دِحیه بن خلیفه کلبی، معروف به دحیه کلبی، صحابی مشهور و برادر رضاعی پیامبر اسلام(ص) بوده است. او جزو نخستین ایمان آورندگان آغاز بعثت از قبیله خزرج بود که در نبرد بدر حضور نداشت؛ ولی در تمامی جنگهای پس از آن، احد، احزاب، بیعت رضوان و سایر غزوات شرکت کرد و تا روزگار معاویه زنده بود. تجارت پیشه و ثروتمند و مورد علاقه رسولخدا(ص) بوده است.
جبرئیل دو بار با آن ابهت و عظمت حقیقی خود بر پیغمبر ظاهر شد. غیر از آن ایشان مکرر به صورت یک بشر در میآمد و برای پیغمبر وحی میآورد. نقل شده که جبرئیل گاهی اوقات در قالب همین دحیهی کلبی میآمد و لذا بعضیها وقتی دحیهی کلبی با پیامبر صحبت میکرد شک میکردند که دحیه است یا جبرئیل! افرادی که صلاحیت آن را داشتند میدیدند. مثلاً حذیفه دید، اباذر دید، امیرالمؤمنین(ع) دید و جالب است که همهی شخصیتهای هم فکر میکردند که این دحیه است و فکر نمیکردند که این جبرئیل است!
امیرالمؤمنین(ع) به دیدن پیامبر آمدند و دیدند که دحیه خدمت پیامبر(ص) است و سر پیامبر(ص) هم روی دامن دحیه است و دارند با هم گفتگو میکنند. حضرت سلام کرد. دحیه که جبرئیل بود گفت «و علیکم السلام یا امیرالمؤمنین و امام المتقین و فارس المسلمین و قائد الغر مهجلین و قاتل الناکسن و المارقین و القاسطین». بلند شد و گفت شما سر پیامبر(ص) را به دامن بگیر. وقتی رفت امیرالمؤمنین(ع) پرسید یا رسول الله(ص) چه شد؟ فرمود ایشان جبرئیل بود و وحی آورده بود و ما را تنها گذاشت.
پیغمبر اکرم(ص) داشت با دحیهی کلبی صحبت میکرد اباذر آمد و رد شد. ایشان میگوید که من پیش خود گفت که حتماً جبرئیل است و دارد با پیامبر(ص) حرف میزند. اتفاقاً جبرئیل هم بود. به پیغمبر گرامی اسلام(ص) عرض کرد یا رسول الله(ص) اگر اباذر به ما سلام میکرد ما جواب او را میدادیم. بالاخره دحیه رفت و پیغمبر به اباذر گفت چرا رد شدی؟ اباذر گفت یا رسول الله(ص) احترام کردم. گفتم من وسط وحی وارد نشوم. یعنی ادب کردم و خواستم بی ادبی نکرده باشم.
دحیه به واسطه بازرگانی با شامیان و آشنایی با زبان و آداب و رسوم رومیان در محرم سال هفتم هجری مامور رساندن نامهای از پیامبر(ص) برای دعوت امپراطور روم به اسلام شد. جناب امپراطور به شکرانهی پیروزی بر ایران به شام برای زیارت بیتالمقدس آمده بود. پیامبر اکرم هم فرصت را مغتنم شمرد و به دحیه مأموریت داد تا نامه را به امپراطور برساند.
قیصر، نامه را خواند. آنگاه از بزرگان روم که همراه او در صومعهاش در حِمْص بودند، خواست تا دعوت پیامبر(ص) را بپذیرند؛ ولی ناگهان با مخالفت شدید مردم روبهرو شد. پس برای آرام کردن آنان گفت من هم با شما هم عقیدهام، خواستم شما را امتحان کنم! سپس قیصر دحیه را همراه نامه نزد اسقف فرستاد. او پس از خواندن نامه بر یگانگی خداوند و رسالت پیامبر(ص) گواهی داد، پس رومیان بر او شوریدند و چنان او را زدند که جان داد! طبق نقلهای تاریخی در این سفر و در راه برگشت دحیه ماجراهای جالبی رخ داده است.
دحیه بعد از پیغمبر(ص) هم زنده بوده و سال چهل و هشت هجری از دنیا رفت. معروف است که ایشان در زمان امام حسن مجتبی(ع) برای گرفتن خراج مأموریتی در فارس آمد و اینجا به شهادت رسید و در داراب خاک سپرده شد که امروزه در این مکان زیارتگاه و حرم دارد. البته در دمشق هم یک قبری به ایشان منصوب هست.
برای آشنایی بیشتر با جناب دحیه و ماجراهای سفر ایشان به روم رمان النا به قلم رضا وحید از انتشارات کتاب جمکران را مطالعه کنید…







دیدگاهتان را بنویسید