رضاشاه به رغم ثروتی که بعد از تاجگذاری به دست آورده بود، احساس میکرد تا مرز مطلوب فاصله دارد! در کاخ قدم میزد و فکر میکرد چگونه میتواند بیشتر از قبل پول دربیاورد که ناگهان چشمش به زمین زیر پایش افتاد و فریاد زد: «یافتم! »
رضاشاه مقرر کرده بود که مردم از حق طبیعی خودشان و از محل زندگی آبا و اجدادیشان دل بِکَنند و زمین را به کسی بفروشند که صلاحیتش تأیید شده باشد! و چه کسی با صلاحیتتر از رضاشاه؟! اموال را باید با لبخند به ایشان تحویل میدادند. ببخشید، می فروختند!
خیلی زود این اموال که به شیوه درست و مشروعی کسب شده بود، آنقدر زیاد شد که برای اداره آن مجبور شدند سازمان جدیدی به نام سازمان املاک شاهنشاهی را تشکیل دهند!!!
رضاشاه هیچوقت زنان را درک نکرده بود. با خود فکر میکرد زنها چرا اینگونه هستند؟ طبق معمول او این سؤال را از بدترین آدمهای ممکن پرسید! روشنفکرانی که با عنوان مشاور در اطراف او بودند، برای مبارزه با اسلام و تشیع از مدتها پیش تلاش کرده بودند تا زنان ایرانی را بیحجاب کنند.
پاسخ آنها به این سؤال واضح بود: «همهچیز تقصیر حجاب است! »
رضاشاه که از رضا گرسنه و رضا قلدر به مقام شاهی رسیده بود، کاری کرد که در بین شاهان بیکفایتِ ندید بدید، مقام اول را کسب کند! او با دیدن ظاهر غربی ترکیه جهان سومی دل و دین از دست داد و فرمان کشف حجاب اجباری را صادر کرد! باید خدا را شکر کرد که رضاشاه راهی اروپا نشد وگرنه در بازگشت از همه انسانهای چشم مشکی متنفر میشد! در آن دوران هم که لنز رنگی هنوز ساخته نشده بود؛ احتمالاً دستور میداد چشم همه مردم ایران را بِکنند و با چشم رنگی تعویض کنند!
کشمکش بر سر مسئله نفت بین دولت ایران و انگلیس همچنان ادامه داشت تا زمانی که رضاشاه بر تخت سلطنت نشست. بعد از آن بود که خیال انگلیسیها راحت شد.
قرارداد جدید رضاشاه با انگلستان درباره نفت از شکل امتیازنامه به شکل استعمارنامه تغییر هویت پیدا کرد! کمپانی انگلیسی هر چه میخواست به دست آورد و دولت هر چه میتوانست از دست داد! البته برای حفظ ظاهر یک بند جدید که مثلا به نفع ایران بود هم تصویب کردند.
طبق بند جدید مساحت اکتشاف برای کمپانی محدود شد. کمپانی دیگر نمیتوانست در سیستانوبلوچستان یا کردستان که نفت وجود نداشت، اکتشاف نفتی انجام دهد و ناگزیر در همان جنوب ایران که نفت بود، نفت کشف کند!
جنگ جهانی دوم شروع شد. طبق معمول ایران اعلام بیطرفی کرد. طبق معمول به نظر ایران اهمیتی داده نشد! انگلیس و روسیه با هم علیه آلمان متحد شده بودند. آنها اعلام کردند تعداد آلمانیهای مقیم ایران زیاد است و ایران باید آنها را فوراً اخراج کند. رضاشاه هم طبق معمول در برابر انگلستان چشم گفت.
نیروهای انگلستان و شوروی با هماهنگی یکدیگر در یک روز از چهار طرف شمال، شمال غربی، غرب و جنوب به ایران حمله کردند.
ارتش پرهزینه رضاشاه فقط به کار سرکوب، قتل و غارت ملت ایران آمد. آنها نتوانستند حتی سهروز در برابر دشمن مقاومت کنند!
سالها بعد پهلویِ پسر یعنی محمدرضا بر تخت پادشاهی نشست! محمدرضاشاه اعتماد به نفس کافی را بعد از موفقیت کودتا با کمک اوباش پیدا کرده بود و قلع و قمع نیروهای ملی به مذاقش خوش آمده بود؛ اما او میدانست نمیتواند مدت زیادی با این روش ادامه دهد.
او هر چه فکر کرد، نتوانست بهترین راه را برای کنترل مردم پیدا کند. دوستان آمریکایی فرشتهوار به کمکش شتافتند! آنها به او پیشنهاد تأسیس سازمان اطلاعاتی جدیدی دادند. محمدرضا درحالیکه از شوق اشک در چشمانش جمع شده بود! پیشنهاد آنها را پذیرفت. وظیفه ساواک کشتار زیر شکنجه، ترور در خیابان، ربودن مخالفان، حبس و تبعید غیرقانونی و اعدام سیاسی بود…
محمدرضاشاه خودش را شبیه پارچهای که به مزار امامزادهها گره میزنند به آمریکا و سیاستهایش گره زده بود!
بعد از انقلابهای کمونیستی در کشورهای مختلف، آمریکا متوجه خطر جامعه روستایی شد. پس تصمیم گرفت با اقداماتی در ظاهر اصلاحی از بروز انقلاب در ایران جلوگیری کند. این برنامه به انقلاب سفید معروف شد و اصلاحات ارضی مهمترین رکن انقلاب سفید بود.
اصلاحات ارضی، قشر دهقان و کارگر را فلج میکرد. با طرح اصلاحات قانون انتخابات، راه نفوذ بهاییان و عوامل نفوذی بیگانه که در ایران فعالیت کردند، باز میشد و در کل شعارهای فریبنده اصلاحات، انقلاب و…، امیدواری کاذبی در جامعه پدید میآورد و با راه انداختن همهپرسی دروغین وانمود میکردند که شاه به افکار عمومی احترام میگذارد!
محمدرضا کتش را جلوی آینه مرتب میکرد. او آماده بود تا مصاحبه بزرگی را انجام دهد. قرار بود خبر جدایی استان چهاردهم ایران را بدهد. کاری که هیچکس قبل از او حاضر به انجامش نشده بود. یک خیانت آشکار. اما محمدرضا چه میتوانست بکند. خواستۀ ارباب قدیمی، انگلستان، جدایی بحرین بود.
وقتی انگلستان هندوستان را اشغال کرد. به فکر تسلط بر خلیج فارس افتاد تا از مستعمره پرسود خود دفاع کند. پس با قراردادی جزیره مهم بحرین را تحت حمایت خود قرار داد.
سپس عجیبترین همهپرسی تاریخ بشریت در بحرین انجام شد! نماینده سازمان ملل به بحرین رفت. برگههای رأی سه گزینه داشت: ۱. الصاق به ایران؛ ۲. ماندن در تحتالحمایگی انگلستان؛ ۳. استقلال از هر دو.
جالب است که از مردم بحرین همهپرسی انجام نشد! از سازمانهای دولتی، گروهها و بخشی از مردم نظرخواهی شد! به هرحال گزارش سازمان ملل در ۲۱ اردیبهشت ۱۳۴۹ قرائت شد و اعضا رأی به استقلال بحرین دادند.
محمدرضا در اتومبیل نشسته بود. تصمیم گرفته بود به مقبره پدرش سر بزند. او از خیابانهای شهر میگذشت و به پدرش فکر میکرد. محمدرضای امروز با محمدرضایی که پدرش میشناخت، تفاوت بسیاری داشت. او حالا بیش از هر وقت دیگر شبیه پدرش بود.
محمدرضا در حیف و میل کردن پول ایران و بالا کشیدن آن بهشدت شبیه پدرش بود. پسر کو ندارد نشان از پدر / تو بیگانه خوانش نخوانش پسر!
محمدرضا بزرگترین تاجر ایران بود. او در بانکداری، هتلداری، کشتیرانی، خردهفروشی، صنایع جدید و کشاورزی دست داشت. سهام بانک عمران صددرصد متعلق به او بود. نخستوزیرهای ایران بخش قابل توجهی از بودجه مملکت را به او و خانواده سلطنتی اختصاص میدادند.
آنچه خواندید برشی از کتاب چاپیدشاه به قلم سپیده انوشه اندر احوالات امانتداری و مملکتداری پهلویها با چاشنی طنز است.







دیدگاهتان را بنویسید