مژده گل:داستان هایی از زندگی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله)

مجموعه کتاب داستانی «مژده گل» در بردارنده داستان‌های کوتاهی از چهارده معصوم (علیهم السلام) برای گروه سنی کودک و نوجوان است که به قلم محمود پور وهاب و مجید ملا محمدی به تازگی به چاپ رسیده است.

این کتاب کودکان و نوجوانان را با زندگی پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد( صلی الله علیه و آله) در غالب داستان آشنا می سازد.

75/000 ریال 67/500 ریال

اطلاعات کتاب

وزن140 g
نوبت چاپ

اول

سال انتشار

1395

قطع کتاب

وزیری

تعداد صفحه

48

زبان کتاب

فارسی

شابک

978-964-973-431-6

نوع جلد

جلد معمولی

درباره نویسنده

مجید ملامحمدی

مجید ملامحمدی

مجید ملا محمدی محل تولد : قم شهرت تابعیت : ایران تاریخ تولد : 1347/1/1 زندگینامه علمی اینجانب مجید ملامحمدی در سال 1347 هجری شمسی در خانواده ای روحانی در قم به دنیا آمدم پدرم آقای حجه الاسلام والمسلمین محمد مهدی اشتهاردی از نویسندگان بر جسته حوزه علمیه قم هستند و به همین خاطر با کتاب انس گرفتم در سال 1365 وارد حوزه علمیه قم شدم از سال1369 به طور جدی کار شعر و داستان را در مطبوعات کودک و نوجوان شروع کردم و عضو تحریریه مجله های سلام بچه ها و پوپک شدم از آن سال تا کنون حدود پنجاه جلد کتاب در زمینه های داستان- شعر - تحقیق از من منتشر شده است حدود بیست کتابم در جشنواره های کتاب سال کشوری برگزیده شده اند با مجلات دیگر کودک و نوجوان همچون باران، سروش، نوجوان، کیهان بچه ها، مجلات رشد، دوست و ... همکاری جدی دارم مسئول صفحه کودک و نوجوان ماهنامه (کتاب قم ) هستم تا به حال چند دوره داور بعضی از جشنواره های کتاب سال کشوری بوده ام جشنواره هایی که کتابهایم را برگزیده اند عبارتند از کتاب سال ولایت کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، سلام بچه ها، پوپک، بنیاد دفاع مقدس، مهدویت، حوزه علمیه قم و اشراق

مژده گل: داستان هایی از زندگی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله)

مجموعه کتاب داستانی «مژده گل» در بردارنده داستان‌های کوتاهی از چهارده معصوم (علیهم السلام) برای گروه سنی کودک و نوجوان است که به قلم محمود پور وهاب و مجید ملا محمدی به تازگی به چاپ رسیده است.

این کتاب کودکان و نوجوانان را با زندگی پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد( صلی الله علیه و آله) در غالب داستان آشنا می سازد.

برشی از کتاب:

برّه ی تُپلی نمی توانست پا به پای بقیه ی گوسفندها و برّه ها راه بیاید؛ برای همین دائم صدایش بلند بود: بع… بع… بع!
هر بار که صدایش بلند می شد، من می خندیدم؛ اما سگِ گلّه ام عصبانی می شد. دندانهایش را به هم میمالید و دنبال برّه ی تپلی می دوید. سگ با این کارش باعث میشد برّه ی تپلی بترسد و تندتر راه بیاید. ما هنوز از کوچه های مکه بیرون نرفته بودیم. خورشید داشت کم کم از پشت کوهها، بالا می آمد. به قول مادرم، آهسته آهسته و دزدکی از یک نردبان بزرگ بالا می آمد و پا به آسمان می گذاشت. بعد از آن بالای بالا میگفت: «آهای آدمها! از خواب برخیزید. صبح شده. وقت کار و تلاش است. » من فقط خودم تنها به صحرا نمی رفتم. یک چوپان دیگر هم همراهم می آمد. ما هرروز صبحِ زود، در بیرون شهر مکه با هم قرار داشتیم. او بی شترِ روزها زودتر از من به آ نجا می رسید؛ اما امروز من خیلی دیر کرده بودم. خورشید داشت پرهای طلایی اش را بالای کوه ابوقبیس باز می کرد…

 

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “مژده گل:داستان هایی از زندگی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله)”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *