی از بی‌نظیرترین توصیف‌های امام علی از انسان کامل و عالم جاهل، در این خطبه تجلی کرده است. 1 در قسمت پایانی خطبه نیز دربارۀ توجه به رسول اکرم بیان‌های ارزشمندی دارند:
ای بندگان خدا! به‌طور حتم از محبوب‌ترین بندگان در پیشگاه خدا، بنده‌ای است که (دارای این ویژگی هاست): خداوند او را بر (مقابله با هواهای) نفسش یاری داده است، آنگاه «اندوه» را لباس زیرین و «خوف» را لباس رویین خود قرار داده است؛ پس از آن، چراغ هدایت در دل او افروخته شد و امکانات پذیرایی را برای روزی که بر او وارد خواهد شد، فراهم کرده است. پس دوریِ (مرگ و قیامت) را بر خود نزدیک ساخته و دشواری را آسان کرده است. متفکرانه (به آیات الهی) نگریست و درنتیجه، بصیرت یافت (چشم دلش روشن شد). خدا را یاد کرد و به‌دنبال بیشتر کردن ذکر خدا (فتارهای صالح) رفت و از آب گوارای شیرینی که آبشخورهایش به‌طور آسان در اختیار اوست، سیراب شده است و او نیز یکباره آن را آشامید و نیز در راهی استوار، حرکت را آغاز کرد و جامۀ خواسته‌های رذیلانه را از خویش برکنده و از تمام دلمشغولی‌ها -جز یک دل مشغولی که مخصوص خود اوست (رضایت محبوب)- تهی شده است. بنابراین، از صفت کوردلی و همدمی با هواپرستان، خارج، و کلیدی از کلیدهای درهای هدایت و قفلی بر درهای هلا کت شده است. به راهش بصیرت یافته و پویش در مسیر هدایتش را آغاز کرده است و مناره‌اش (نشانۀ روشنگر مسیرش) را با معرفت ادراک کرده و خطرهای هول انگیز (دریای مسیر) را پیموده است. بین تمام دستگیره‌ها، به مطمئن‌ترین آنها و بین تمام بندها به استوارترین آنها چنگ انداخته است؛ پس در دستیابی به یقین، مانند نور خورشید است. خویش را برای خدای پیراسته، در بلندپایه ترین امور قرار داده که هر واردشده بر خود را صادر کند و هر فرعی را به اصلش بازگرداند.
یک. این سخنان بخشی از سخن‌ درازدامنِ‌ امام است که در کتاب تمام نهج‌البلاغه آمده است.
دو.میتوان باقاطعیت گفت این خطبه تا جمله «وَ نَْزِلُ حَيْثُ كَانَ مَنْزِلُه »،دربارۀ شخص امام وائمه صدق می‌کند؛زیراجمله «وَ صَارَ مِنْ مَفَاتِيحِ أبْوَابِ الْهُدَى؛او کلیدی از کلیدهای درهای هدایت شده‌است،» دربارۀ کسی جز امام معصوم صادق نیست. نواب امام زمان وتمام فقهای شیعه،از نخستین تا آخرین،به
کلید در هدایت مشهور نیستند،بلکه آنهاحافظان معارف قرآن،حاملان احادیثِ چهارده معصوم،امینان
رسولان خدا وحجت‌هایی از سوی امام معصوم هستند.
سه. خداوند در قرآن کریم تعبیراتی مانند «ِإنَّ اللَّهَ حُِبُّ » دارد و دسته‌هایی را به نام محبوبان خدا برمی‌شمارد؛ مثل توابین،پاکی‌طلبان،نیکوکاران و مجاهدان. این به معنای آن است که از سوی هر فرد باید
لیاقتی بروز کند تامحبوب شود.امام در صدرخطبه به محبوبترها اشاره دارند: «إنّ مِن احبّ عِبادَالُِله »؛ وقتی فردی لیاقت از خود نشان داد، باز مشمول الطاف دیگر خدا (غیراز محبوبیت)می‌شود که حدود چهل
ویژگی را مطرح کرده‌اند.
چهار.خداوند لایق‌ها را یاری می‌دهد تا در مبارزه با نفس اماره پیروز شوند. این یاری خداوند، سرچشمۀ
شکوفایی نوینی می‌شود که درخطبه به آنها اشاره می‌شود.
پنج.چنین انسان‌های ممتازی،حزن را شعار خود و خوف را بالاپوش خویش می‌گزینند. نه آن حزنی که آزار
می‌دهد، بلکه غم فراق از فردوس برین و آمدن در این دیرخراب‌آباد. حزنی که مانند مال‌باختگی واندوه‌های
دنیایی نیست؛ آرامش فرد را به هم نمی‌زند،بلکه ملیح ودوستداشتنی است. این حزن غیر از حزنی است که قرآن کریم،اولیا را از داشتن آن مبرّا کرده‌است.ماجرای خوف هم همین است. آنها خوف دارند که مبادا بندۀ محبوب خدا نشوند و از نافرمانی خدا وحشت می‌کنند: «يخَْشَوْنَهُ وَ لا يخْشَوْنَ أحَدًا إلاللَّه ؛ فقط از او (خدا) حساب می‌برندو از احدی غیر از خدا نمی‌ترسند.»
شش. چراغی در دل آنها افروخته و فرقانی غیر از فرقان نازل شده (قرآن) بر دل و اندیشه آنها وارد می‌شود.
هفت. اهل عاقبت‌اندیشی‌اند؛ امروزهای گذران را نمی‌بینند و منتظر مهمانی هستند که قطعاً بر آنها
وارد می‌شود و آن همان «جدایی از دنیا» است. آنها سختی‌هایی را تحمل می‌کنند که نازپروردگان تحمل
نمی‌کنند.
هشت.نگاه عاقلانه و نظرهوشیارانه دارند؛ چشم دلشان باز شده ونه‌تنها اهل نظرند، که اهل ذکر هم
هستند.
نه. فرصت شناس‌اند و برای سیراب شدنِ کام تشنه، از تمام موقعیت‌های زمانی و مکانی و عبادات و رفتارهای شایسته بهره می‌برند.
ده. راه مطمئن صراط را می‌پویند و باخواسته‌های ذلیل‌کنندۀ نفس وداع کرده‌اند؛ اندوه و دل‌مشغولی آنها،سعادتمندی در تقرب به خداست.
یازده. گشایندۀ درهای هدایت و قفل‌کنندۀ درهای هلاکت هستند و… .

سلمان علاقه زیادی به پیامبر و اهل‌بیت ایشان داشت. او همیشه دستورات دین اسلام را به خوبی انجام می‌داد. او نزد پیامبر علم و دانش زیادی یاد گرفته بود. پیامبر به سلمان علاقه زیادی داشت و او را مثل یکی از افراد خانواده اش می دانست. سلمان هم در زمینه عبادت و هم در علم و ایمان مقام بالایی داشت.
او در میدان جنگ، مهارت‌های خوبی برای مبارزه با دشمنان پیدا کرده بود. در جنگ احزاب مسلمانان نمی‌دانستند با تعداد سربازان و امکانات کم، چطور در برابر دشمنان مقاومت کنند. در آن موقع سلمان پیشنهاد داد گودالی بزرگ (خندق) دورتادور شهر حفر کنند. سلمان در جنگ طایف به مسلمانان یاد داد منجنیق بسازند تا بتوانند به خوبی با دشمنان مبارزه کنند.
وقتی پیامبر از دنیا رفت با نقشه‌های دشمنان، بسیاری از مسلمانان گمراه شدند ‌و حضرت علی را به عنوان امام قبول نداشتند؛ اما سلمان مثل دیگر یاران باوفای پیامبر، همیشه همراه امام علی بود؛ چون می‌دانست پیامبر امام علی را جانشین خود معرفی کرده است. سلمان سعی می‌کرد مردم را با دستورات اسام آشنا کند تا بتوانند راه پیامبر و امام علی را ادامه بدهند.

حافظ: شما شب پیش فرمودید که شیعیان، مقام امامان خود را بالاتر از آن می‌دانند که فقط حیاتى مانند دیگر شهیدان اسلام را براى آنها ثابت کنند. مگر امامان شما چه تفاوتی با امامان دیگر، جز مقام انتساب به رسول خدا دارند؟
واعظ: شما فقط به معناى «پیشواى» کلمه «امام» توجه می‌کنید و به همین دلیل به پیشوایان خود «امام» می‌گویید؛ مانند امام جماعت و امام جمعه. از این نوع امام فراوان است، ولی معناى «امامت» نزد شیعه عبارت است از: «ریاست عامه الهیّه و خلافت رسول خدا در امور دین و دنیا به شکلى که اطاعت از او بر تمام امّت واجب باشد.»
به همین دلیل، امامت در تشیّع جزء اصول دین است؛ زیرا پیامبر می‌فرماید: «مَنْ ماتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ اِمامَ زَمانِهِ فَقَدْ ماتَ میتَةً جاهِلِیَّةً؛ هرکه بمیرد و امام زمان خود را نشناسد، به مرگ عصر جاهلیت (پیش از اسلام) مرده است.» پس عدم شناخت امام، با بى‌دینى برابر است. در حقیقت، امامت جزء اصلى دین است. این روایت را علماى خودتان نقل مى‌کنند و بسیارى از بزرگان اهل سنّت هم امامت به این معنا را جزء اصول دین می‌دانند.

فاطمه سخنش را ادامه می دهد: «هنگامی که می‌خواستم از کعبه بیرون بیایم، ندایی آسمانی به من گفت ای فاطمه، نام این فرزند را علی بگذار. همانا منم خدای علیِّ اعلی و نام این کودک را از نام خود اشتقاق کرده‌ام و او را خود تأدیب کرده و علوم و اسرارم را خود به او آموخته‌ام. این نوزاد کسی است که بت های کعبه را می‌شکند و بر بالای کعبه اذان خواهد گفت و مرا تمجید و تحسین خواهد کرد. پس خوشا به حال کسی که او را دوست داشته باشد و از او اطاعت کند و بدا به حال کسی که او را اطاعت نکند و با او
دشمنی ورزد.»
فاطمه این را می‌گو ید و به همراه عبدالمطلب و ابوطالب به سوی خانه‌اش حرکت می‌کند. هنوز دقایقی از آمدنِ آن‌ها نگذشته که درِ خانه کوبیده می‌شود. محمد است با موجی از شعف و شور که در دریای چهره‌اش نمایان است.
محمد وارد خانه می‌شود. فاطمه، علی را در گوشه‌ای از اتاق روی زمین و بر روی جامه‌ای سفید گذاشته است. محمد سلام می‌کند و نگاهی به چهرۀ نوزاد می‌کند. علیِ دُردانه، چشم در چشم محمد می‌دوزد و سپس لبخندی بر لب می آورد! فاطمه از دیدن چنین صحنه‌ای تعجب می‌کند. لبخند زدن از سوی نوزادی که تازه به دنیا آمده؟! سپس علی کاری می‌کند که تعجب سرتاپای وجود فاطمه و ابوطالب و عبدالمطلب را فرا می‌گیرد. علیِ دُردانه رو می‌کند به محمد و به سخن می آید: «السّلام علیک یا رسول‌الله! »
محمد بی‌آنکه تعجبی کند، جواب سلام می‌دهد. علی دوباره به سخن می آید: «ای رسول خدا، آیا اجازه می دهی بخوانم؟»
محمد با مهربانی نگاهش می‌کند: «بخوان»
پلک‌های ابوطالب و عبدالمطّلب و فاطمه از تعجب به هم نمی‌خورد. این کودک چگونه سخن گفت؟! می‌خواهد چه بخواند؟! ناگهان علی شروع می‌کند به خواندن آیاتی که بر آدم وحی شده بود و همچنین خواندن کتاب های آسمانی نوحِ نبی و ابراهیم و موسی و عیسی. آنگاه این آیه را می‌خواند:
– قَد اَفلَحَ المُؤمِنُونَ.
آیه‌ای که هنوز نازل نشده و سال‌ها تا زمان نزولش باقی مانده! محمد لبخندی می‌زند و نگاه می‌کند به علیِ دُردانه: «آری، مؤمنان رستگارند، چون تو امام و پیشوای آنان هستی.»
و آنگاه محمد پیش می‌آید و علی را از روی زمین برمی‌دارد و در بغل می‌گیرد و غرق بوسه می‌کند.

پیرمرد وقتی او را می‌دید، می‌خندید و می‌گفت: «سلمانی دیگر از پسران پارس! » چنان می‌خندید که دندان‌هایش که به لثه رسیده بود، نمایان می‌شد. وقتی نزد امیرمؤمنان می‌رفت، همیشه پیرمرد را می‌دید که کنار در ایستاده و گویی منتظر اوست. با مهربانی دستان او را می‌گرفت و نگه می‌داشت.
تا میثم دستانش را نمی‌کشید، با محبت نگاهش می‌کرد. او را در آغوش می‌گرفت و می‌گفت: «میثم می‌دانی تو مرا یاد چه کسی می اندازی؟»
او با خنده جواب می داد: «عرب که نیست؟»
– فرقی بین عرب و عجم نیست برادر! خودم این را از پیامبر شنیدم.
بعد مکثی می‌کرد و ادامه می‌داد: «چشمان نافذ و محزونت مرا به یاد برادرم سلمان می‌اندازد.»
برای اولین بار نام سلمان را از زبان عمار شنیده بود. کسی که راه‌های سخت را پیموده بود تا گم شده‌اش را پیدا کند. گرفتار دزدان شده بود. فروخته شده بود. به زندان افتاده بود. سرانجام گذرش به مدینه افتاده بود و او هم بردۀ زنی شده بود. با این تفاوت که ارباب سلمان زنی یهودی بود. بعد هم پیامبر روزی او را در نخلستان دیده و خریده و آزادش کرده بود و شده بود جزئی از خانوادۀ پیامبر. تا آنجا که پیامبر او را از خاندان خودش دانسته بود. چه شبیه هم بود سرگذشت آن دو. علی هم او را خریده بود و میثم شده بود همدم و رازدار خلیفه در کوفه.
– سلمان مرد پاک و بی‌آلایشی بود میثم! درست مثل تو. پیامبر او را خیلی دوست داشت؛ همانگونه که امیر مؤمنان چنین ارزشی برای تو قائل است.
– چه می‌گویی پیرمرد! منِ خرمافروش و زادۀ خرمافروش کجا و امیرمؤمنان کجا!

نماز ظهر به پایان می‌رسد. پیامبر خدا نزدیک‌ترین یارانش را صدا می‌زند. سلمان و ابوذر و مقداد و عمار به‌سوی پیامبر می‌روند. پیامبر می‌فرماید: «جای بلندی را برای سخنرانی آماده کنید.» یاران پیامبر با استفاده از سنگ‌های بزرگ و جهازهایی که روی شتران است منبری بلند می‌سازند. پیامبر از منبر بالا می‌رود. آنگاه نگاهی به علی می‌اندازد و به او می‌گوید: «بیا بالا.» علی از منبر بالا می‌رود و کمی پایین‌تر از پیامبر در سمت راست ایشان می‌ایستد. پیامبر دست روی شانه علی می‌گذارد. مردم از همه سو جلو می‌آیند و دور منبر حلقه می‌زنند. پیامبر با چشم‌های مهربانش به سراسر جمعیت نگاهی می‌اندازد. و چند لحظه صبر می‌کند تا همه جلو بیایند. پیامبر می‌خواهد همه مردم خیلی خوب او و علی را ببینند و شاهد تمام ماجرا باشند! پیامبر به ربیعه می‌گوید: «برو و در فاصله دورتر و در میان جمعیت بایست و هرچه من می‌گویم تکرار کن تا همه مردم سخنان مرا بشنوند.» ربیعه که حنجره‌ای قوی و صدایی بسیار بلند دارد جلو می‌رود و در قلب جمعیت می‌ایستد تا آن‌ها که دورتر و آنها که گوششان ضعیف است سخنان پیامبر را گوش کنند و به خاطر بسپارند. پرنده نگاهمان به‌سوی پیامبر پر کشیده است و برای شنیدن سخنانش لحظه‌شماری می‌کنیم.

سلیمان دور خود می‌چرخد.

همیشه مرا به تردید می‌اندازی حلماء!

حلماء انگار افکار دیگری به سرش افتاده.

بیا کتاب را بسپاریم به سعد. نمی‌گوییم راز و رمزش چیست. حرفی از محتوای کتاب نمی زنیم. فقط از او می‌خواهیم که این کتاب را برای ما نگه دارد!

سلیمان خشمگین می‌شود. توی اندرونی راه می رود.

تو چرا همیشه حرف برادرت را می زنی؟! یک فکر دیگر بکن. سعد نه! تمام مردم دنیا را بگو، امّا اسمی از سعد نیاور. یادت نیست چگونه برابر من از فضائل علی می‌گوید تا آتشم بزند! پس حالا نوبت من است که او را آتش بزنم. بگذار زندگیمان رونق بگیرد! او را به خانه‌ام دعوت می‌کنم تا بفهمد سعادت چیست و کجاست!

حلماء اشاره می‌کند به کیف چرمی.

حالا نشانش بده! مُردم از انتظار. بعد فکری برای پنهان کردنش خواهیم کرد.

سلیمان برابر حلماء می‌نشیند. در کیف چرمی را باز می‌کند. دست در کیف فرو می‌برد و یک تختهٔ چوبی بیرون می‌آورد. همان تخته چوبی بالای سر تنور است! مبهوت به تخته نگاه می‌کند. حلماء تخته را از دست سلیمان می‌گیرد و می پرسد:

این دیگر چیست؟!

سلیمان مبهوت و وحشت زده دست در کیف می چزخاند و فریاد می زند:

نیست!

حلماء متعجّب می پرسد:

چه نیست؟!

دست سلیمان در کیف خالی می چرخد.

همان روزها بیاض، برده کنعانی ام خبر آورد:
– شنیده‌ام عمار روزی گریه‌کنان به دیدن محمد رفته و گفته:
«ابوجهل من را زیر بدترین شکنجه‌ها گرفت. من طاقت از دست دادم و به دروغ از بت‌های آنان به نیکی یاد کردم.» محمد با دست خود اشک از چشمان عمار پاک کرده و گفته: «اگر باز هم تو را زیر شکنجه و فشار قرار دادند، آنچه گفتی بر زبان آر. » من باید دوباره او را به دام می‌انداختم، اما شنیدم که عمار در مکه نماند و همراه گروهی از پیروان محمد به جایی دور عزم سفر کرد، به حبشه. همراه دومین گروه از فراری‌های مکه، به قصر نجاشیِ پادشاه. همین چند روز پیش اولین مسلمانان مجرم که یازده مرد و چهار زن بودند، از مکه گریختند و از طریق بندر شعیبه که با مکه فاصله زیادی نداشت، به حبشه رفتند. حالا هم خبر آمد گروه دوم فراریان که بیشتر از صد نفر بودند، از همان بندر سوار بر دو کشتی تجاری رهسپار حبشه شده اند. گویا مأموران ما به آن‌ها نرسیده بودند، وگرنه همگی‌شان را دستگیر کرده به سیاه‌چال‌های مکه می‌آوردند. عمار، جعفر بن ابی طالب، عبدالله بن مسعود، مقداد بن اسود و عبدالله جحش از آن گروه بودند. نجاشی با ما پیوند دوستی داشت. من و ابوسفیان و دیگر ریش سفیدان مکه به شور نشستیم. قاصد جسورمان عمرو بن عاص همراه دو مرد خردمند و چند جنگاور چالاک، اسب‌هایشان را زین کردند تا به نزدیکی دریا بروند. از آنجا سوار بر کشتی، راهی حبشه شوند. ابوسفیان در نامه‌ای از نجاشیِ پادشاه خواست تا فراریان مکه را تحویل فرستادگان ما بدهد و در عوض، صله و هدایای بسیاری بستاند. دیگر ما ماندیم و مکه پرآشوب و محمد و هواداران سرسختش که خواب وخور از ما گرفته بودند. محمد هر روز کنار کعبه می رفت و از کتاب خیالی خود، قرآن می‌خواند. صوت زیبای او دوستان ما را مسحور و هیجانزده می‌ساخت.

نقیب می‌گوید که صحابه در آنچه مربوط به ولایات و امور سیاسی بود، بیشتر به آرای خود عمل می‌کردند و نصوص پیامبر را اگر برخلاف مصلحت خود می‌دیدند، عمل نمی‌کردند…
سپس می‌گوید که مردمانی خیال کردند که عرب از علی اطاعت نمی‌کند، به جهت اموری بود که بعضی به جهت حسادت و برخی به جهت دشمنی و خون‌خواهی، بعضی به جهت جوانی و بزرگ‌منشی و تکبر او، بعضی برای آنکه خلافت و نبوت در یک خانواده جمع نشود، بعضی به جهت ترس از عدالت، بعضی برای آنکه به طوایف دیگر برسد و بعضی به خاطر دشمنی با پیامبر و نزدیکی او با آن سرور که این دسته منافقین بودند.
بنابراین جهات همه آنها بر دور کردن خلافت از آن حضرت اتفاق کردند و رؤسای آنها گفتند ما از فتنه ترسیدیم و نص بر خلافت او را تأویل کردند و گفتند به جهت مصلحت از آن دست برمی‌داریم.

پیامبر اسلام بعد از هجرت به مدینه در جنگ‌های زیادی شرکت کرد و با دشمنان اسلام مبارزه کرد. به جنگ‌هایی که پیامبر فرمانده سپاه اسلام بود غزوه می‌گویند. پیامبر 27غزوه داشت و امام علی در تمام غزوه‌ها شرکت کردند و باشجاعت دربرابر دشمنان ایستادند. فقط در یک غزوه شرکت نکردند. آن هم غزوه تبوک بود. چون در آن زمان مدینه ناامن شده بود پیامبر به ایشان گفته بودند در مدینه بمانند و مراقب باشند کسی دست به توطئه و شورش نزند.

خلاصه ای از اول و آخر بودن خدا
دشمنی با علی، منشأ بسیاری از فجایع در تاریخ حکومت بنی امیه و بنی عباس شد
درس هایی از این خطبه:
یک. دربارۀ اول و آخر بودن خدا نوشتیم. تعبیر جامع علامه محمدتقی جعفری شایسته دقت است:
دو واژۀ «اول » و «آخر »، هم در آیه شریفه 1 و هم در سخنان امیرمؤمنان؛ به‌معنای معمولی‌شان به‌کار نرفته‌اند، بلکه به‌معنای احاطۀ مطلقۀ آن ذات اقدس بر همه موجودات، تقدم وجود او بر همه مقدم‌ها و بقای لایزالی او پس از همه موجودات متأخر و لاحق به سلسلهٔ هستی است. خداوند سابقه عدم ندارد و امکان زوال برای او متصور نمی‌شود؛ ازلی و ابدی است. هر علتی را در عالم فرض کنید، معلول اوست. او خالق پدیده‌هاست و زمان هم فرزند تحولات پدیده‌ها؛ پس اولیّت زمانی و آخرّیت زمانی در حق خداوند، باطل است.
دو. به تعبیر ««لَا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقَاقِي » توجه کنید. عاملی که انسان را به جرم و تباهی می‌کشاند، گاهی جهل است (واقعاً نمی فهمد) و گاهی دشمنی و کینه‌توزی با حقیقت و افراد صاحب حقیقت. دومی، بیشترین عامل حق‌ستیزی‌ها بوده است و خواهد بود. امام می‌فرمایند: شما به‌دلیل دشمنی با من، به گناه خواهید افتاد. خداوند در قرآن می‌فرماید: « وَلَا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَىٰ أَلَّا تَعْدِلُوا» دشمنی با گروهی، شما را به گناه وادار نکند که بخواهید عدالت را رها کنید؛ عدالت بورزید که عدل به تقوا نزدیک تر است .»
سه. فردی که صدای فراخوانش در شام بلند می شود، کیست؟
پاسخ: ویژگی های برشمرده شده از سوی امام برای فرد «ضلّیل» (بسیار گمراه) که در شام فریاد می‌زند، با عبدالملک بن مروان سازگار است. او یک بار خودش به عراق هجوم آورد و مُصعب را کشت، بار دیگر با تعیین فرماندار، کار را به حَجاج بن یوسف ثقفی رساند. در این دوران پایه های حکومتش مستحکم، فتنه ها فراوان و خوارج و عبدالرحمان بن اشعث هم افزوده شدند. پس از این دوران، عبدالملک هاک شد و پرچم های فتنه گسترش یافت. توجه داشته باشید که وقتی حجاج از دنیا رفت، ده ها هزار نفر به‌دست او کشته شده و دهها هزار نفر از زنان و مردان در زندان های بی سقف وی اسیر بودند. امام علی به سرکوب شدن امویان و طرفدارانشان – که مروانیان جزء آنها هستند -، شکنجۀ زندانیان و کشته شدن آنها، روی کار آمدن عباسیان و خونریزی فراوانشان اشاره می‌کنند که نخستین آنها ابوالعباس سفاح بود.

روز عید غدیر به نام روز «میثاق مأخوذ و جمع مشهود» نام گرفت. در این روز حضرت جبرئیل و بقیه ملائکه به امر خدای متعال جشن می‌گیرند و بر پیامبر اکرم درود می‌فرستند و برای پیروان امیرمؤمنان استغفار می‌کنند. این روز حتی پیش از این واقعه در تاریخ، روز معروفی بوده است؛ زیرا در چنین روزی توبه حضرت آدم پذیرفته شده و شیث وصیّ او شد، حضرت ابراهیم از آتش نمرود نجات یافت، حضرت موسی برادرش هارون را در مقام وزیر و یوشع بن نون را در مقام وصیّ خود برگزید و حضرت عیسی، شمعون الصفا را برای جانشینی خودش معرفی کرد.

صدای زنگ شتر بود. زید به پشت سرش نگاه کرد. یک نفر همراه شترش از دور می‌آمد. زید کنار خانه‌اش کاهگل درست کرده بود و داشت آن را لگد می‌کرد. همسرش با ماله چوبی داشت دیوارهای خانه را با کاهگل صاف می‌کرد و سوراخ‌هایش را با گِل می‌پوشاند. آفتاب مثل یک سکه بزرگ و طلایی، وسط آسمان می‌تابید. گنجشک‌ها جیک‌جیک‌کنان بر این شاخه و آن شاخه می‌پریدند. دلنگ و دلنگ و دلنگ… شتر نزدیک و نزدیک‌تر شد. زید دوباره نگاه کرد. حضرت علی افسار شترش را گرفته بود و داشت از آنجا رد می‌شد. روی شتر هم دو تا کیسه بود؛ دو تا کیسه پر. او با دیدن حضرت علی دست‌های گلی‌اش را به هم مالید و سلام کرد. حضرت هم ایستاد، جواب سلامش را داد و حالش را پرسید. زید که آدم شوخی بود، باخنده گفت: «علی جان، چه چیزی در آن دو کیسه داری که حتی شترت هم به سختی آن را می‌کشد؟» حضرت علی بالبخند جواب داد: «درخت‌های خرما!» زید با تعجب پرسید: «چی…درخت خرما؟ حتماً شوخی می‌کنی! من یک درخت هم نمی‌بینم، آن وقت تو می‌گویی درخت‌های خرما!» حضرت علی لبخندزنان رد شد. زید که خیلی تعجب کرده بود، رو به زنش کرد و گفت: «یعنی منظورش چه بود؟» زن دست از کار کشید و گفت: «فکر کردن هم چیز خوبی است. اگر کمی فکر کنی، می‌فهمی منظور حضرت علی چه بود. باید روی بعضی کلمه‌ها فکر کرد…فکر.» زید با ناراحتی گفت: «یعنی می‌گویی من آدم بی‌فکر و نادانی هستم؟ اگر تو فهمیدی، بگو منظورش چه بود؟» «نمی‌گویم. خودت فکر کن!» زید که دیگر طاقت نداشت، کمی پشت سر حضرت علی دوید. «یا علی، لحظه‌ای صبر کن. تو را به خدا بگو منظورت چه بود؟ حتما داری شوخی می‌کنی!» حضرت علی گفت: «توی این کیسه‌ها، هزاران هسته خرماست که می‌خواهم آن‌ها را بکارم، تا هر کدام یک درخت شود؛ یک درخت خرما.» زید خندید. حضرت علی به راهش ادامه داد.

بقچه سؤال‌هایش را روی دست گرفته بود و نشان این وآن می‌داد، کسی اما نمی‌توانست گره کوری را که به آن افتاده باز کند. به‌ناچار خودش را به رسول خدا رساند و پرسید:
«منظورِ آیه از «الذی عنده علم من الکتاب »(نمل: 40) کیست؟ »
«وصی برادرم سلیمان نبی، عاصف بن برخیا. »
مرد که مردد بود بقیه حرفش را بزند یا نه کمی این پا و آن پا کرد، اما بالاخره پرسید: «گمان نمی‌کنم آنکه نزد او علمی از کتاب هست باآنکه تمام علم الکتاب را دارد یکی باشد. اگر این نظر درست باشد، آن ابرمرد دانای حقایق عالم کیست که همه علوم نزد اوست و آیه شریفه او را گواه نبوت شما دانسته است و فرموده: «قُلْ کَفی بِاللَّ شَهیداً بَینی وَ بَینَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ (رعد: 43) کِتاب؛ بگو برای من کافی است آنکه تمام علم کتاب نزد اوست، گواه میان من و شما باشد.»
«او وصی و برادرم علی بن ابی‌طالب است. »