مژده گل: داستان هایی از زندگی امام رضا (علیه السلام)

مجموعه کتاب داستانی «مژده گل» در بردارنده داستان‌های کوتاهی از چهارده معصوم (علیهم السلام) برای گروه سنی کودک و نوجوان است که به قلم محمود پور وهاب و مجید ملا محمدی به تازگی به چاپ رسیده است.

این کتاب کودکان و نوجوانان را با زندگی امام رضا (علیه السلام) در غالب داستان آشنا می سازد.

75/000 ریال 67/500 ریال

اطلاعات کتاب

وزن110 g
نوبت چاپ

اول

سال انتشار

1395

قطع کتاب

وزیری

تعداد صفحه

36

زبان کتاب

فارسی

شابک

978-964-973-449-1

نوع جلد

جلد معمولی

درباره نویسنده

محمود پوروهاب

محمود پوروهاب

محمود پور وهّاب در سال 1340 در روستای مشایه از شهرستان  رودسر به دنیاآمد او از همان [محمد پوروهاب] دوران کودکی به شعر علاقه داشت. وی اکنون ،نزدیک به بیست سال است که در حوزه ادبیات کودک و نوجوان کار می‌کند. حاصل این سال‌ها، پنجاه کتاب شعر، داستان، زندگینامه، تحقیق و بررسی و حدود صد مقاله پژوهشی و نقد است. او مسئول شعر ماهنامه‌های سلام بچه‌ها و پوپک و همین‌طور کارشناس ادبی مجله باران است. به تازگی کارهای زیادی از این شاعر و نویسنده  منتشر شده است، از جمله «پیر چنگی» و «پر از بوی گلابی» که این کتاب برنده جایزه کتاب فصل شده است.

مژده گل: داستان هایی از زندگی امام رضا (علیه السلام)

مجموعه کتاب داستانی «مژده گل» در بردارنده داستان‌های کوتاهی از چهارده معصوم (علیهم السلام) برای گروه سنی کودک و نوجوان است که به قلم محمود پور وهاب و مجید ملا محمدی به تازگی به چاپ رسیده است.

این کتاب کودکان و نوجوانان را با زندگی امام رضا (علیه السلام) در غالب داستان آشنا می سازد.

برشی از کتاب:

امام (علیه السلام) از اسب پیاده شد. همه یک دفعه ساکت شدند و با تعجب به امام نگاه کردند. امام (علیه السلام) لبخند زد و پا به درون خانه ی پیرزن گذاشت. خواب پیرزن واقعیت پیدا کرد! مردم و بزرگان شهر به خانه ی پیرزن آمدند. همسایه ها از هر طرف برای پذیرایی امام (علیه السلام) و مردم، دست به کار شدند. کار پذیرایی که تمام شد، مردم کم کم به خانه هایشان رفتند. امام (علیه السلام) پس از استراحت، در حیاط پیرزن مشغول قدم زدن شد. پیرزن وقتی امام را در حیاط دید، با خو شحالی جلو آمد. از کنار باغچه، نهال کوچکی برداشت و گفت: «قربانِ قدم هایت آقا!… دوست دارم این نهال بادام را با دست های خودت در این باغچه بکاری تا از شما برای من یادگاری باشد. آیا لطف میکنید؟ »امام (علیه السلام) خندان و مهربان، نهال بادام را گرفت، در باغچه کاشت و در پایش آب ریخت. پیرزن احساس کرد خوشبخت ترین آدمِ روی زمین است! دو  سه سال گذشت. درختِ کوچکِ بادام قد کشید و میوه داد. پیرزن هر وقت
به درخت بادام نگاه میکرد، به یاد امام (علیه السلام) می افتاد؛ به یاد خوبی ها و حرفهای شیرینش… و یک عالمه شادی در دلش جا میگرفت. همسایه ها که قصه ی درخت بادام را شنیده بودند، هر روز به درِ خانه ی او می آمدندو از او م یخواستند تا بادامی به عنوان تبرّک به آنها بدهد.

 

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “مژده گل: داستان هایی از زندگی امام رضا (علیه السلام)”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *