مجموعه چهارده جلدی مژده گل: داستان هایی از زندگانی چهارده معصوم (علیهم السلام)

مجموعه کتاب داستانی «مژده گل» در بردارنده داستان‌های کوتاهی از چهارده معصوم (علیهم السلام) برای گروه سنی کودک و نوجوان است که به قلم محمود پور وهاب و مجید ملا محمدی به تازگی به چاپ رسیده است.

این مجموعه، کودکان و نوجوانان را با زندگانی چهارده معصوم (علیهم السلام) در غالب داستان آشنا می سازد.

1/050/000 ریال 945/000 ریال

اطلاعات کتاب

وزن1470 g
نوبت چاپ

اول

سال انتشار

1395

قطع کتاب

وزیری

تعداد صفحه

598

زبان کتاب

فارسی

شابک

978-964-973-431-6

نوع جلد

جلد معمولی

درباره نویسنده

مجید ملامحمدی

مجید ملامحمدی

مجید ملا محمدی محل تولد : قم شهرت تابعیت : ایران تاریخ تولد : 1347/1/1 زندگینامه علمی اینجانب مجید ملامحمدی در سال 1347 هجری شمسی در خانواده ای روحانی در قم به دنیا آمدم پدرم آقای حجه الاسلام والمسلمین محمد مهدی اشتهاردی از نویسندگان بر جسته حوزه علمیه قم هستند و به همین خاطر با کتاب انس گرفتم در سال 1365 وارد حوزه علمیه قم شدم از سال1369 به طور جدی کار شعر و داستان را در مطبوعات کودک و نوجوان شروع کردم و عضو تحریریه مجله های سلام بچه ها و پوپک شدم از آن سال تا کنون حدود پنجاه جلد کتاب در زمینه های داستان- شعر - تحقیق از من منتشر شده است حدود بیست کتابم در جشنواره های کتاب سال کشوری برگزیده شده اند با مجلات دیگر کودک و نوجوان همچون باران، سروش، نوجوان، کیهان بچه ها، مجلات رشد، دوست و ... همکاری جدی دارم مسئول صفحه کودک و نوجوان ماهنامه (کتاب قم ) هستم تا به حال چند دوره داور بعضی از جشنواره های کتاب سال کشوری بوده ام جشنواره هایی که کتابهایم را برگزیده اند عبارتند از کتاب سال ولایت کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، سلام بچه ها، پوپک، بنیاد دفاع مقدس، مهدویت، حوزه علمیه قم و اشراق

محمود پوروهاب

محمود پوروهاب

محمود پور وهّاب در سال 1340 در روستای مشایه از شهرستان  رودسر به دنیاآمد او از همان [محمد پوروهاب] دوران کودکی به شعر علاقه داشت. وی اکنون ،نزدیک به بیست سال است که در حوزه ادبیات کودک و نوجوان کار می‌کند. حاصل این سال‌ها، پنجاه کتاب شعر، داستان، زندگینامه، تحقیق و بررسی و حدود صد مقاله پژوهشی و نقد است. او مسئول شعر ماهنامه‌های سلام بچه‌ها و پوپک و همین‌طور کارشناس ادبی مجله باران است. به تازگی کارهای زیادی از این شاعر و نویسنده  منتشر شده است، از جمله «پیر چنگی» و «پر از بوی گلابی» که این کتاب برنده جایزه کتاب فصل شده است.

مجموعه چهارده جلدی مژده گل: داستان هایی از زندگانی چهارده معصوم (علیهم السلام)

مجموعه کتاب داستانی «مژده گل» در بردارنده داستان‌های کوتاهی از چهارده معصوم (علیهم السلام) برای گروه سنی کودک و نوجوان است که به قلم محمود پور وهاب و مجید ملا محمدی به تازگی به چاپ رسیده است.

این مجموعه، کودکان و نوجوانان را با زندگانی چهارده معصوم (علیهم السلام) در غالب داستان آشنا می سازد.

برشی از کتب:

امام علی (علیه السلام):

ابوطالب و بچه هایش با دیدن آنها خو شحال شدند. حضرت محمد (صلی ا لله علیه و آله)گفت: «عموجان! ما آمده ایم تا کمی از مشکلات شما را کم کنیم. اجازه بده هر کدام از ما، یکی از بچه ها را به خانه ی خود ببریم و از او نگه داری کنیم. » بعد به بچه هایی که کنار هم نشسته بودند، با مهربانی نگاه کرد و لبخند زد.
ابوطالب کمی توی فکر رفت. بعد از جا بلند شد و به اتاق دیگر رفت تا در این باره با همسرش «فاطمه بنت اسد » مشورت کند. همسرش دلش نمی آمد بچه هایش از او دور باشند. غصه اش گرفت. چشم هایش پر از اشک شد و گفت: «دوری از علی، طالب، جعفر و عقیل خیلی برایم سخت است. بدون آنها آشیانه ی دلم خراب میشود؛ اما مثل اینکه چاره ی دیگری نداریم! » ابوطالب گفت: «برای من هم دوری آنها سخت است؛ ولی سفره ی خالی سخت تر است. همان بهتر که از ما دور باشند، ولی گرسنه نخوابند. » ابوطالب و همسرش سرانجام تصمیم خود را گرفتند. ابوطالب رو به حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) کرد و گفت: «عقیل پیش ما میماند؛ ولی میتوانید بقیه را ببرید. » حضرت محمد (صلی ا لله علیه و آله) دوباره نگاهی به بچه ها کرد. دلش می خواست فوری علی را انتخاب کند؛ اما به احترام عموهایش حرفی نزد، گذاشت اول آنها انتخاب کنند…

امام رضا (علیه السلام):

امام (علیه السلام) از اسب پیاده شد. همه یک دفعه ساکت شدند و با تعجب به امام نگاه کردند. امام (علیه السلام) لبخند زد و پا به درون خانه ی پیرزن گذاشت. خواب پیرزن واقعیت پیدا کرد! مردم و بزرگان شهر به خانه ی پیرزن آمدند. همسایه ها از هر طرف برای پذیرایی امام (علیه السلام) و مردم، دست به کار شدند. کار پذیرایی که تمام شد، مردم کم کم به خانه هایشان رفتند. امام (علیه السلام) پس از استراحت، در حیاط پیرزن مشغول قدم زدن شد. پیرزن وقتی امام را در حیاط دید، با خو شحالی جلو آمد. از کنار باغچه، نهال کوچکی برداشت و گفت: «قربانِ قدم هایت آقا!… دوست دارم این نهال بادام را با دست های خودت در این باغچه بکاری تا از شما برای من یادگاری باشد. آیا لطف میکنید؟ »امام (علیه السلام) خندان و مهربان، نهال بادام را گرفت، در باغچه کاشت و در پایش آب ریخت. پیرزن احساس کرد خوشبخت ترین آدمِ روی زمین است! دو  سه سال گذشت. درختِ کوچکِ بادام قد کشید و میوه داد. پیرزن هر وقت
به درخت بادام نگاه میکرد، به یاد امام (علیه السلام) می افتاد؛ به یاد خوبی ها و حرفهای شیرینش… و یک عالمه شادی در دلش جا میگرفت. همسایه ها که قصه ی درخت بادام را شنیده بودند، هر روز به درِ خانه ی او می آمدندو از او م یخواستند تا بادامی به عنوان تبرّک به آنها بدهد…

امام زمان (عجل الله تعالی فرجه):

آسمان پر از گرد و غبار بود. چشم، چشم را نمی دید. باد لرزید و آن چهل نفر نلرزیدند. درخت ها خم و راست شدند؛ اما آنها هر جور بود، به راه خود ادامه دادند. سرانجام آن چهل مرد غریبه، مثل چهل چراغِ روشن، وارد شهر سامرا شدند. در میان آن همه خاک و غبار، سامرا در خواب بود. کوچه ها خواب بودند و آدمها و درخت ها و پرنده ها نیز در خواب. هیچ کس نفهمید آن چهل نفر از کدام دروازه ی شهر گذشتند. گویی مأمورها هم آ نها را ندیده بودند. آنها شب را خانه ی یکی از شیعیان استراحت کردند و فردا صبح، پنهانی و چندتا چندتا، با سر و رویی پوشیده،به خانه ی امام حسن عسکری (علیه السلام) رفتند. عثمان بن سعید بزرگِ آنها، توی حیاط، منتظر آن سی و نُه نفر دیگر ایستاد، تا سر انجام همه ی آن ها وارد خانه ی امام شدند. آن چهل مردِ دانشمند، از راهی دور به شهر سامرا آمده بودند. آنها نمایندگان امام حسن عسکری (علیه السلام) در میان شیعیانِ شهرهای دور و نزدیک بودند. وقتی نگاهشان به امام عسکری (علیه السلام) افتاد، صور تشان مثل گل باز شد و بر لب شان، شاپرک خنده نشست. عثمان بن سعید گفت: «خدا را شکر که این بار هم توانستیم شما را زیارت کنیم! » بقیه هم خدا را شکر کردند…

.

.

.

 

 

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “مجموعه چهارده جلدی مژده گل: داستان هایی از زندگانی چهارده معصوم (علیهم السلام)”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *