مژده گل: داستان هایی از زندگی امام سجاد (علیه السلام)

مجموعه کتاب داستانی «مژده گل» در بردارنده داستان‌های کوتاهی از چهارده معصوم (علیهم السلام) برای گروه سنی کودک و نوجوان است که به قلم محمود پور وهاب و مجید ملا محمدی به تازگی به چاپ رسیده است.

این کتاب کودکان و نوجوانان را با زندگی امام سجاد (علیه السلام) در غالب داستان آشنا می سازد.

75/000 ریال 67/500 ریال

اطلاعات کتاب

وزن131 g
نوبت چاپ

اول

سال انتشار

1395

قطع کتاب

وزیری

تعداد صفحه

44

زبان کتاب

فارسی

شابک

978-964-973-440-8

نوع جلد

جلد معمولی

درباره نویسنده

محمود پوروهاب

محمود پوروهاب

محمود پور وهّاب در سال 1340 در روستای مشایه از شهرستان  رودسر به دنیاآمد او از همان [محمد پوروهاب] دوران کودکی به شعر علاقه داشت. وی اکنون ،نزدیک به بیست سال است که در حوزه ادبیات کودک و نوجوان کار می‌کند. حاصل این سال‌ها، پنجاه کتاب شعر، داستان، زندگینامه، تحقیق و بررسی و حدود صد مقاله پژوهشی و نقد است. او مسئول شعر ماهنامه‌های سلام بچه‌ها و پوپک و همین‌طور کارشناس ادبی مجله باران است. به تازگی کارهای زیادی از این شاعر و نویسنده  منتشر شده است، از جمله «پیر چنگی» و «پر از بوی گلابی» که این کتاب برنده جایزه کتاب فصل شده است.

مژده گل: داستان هایی از زندگی امام سجاد (علیه السلام)

مجموعه کتاب داستانی «مژده گل» در بردارنده داستان‌های کوتاهی از چهارده معصوم (علیهم السلام) برای گروه سنی کودک و نوجوان است که به قلم محمود پور وهاب و مجید ملا محمدی به تازگی به چاپ رسیده است.

این کتاب کودکان و نوجوانان را با زندگی امام سجاد (علیه السلام) در غالب داستان آشنا می سازد.

برشی از کتاب:

کنار کوچه، زیر یک درخت، بساطش را پهن کرد. النگوها را در یک ردیف کنار هم چید و شانه ها را در یک ردیف دیگر. زنگوله های بزرگ و کوچک را در ردیف پایینتر قرار داد. چند تسبیح و گردنبندِ رنگی را روی شاخه های پایین درخت آویزان کرد. روی یک جعبه، انگشترها را چید و روی جعبه ی دیگر خرمُهره های سبز و فیروز های را. روی انگشترها، النگوها و خرمُهره ها دستمال کشید. وقتی کارش تمام شد، روی چهار پایه کنار بساطش نشست. پیرمرد هر روز کارش همین بود. بعد یک تکه نانِ شیرین از بقچه اش بیرون کشید و شروع کرد به خوردن.
گنجشک ها روی درخت، انگار تازه از خواب بیدار شده بودند و با هم جیک جیک می کردند! پیرمرد جیک جیکشان را خیلی دوست داشت. نگاهی به گنجشکهای روی درخت کرد و مثل هر روز با صدای بلند گفت: «سلام دوستان کوچولوی من! » در همین موقع، نگاهش به ته کوچه افتاد. یک نفر داشت به سویش می آمد. شناختش، او امام سجّاد (علیه السلام) بود. امام هر روز صبح زود، از آ نجا می گذشت و با مهربانی حالش را می پرسید. چند دفعه خواسته بود به او بگوید: «تو دیگر چرا صبحِ به این زودی از خانه بیرون می آیی؟ من یک کاسب فقیر هستم؛ اما تو… » ولی خجالت می کشید.

 

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “مژده گل: داستان هایی از زندگی امام سجاد (علیه السلام)”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *