مژده گل: داستان هایی از زندگی امام حسن (علیه السلام)

مجموعه کتاب داستانی «مژده گل» در بردارنده داستان‌های کوتاهی از چهارده معصوم (علیهم السلام) برای گروه سنی کودک و نوجوان است که به قلم محمود پور وهاب و مجید ملا محمدی به تازگی به چاپ رسیده است.

این کتاب کودکان و نوجوانان را با زندگی امام حسن (علیه السلام) در غالب داستان آشنا می سازد.

75/000 ریال 67/500 ریال

اطلاعات کتاب

وزن135 g
نوبت چاپ

اول

سال انتشار

1395

قطع کتاب

وزیری

تعداد صفحه

44

زبان کتاب

فارسی

شابک

978-964-973-435-4

نوع جلد

جلد معمولی

درباره نویسنده

مجید ملامحمدی

مجید ملامحمدی

مجید ملا محمدی محل تولد : قم شهرت تابعیت : ایران تاریخ تولد : 1347/1/1 زندگینامه علمی اینجانب مجید ملامحمدی در سال 1347 هجری شمسی در خانواده ای روحانی در قم به دنیا آمدم پدرم آقای حجه الاسلام والمسلمین محمد مهدی اشتهاردی از نویسندگان بر جسته حوزه علمیه قم هستند و به همین خاطر با کتاب انس گرفتم در سال 1365 وارد حوزه علمیه قم شدم از سال1369 به طور جدی کار شعر و داستان را در مطبوعات کودک و نوجوان شروع کردم و عضو تحریریه مجله های سلام بچه ها و پوپک شدم از آن سال تا کنون حدود پنجاه جلد کتاب در زمینه های داستان- شعر - تحقیق از من منتشر شده است حدود بیست کتابم در جشنواره های کتاب سال کشوری برگزیده شده اند با مجلات دیگر کودک و نوجوان همچون باران، سروش، نوجوان، کیهان بچه ها، مجلات رشد، دوست و ... همکاری جدی دارم مسئول صفحه کودک و نوجوان ماهنامه (کتاب قم ) هستم تا به حال چند دوره داور بعضی از جشنواره های کتاب سال کشوری بوده ام جشنواره هایی که کتابهایم را برگزیده اند عبارتند از کتاب سال ولایت کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، سلام بچه ها، پوپک، بنیاد دفاع مقدس، مهدویت، حوزه علمیه قم و اشراق

مژده گل: داستان هایی از زندگی امام حسن (علیه السلام)

مجموعه کتاب داستانی «مژده گل» در بردارنده داستان‌های کوتاهی از چهارده معصوم (علیهم السلام) برای گروه سنی کودک و نوجوان است که به قلم محمود پور وهاب و مجید ملا محمدی به تازگی به چاپ رسیده است.

این کتاب کودکان و نوجوانان را با زندگی امام حسن (علیه السلام) در غالب داستان آشنا می سازد.

برشی از کتاب:

اسب ها به سرعت می آمدند و پشت سرشان گرد و غبار زیادی به هوا می دادند. نمیدانم چه شده بود. خوب که نگاهشان کردم، هر سه تا سوارشان را شناختم. اسب های جوان های قبیله ی خودمان بودند. دوباره دستم را سایبانِ چشم هایم کردم و به پشت سرشان خوب خیره شدم. کسی به دنبالشان نبود. یعنی آ نها از دستِ هیچ دشمنی فرار نمی کردند؛ پس چرا آن قدر به سرعت می آمدند و به نخلستان ما نزدیک می شدند؟ من بالای درختِ پرشاخ و برگ توت بودم. داشتم سبدم را از توتهای درشت و شیرین پُر می کردم. گفتم: «همین بالا می مانم تا از راه برسند. ببینم آنها از باغ ما چه میخواهند! »
اسب ها وارد باغ ما شدند و به نزدیکی کلبه ی مان رسیدند. بعد ایستادند و پوزه های شان را به هوا دادند. از بالای درخت پایین نیامدم، فقط با دقت نگاهشان کردم. هر سه تای شان را میشناختم. جوانهای هم سن وسالِ هم قبیلهای ام بودند. در لابه لای شاخه ها پنهان ماندم و صبر کردم ببینم آنها چه میکنند. شُعیب که هیکل گردی داشت، از اسبش پایین پرید و صدایم زد: «آهای مشکور! مشکور کجایی؟ » بقیه هم با همان صدای بلند صدایم زدند؛ اما با خودم گفتم: «باز هم صبر می کنم ببینم آنها با آن عجله و شتاب، دنبال چه چیزی هستند.» شعیب گفت: «نه خودش هست، نه پدرش! »

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “مژده گل: داستان هایی از زندگی امام حسن (علیه السلام)”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *