مژده گل: داستان هایی از زندگی امام حسین (علیه السلام)

مجموعه کتاب داستانی «مژده گل» در بردارنده داستان‌های کوتاهی از چهارده معصوم (علیهم السلام) برای گروه سنی کودک و نوجوان است که به قلم محمود پور وهاب و مجید ملا محمدی به تازگی به چاپ رسیده است.

این کتاب کودکان و نوجوانان را با زندگی امام حسین (علیه السلام) در غالب داستان آشنا می سازد.

75/000 ریال 67/500 ریال

اطلاعات کتاب

وزن125 g
نوبت چاپ

اول

سال انتشار

1395

قطع کتاب

وزیری

تعداد صفحه

40

زبان کتاب

فارسی

شابک

978-964-973-437-8

نوع جلد

جلد معمولی

درباره نویسنده

محمود پوروهاب

محمود پوروهاب

محمود پور وهّاب در سال 1340 در روستای مشایه از شهرستان  رودسر به دنیاآمد او از همان [محمد پوروهاب] دوران کودکی به شعر علاقه داشت. وی اکنون ،نزدیک به بیست سال است که در حوزه ادبیات کودک و نوجوان کار می‌کند. حاصل این سال‌ها، پنجاه کتاب شعر، داستان، زندگینامه، تحقیق و بررسی و حدود صد مقاله پژوهشی و نقد است. او مسئول شعر ماهنامه‌های سلام بچه‌ها و پوپک و همین‌طور کارشناس ادبی مجله باران است. به تازگی کارهای زیادی از این شاعر و نویسنده  منتشر شده است، از جمله «پیر چنگی» و «پر از بوی گلابی» که این کتاب برنده جایزه کتاب فصل شده است.

مژده گل: داستان هایی از زندگی امام حسین (علیه السلام)

مجموعه کتاب داستانی «مژده گل» در بردارنده داستان‌های کوتاهی از چهارده معصوم (علیهم السلام) برای گروه سنی کودک و نوجوان است که به قلم محمود پور وهاب و مجید ملا محمدی به تازگی به چاپ رسیده است.

این کتاب کودکان و نوجوانان را با زندگی امام حسین (علیه السلام) در غالب داستان آشنا می سازد.

برشی از کتاب:

مرغ پَرحنایی قد،قد،قد،قدا کرد، دور خودش چرخید و تند تند به دانه ها نوک زد. جوجه ها دور مادرشان چرخیدند. جیک جیک کردند. آن ها هم به دانه ها نوک زدند. خروس پَر طلایی از روی دیوار کاهگلی قوقولی قوقو کرد. پرید پایین. او هم تند تندبه دان هها نوک زد.اُم سلمه، همسرِ پیامبر (صلی ا لله علیه و آله)، دوباره مشتی دانه بر زمین ریخت و توی ظرف مرغ و خروس آب ریخت. یک نفر آهسته، تَق تَق به در زد. ام سلمه به طرف در رفت. با خودش گفت: «یعنی کیست که این موقع روز، آن هم توی این گرما در می زند؟ حتما با پیامبر(صلی الله علیه و آله) کار دارد. هر که هست، باید بگویم پیامبر تازه خوابیده. برو یک وقت دیگر بیا! » ام سّلمه سرش را نزدیک در بُرد و گفت: «کیستی؟» صدای شیرین و کودکانه ی حسین را از پشت در شنید. او می خواست پدربزرگش را ببیند. ام سلمه در را باز کرد. حسین وارد حیاط شد. امّ سلمه با شوق جلوی او زانو زد. دست بر موهای نرمش کشید و گفت: «سلام عزیزم! فدایت شوم! » بعد حسین را بوسید. حسین به مرغ و خروس و جوجه ها نگاه کرد و لبخند زد. ام سلمه دست کوچک حسین را گرفت، او را به اتاق برد و گفت: «روی این تُشکچه بنشین. تو مهمانِ کوچولوی عزیز ما هستی! همینجا باش تا برایت خوراکی بیاورم.»

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “مژده گل: داستان هایی از زندگی امام حسین (علیه السلام)”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *