,

«دیکتاتوری با اخلاق سگی» در نمایشگاه کتاب!

دیکتاتوری با اخلاق سگی

رمان طنز «دیکتاتوری با اخلاق سگی» با محوریت جنایات صدام حسین به قلم سید سعید هاشمی و با تصویرگری مازیار بیژنی منتشر شد.

ارتش بعث عراق به فرماندهی صدام در دوران جنگ تحمیلی علیه ایران جنایت‌های بزرگی را مرتکب شد. این جنایات به قدری وحشتناک است که مردم درباره آن بسیار شنیده‌اند و هنوز  جنایاتی است که ناشنیده و یا کمتر شنیده شده است. صدام نه تنها علیه ایران این جنایات را انجام داد، بلکه علیه مردم کشور خودش به خصوص شیعیان و مبارزین انقلابی و علمای بزرگ هم از هیچ جنایتی فروگذار نکرد و به کشورهای همسایه مثل کویت حمله کرد. 

سید سعید هاشمی نویسنده شناخته شده در حوزه داستان و رمان و طنز اینبار به سراغ صدام و جنایتهایش رفته است و رمان طنز دیکتاتوری با اخلاق سگی را نوشته است. نویسنده با قلم طنزش کمی از تلخی و سیاهی این جنایات کاسته است تا احساس مخاطب کمتر جریحه دار بشود. 

این رمان خاطرات روزنوشت فرزند نوجوان صدام است که درباره حمله ی پدرش به ایران، ارتباط او با اسرائیل، حمله ی او به کویت و نهایتا، حمله ی امریکا به عراق صحبت میکند و با زبان طنز همه چیز را میگوید و از جنایات پدرش پرده برمی دارد. این رمان مناسب نوجوانان و جوانان است. 

کتاب «دیکتاتوری با اخلاق سگی» به قلم سید سعید هاشمی و با تصویرگری مازیار بیژنی در ۲۱۶ صفحه و با قیمت 130هزارتومان توسط انتشارات کتاب جمکران منتشر شده است.

چاپ اول این کتاب در نمایشگاه کتاب تهران و در غرفه انتشارات کتاب جمکران به مخاطبین عرضه خواهد شد.

بخشی از رمان: 

خبرنگارها وقتی وارد کاخ شدند یکی از مشاورین بابا سؤال‌ها را به خبرنگارها داد تا خبرنگارها فقط همان سؤال‌ها را بپرسند. بعد خبرنگارها تا به دفتر کار بابا برسند، نگهبان‌ها صد دفعه آن‌ها را گشتند. وقتی وارد دفتر کار بابا شدند، سه ساعت بعد بابا و من وارد شدیم. به بابا گفتم: بابا چرا زودتر نمی رویم تا آن بنده‌های خدا معطل نشوند؟ بابا گفت: مثل این‌که از روش حکومت‌داری چیزی نمی‌دانی. باید سعی کنی مردم همیشه و همه‌جا معطل باشند. من خیلی خوشحال بودم که بابا شیوه های نوین حکومت‌داری را به من می آموخت. خیلی چیزها از بابا یاد می‌گرفتم. وقتی وارد دفتر بابا شدیم، خبرنگارها با دیدن بابا از جا بلند شدند و دستش را بوسیدند. بعد دوربین روشن شد. ضبط خبرنگارها هم شروع به کار کرد. خبرنگارها اول چندتا سؤال معمولی پرسیدند. بعد یکی از خبرنگارها پرسید: «اگر امکان دارد، پیشوا کمی در مورد زندگی شخصی‌شان صحبت کنند. مردم خیلی دوست دارند بدانند زندگی ساده پیشوا به چه صورت است.» بابا با خونسردی گفت: «مردم خیلی بی‌جا می‌کنند. مگر فضول‌اند؟ سؤال بعدی را بپرسید!» خبرنگار دیگر پرسید: «بعضی‌ها می‌گویند در کشور ما آزادی نیست. نظر پیشوا در این باره چیست؟» بابا گفت: «آن بعضی‌ها غلط می‌کنند با تو. دیگر آزادی تا چه حد؟ یقه‌مان را جر دادیم تا مردم به آزادی برسند. دوتا روزنامه هم که دارد منتشر می‌شود. دیگر مردم چه می‌خواهند؟ از این به بعد اگر کسی بگوید آزادی نیست، دستور می‌دهیم سروته از سقف طویله آویزانش کنند تا بفهمد آزادی هست یا نه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *